رمان دونی http://roman-doni.xyz Wed, 01 Apr 2020 17:03:00 +0000 fa-IR hourly 1 https://wordpress.org/?v=5.4 http://roman-doni.xyz/wp-content/uploads/2019/06/cropped-photo_۲۰۱۹-۰۶-۰۷_۰۰-۳۳-۴۶-32x32.jpg رمان دونی http://roman-doni.xyz 32 32 رمان استاد خلافکار پارت ۸۳ http://roman-doni.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d8%ae%d9%84%d8%a7%d9%81%da%a9%d8%a7%d8%b1-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-83/ http://roman-doni.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d8%ae%d9%84%d8%a7%d9%81%da%a9%d8%a7%d8%b1-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-83/#comments Wed, 01 Apr 2020 17:03:00 +0000 http://roman-doni.xyz/?p=1772   #هانا نفسم بند اومد و با چشمای گرد شده نگاهش کردم. این دیگه کی بود! دهن باز کردم تا با عصبانیت چندتا فوش نثارش کنم که آرمین این زحمت و کشید و با غیظ به سمتش رفت و کنترل و از دستش گرفت. کلافه TV خاموش کرد و غرید _جون بچه ی من مهمتره …

The post رمان استاد خلافکار پارت ۸۳ appeared first on رمان دونی.

]]>
 

#هانا

نفسم بند اومد و با چشمای گرد شده نگاهش کردم.
این دیگه کی بود!
دهن باز کردم تا با عصبانیت چندتا فوش نثارش کنم که آرمین این زحمت و کشید و با غیظ به سمتش رفت و کنترل و از دستش گرفت.
کلافه TV خاموش کرد و غرید
_جون بچه ی من مهمتره یا این فیلمه کوفتی؟ اگه بلایی سره دخترم بیاد من از چشم تو میبینم امیر!
فکر کردم الانه که بین شون یه دعوای حسابی پیش بیاد اما دیدم نخیر این امیر خیلی خونسرد تر از این حرفاس!
ریلکس از روی مبل بلند شد و گفت
_فردا شب شاهرخ توی یکی از عمارتاش که خارج از شهره یه مهمونی گرفته…فردا بهترین فرصته تا هم تو دخترت و پس بگیری و هم من برای همیشه ساکتش کنم.
آرمین عصبی چنگی میون موهاش زد و پرسید
_از کجا معلوم فردا شب؛ دخترم توی اون عمارت باشه؟ شاید یه جای دیگه نگهش داشته!
امیر با اعتماد به نفس زمزمه کرد
_رابطم گفت دیده یه دخترو به اون عمارت برده…بقیه عمارتاش تحت نظره پس همچین ریسکی نمی کنه و اون بچه رو جایی که زیره نظره و لو رفته نمی بره.
فکره همه جاش و کرده بود…
این بشر واقعا یه خلافکار واقعی بودش…

#لیلی

* * * * *
زیرچشمی آرمین و زیر نظر داشتم.
منتظر بودم تا یه موقعیت پیش بیاد و تنها بشه.
می خواستم درمورد آرش ازش بپرسم.
بالاخره از جاش بلند شد و به سمت آشپزخونه رفت که تند دنبالش رفتم.
خداروشکر امیر توی باغ بود و این بهترین فرصت بودش تا با آرمین حرف بزنم.

#لیلی

هنوز پاش و داخل آشپزخونه نذاشته بود که من پشت سرش سبز شدم.
به سمتم برگشت و با اخم نگاهم کرد.
_چیه؟
مونده بودم چه طوری حرف آرش و پیش بکشم!
سرم و پایین انداختم و در حالی که داشتم با انگشتام بازی می کردم گفتم
_اممممم…آ…آرش…خوبه؟
به دیوار آشپزخونه تکیه زد و گفت
_آره…سوال بعدی؟
دلم می خواست از دست این آرمین خون گریه کنم.
کلافه نگاهم و به چشماش دوختم و بی مقدمه رفتم سره اصل مطلب.
_چرا نیومد دنبالم؟ می دونست ناپدید شدم اما چرا هیچ اقدامی نکرد!؟
بی رحمانه جواب داد
_بیاد دنبال یه زن شوهر دار؟
دست هام مشت شد و لب هام لرزید
_تو که بهتر از هرکس دیگه ای می دونی که من مجبور شدم…اون تهدیدم کرد.
پوزخندی زد و گفت
_هر موقع امیر تهدیدت می کنه تو هم فوری میری زنش میشی! اگه یه درصد آرش برات مهم بود همچین غلطی نمی کردی…دیگه اسم آرش و نیار لیلی به کل فراموشش کن.
خواست از کنارم بگذره و از آشپزخونه بیرون بره که بازوش و گرفتم.
عصبی نگاهی به دستم که روی بازوش قرار داشت انداخت؛ اما من از این نگاهاش اصلا نمی ترسیدم.
با بغض نالیدم
_به خدا مجبور بودم آرمین…اگه جون لاله وسط نبود هیـ…
حرفم با کشید شدن بازوش قطع شد.
_یه حرفی بزن که برام تازگی داشته باشه.

چشمام پر از اشک شد.
حتی آرمین هم نمی خواست کمکم کنه.
نگاهم و ازش گرفتم و دیگه چیزی نگفتم که از آشپزخونه بیرون رفت.
نه آرمین…نه آرش…نه خانوادم!
دیگه هیچکس و نداشتم.
فکر نمی کردم یه روز تا این اندازه احساس بدبختی و تنهایی کنم.
دستی به چشمای اشک آلودم کشیدم و به سمت طبقه بالا رفتم.
حالا که تنها بودم خودم باید یه کاری می کردم!

وارد یکی از اتاقا شدم و روی تخت چمبرک زدم.
یه احساس پوچی و سردرگمی داشتم.
انگار خودم و گم کرده بودم و نمی دونستم باید چیکار کنم!
همه ترکم کرده بودن…همه پشتم و خالی کرده بودن…
و برای اولین بار واقعا نگران آینده نامعلومم شده بودم.
روی تخت دراز کشیدم و به سقف خیره شدم.
توی حال و هوای خودم بودم و سعی می کردم به افکار وحشیانه ای که مدام به ذهنم خطور می کردن توجهی نکنم که همون لحظه دره اتاق باز شد.
می دونستم کیه برای همین نگاهم و حتی میلی متری تغییر ندادم.
کنارم روی تخت نشست و نگران پرسید
_خوبی لیلی؟
پوزخند تلخی زدم.
_اره خوبم! اشکام و ریختم، غصه هام و خوردم، نبودن های اطرافیانم و شمردم و حالا خالیم…خالی از هر احساسی، خشم، نفرت و حتی عشق!
مات و مبهوت بهم زل زد.
لابد الان فکر می کنه دیوونه شدم!
هرچند با دیوونگی فاصله ی اندکی داشتم.
نزدیک تر اومد و دستش و زیر چونم قرار داد و وادارم کرد توی چشماش زل بزنم.
همین که نگاهم به اون چشمای عسلی رنگش افتاد، دیگه هیچ حسی درونم جون نگرفت…حتی دیگه از اون نفرتی که نسبت بهش داشتم خبری نبود!

توی جام نشستم که رفته رفته لب هام و نشون گرفت و صورتش و جلو آورد و عمیق بوسید.
نمی دونم چرا اینبار می خواستم همراهیش کنم…شاید چون قصد داشتم حرصم از آرمین و آرش و با این رابطه خالی کنم.
دستم و بین موهاش بردم و منم لب هاش و بوسیدم.
دستم به سمت دکمه های پیراهش رفت و تند تند بازشون کردم.
با هر حرکت من حریص تر میشد!

#هانا

* * * * *
گوشه تاریکی از باغ ماشین و پارک کرد که لیلی و امیر پیاده شدن.
خواستم منم دستگیره بکشم و از ماشین پایین بیام که محکم مچ دستم و گرفت و قفل مرکزی و زد.
متعجب به سمتش برگشتم که جدی گفت
_تو همین جا توی ماشین میمونی.
تقریبا داد زدم
_چیییییییییی! نه نه منم دنبالت میام.
یه جوری با غیظ نگاهم کرد که رسما از ترس دستشویی لازم شدم.
_سگم نکن هانا…وقتی میگم همین جا بمون به حرفم گوش کن! اینجوری خیالم راحت تره نمی خوام دوتا نگرانی داشته باشم.
دهن باز کردم تا چیزی بگم اما پشیمون شدم.
هرکاری هم که می کردم من و دنبال خودش نمیبرد.
ناچارا سری تکون دادم و نگران زمزمه کردم
_مراقب خودت باش.
لبخند تلخی زد و خم شد و پیشونیم و بوسید.
از ماشین پایین اومد و خواست درو ببنده اما لحظه اخر به سمتم برگشت و گفت
_من بهت بزرگ ترین پشیمونی زندگیم و میگم! من گذاشتم عشقم بره…اما دیگه این اشتباه و تکرار نمی کنم…امشب برای همیشه بزرگ ترین دشمنم و به خاک سیاه می شونم تا دیگه نتونه برامون دردسری درست کنه.
مضطربانه زمزمه کردم
_فقط خیلی مراقب باش.
چیزی نگفت و دره ماشین و بست و به سمت لیلی و امیر قدم برداشت.
خداروشکر درو قفل نکرد.
حتما وقتی شاهرخ آرمین و امیر و ببینه حسابی شاخ در میاره…فقط خداکنه آیلا توی همین عمارت باشه.

مدتی منتظر نشستم اما نتونستم حریف دلم و افکار وحشیانه ای که مدام به ذهنم غلبه می کردن بشم.
ظهر دیدم که امیر یه اسلحه داخل داشتبورد قرار داد برای همین با دستای لرزون داشتبورد ماشین و باز کردم و اسلحه ای که داخلش قرار داشت و بیرون آوردم.
نمی تونستم همین جوری اینجا منتظر بشینم…باید یه کاری می کردم.

اسلحه رو داخل لباسم پنهان کردم و از ماشین پایین اومدم.
یک راست به سمت دره ورودی عمارت قدم برداشتم.
برام مهم نبود که لباسام به شدت ساده و شاید جلب توجه کنه.
من اون لحظه فقط به تنها چیزی که اهمیت میدادم نجات آیلا بودش.
حتی توی این راه حاضر بودم هر کسی رو که جلوم سبز میشه بکشم!
خوشبختانه نگهبانی که کناره دره ورودی ایستاده بود داشت با تلفن حرف می زد و متوجه من نشد.
از این فرصت استفاده کردم و سریع داخل رفتم.
با اولین قدمی که داخل سالن گذاشتم حجم بوی دود و الکلی بود که وارد ریه هام شد.
تک سرفه ای کردم و گوشه ای از سالن پنهان شدم.
نباید کسی متوجه حضور من میشد!
حتی آرمین.
چشم چرخوندم و بین جمعیت انبوهی که یا در حال رقص و یا در حال خوش و بش کردن بودن دنبال چهره آشنایی گشتم.
اولین چیزی که نظرم و جلب کرد چهره لیلی بود که کناره امیر روی مبل نشسته بود و داشت باهاش حرف می زد.
اما خبری از آرمین نبودش!
با عصبانیت دستام و مشت کردم و نگاهم و ازشون گرفتم.
پس این دوتا دسته هویج اومده بودن اینجا چیکار؟ مثلا قرار بود به آرمین کمک کنن!

هرچی دنبال آرمین و یا حتی شاهرخ گشتم پیداشون نکردم.
می ترسیدم باهم دیگه درگیر شده باشن.

داشتم کم کم نا امید میشدم و خواستم برم سراغ اون دوتا، که چشمم به راه پله ای افتاد که به طبقه دوم وصل میشد.
شاید آرمین طبقه بالا باشه!
با این فکر تند به سمت راه پله قدم برداشتم و از پله ها بالا رفتم.
طبقه بالا همون طور که حدس می زدم پر بود از اتاق…اتاقایی که از هر کدومش صدای ناله میومد.

 

#لیلی

* * * * *
همین که پامونو داخل سالن مهمونی گذاشتیم، نگاهم جلب پیرمردی شد که سره میز پر تجملاتی نشسته بود و چندتا دختر با لباس های باز که فرقی با یه متر پارچه نداشت دور تا دورش می چرخیدن و با عشوه ریختن براش دلبری می کردن.
حتم داشتم این پیرمرد همون شاهرخه!
خیلی ریلکس مشروب می خورد و دخترا رو دید می زد.
بیچاره خبر نداشت قراره مجلس مهمونیش تبدیل به مراسم ختمش بشه وگرنه اینقدر شاد و شنگول نبود.
آرمین با دیدن شاهرخ عصبی خواست به سمتش بره که امیر تند بازوش و گرفت و تهدید آمیز گفت
_اون برای منه.
آرمین پوزخندی زد و غرید
_نترس نمی کشمش! فقط می خوام برم از زیره زبون کثیفش بیرون بکشم، ببینم دختره بیچارم کجاس…بعدش ماله تو…فقط زندش نزار.
_به نظرت من کسی رو که بهم خنجر زده زنده میزارم؟ مطمئن باش امشب شبه آخرشه.
آرمین سری تکون داد و بعد به سمت شاهرخ رفت.
اینبار امیر حتی تلاش نکرد تا جلوش و بگیره…!
متعجب نگاهش کردم و لب زدم
_چرا گذاشتی بره؟ یه کاری بکن!
با بیخیالی شونه ای بالا انداخت و چرت و پرت تحویلم داد
_ودکا می خوری؟
عصبی نگاهم و از چهره خونسردش گرفتم و به آرمین زل زدم.
رو به روی شاهرخ ایستاده بود و به زور داشت وادارش می کرد تا همراهش به طبقه بالا بیاد.

حتی از این فاصله هم می تونستم متوجه ترس و وحشتی که توی چشمای شاهرخ موج می زد بشم!
با اینکه آرمین دیروز با حرفاش بدجور قلبم و شکست اما خیلی نگرانش بودم.
می ترسیدم شاهرخ بلایی سرش بیاره.

🍁🍁🍁🍁
🆔 @romanman_ir

The post رمان استاد خلافکار پارت ۸۳ appeared first on رمان دونی.

]]>
http://roman-doni.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d8%ae%d9%84%d8%a7%d9%81%da%a9%d8%a7%d8%b1-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-83/feed/ 46
رمان سکانس عاشقانه پارت ۵۵ http://roman-doni.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b3%da%a9%d8%a7%d9%86%d8%b3-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82%d8%a7%d9%86%d9%87-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-55/ http://roman-doni.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b3%da%a9%d8%a7%d9%86%d8%b3-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82%d8%a7%d9%86%d9%87-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-55/#comments Mon, 30 Mar 2020 16:26:38 +0000 http://roman-doni.xyz/?p=1767 بذار هرچی گفته راست دربیاد … بذار اصلا من همون دختری باشم که با همه س … آریای لعنتی .‌‌.. تارخ با حظ نگاهم میکنه … با لبخند .. با نگاهی که … که … نگاهی که حس میکنم دوست داشتن رو میشه حس کرد ..‌ کثیفه ؟ … نه … کثیف نیست … شیفته …

The post رمان سکانس عاشقانه پارت ۵۵ appeared first on رمان دونی.

]]>
بذار هرچی گفته راست دربیاد … بذار اصلا من همون دختری باشم که با همه س … آریای لعنتی .‌‌..
تارخ با حظ نگاهم میکنه … با لبخند .. با نگاهی که … که … نگاهی که حس میکنم دوست داشتن رو میشه حس کرد ..‌ کثیفه ؟ … نه … کثیف نیست … شیفته س .‌‌.. دوستم داره ؟ …‌
ما دخترا می فهمیم … ما فرق نگاهه آلوده رو با نگاهی که شفافه میفهمیم …
شفافه ‌… خودش تکون نمی خوره … بازم دست ها به جیب به من .. به این بالا پریدن … به این پیچ و تابه تنم زل میزنه …
من اما غرقم … غرق توی قبلا … توی اون روزی که به آریا گفتم دوسش دارم …. صدای خودم توی سرمه ( خیلی دوستت دارم … )
قطره اشکم سر می خوره … هنوزم می رقصم … صبر نمیکنم …. صدای آریا ( بچه بازیه مگه ؟ … ما قرار گذاشتیم !)
بچه بازی ؟ …‌ بالا پایین میپرم هنوزم … پاهام درد گرفتن …. تنم … قلبم … حالم …
تارخ فاصله رو به صفر میرسونه … دستاش دور من … دور تنم حلقه میشه …. من از حرکت می مونم … بی حرکت … بی رقص و تاب ‌‌‌‌ ….
دستام کنار تنم مونده … تارخ ولی منو احاطه کرده ..‌ شکله حصار ؟ ..‌
دلم لک زده برای حسه امنیت ‌‌‌…. تارخ همونه ؟ .. همونی که دلم دنبالشه ؟ ..‌
پس میزنم فکر کردن رو .‌‌‌… خوب یا بد کردن رو … دستام رو بالا میارم تا جایی دوره تنش …
این میشه چراغ سبز نشون دادن … این میشه قبول کردن نزدیکی ..‌‌
فریبرز گفته بقیه ؟ … تارخ جواب داده سوگلی …. گفته با قبلیا فرق دارم … یعنی بعدی ای نیومده ؟ ..‌
همین قدر تنهایی منو احمق کرده ….

چشم می بندم …. دله آدم دست خودش نیست که ..‌‌ وقتی خار رو میشه گل کرد از محبت … دله منو نمیشه ؟ ….
بیخ گوشم صداش رو میشنوم : دلت بغل خواست ؟ …
دلم می خواد بگم خییییلی … همینقدر جذاب و کشنده … همینقدر خوش تیپ و مهربون …. دلم اینا رو خواسته و تو یه جا داریشون … عوضش روی زبونم می چرخه :
_ به روم نیار .‌‌.‌..
تودماغی میگم … اصلا شنید ؟ … صدای آهنگ زیادی زیاده … اما وقتی باز میشنوم :
_ خجالت نداره دختره خوب … تارخم ! …
جا می خورم … هم شنیده و هم جواب تو آستین داره … تارخه ؟ … مگه چقدر نزدیکیم که خجالت سرم نشه ؟ ….
با دستام کمی عقب هلش میدم تا بیرون بیام از حصار تنش … با خودم میگم نمی ذاره … مقاومت میکنه .‌‌‌ اما دستاش شل میشن و سر بلند میکنم برای دیدنش … تارخ آدمه خودش رو تحمیل کردن نیست ..‌
لبخند کجی میزنه و لب میزنه :
_ دل به دست آوردنه به زور ، مثل شمعه تو باده ..‌ روشنم بشه موندگار نیست .‌‌…
لبخند میشینه روی لبم …. میشه به جذابیتش با فکر بودنم اضافه کرد …. جوری که دلم یه جوری میشه … مثلا از خوشی پر میشم ….
*
(رها)
لیوان رو سر میده سمتم … آب پرتقال یا ؟؟؟ … نگاهم رو از روی لیوان سر میدم تا چشماش … میگم :
_ این چیه ؟
لبخند کجی میزنه : آب میوه نخوردی تا حالا؟ …
مشکوک نگاهش میکنم … که لب میزنه :
_ من دوست داشته هام رو قاطی این کثافت کاریا نمیکنم …
با نگاهش به جمعی که اون وسطا بالا پایین میرن اشاره میکنه …. دوست داشته هاش ؟ … منو ؟
چرا ؟ … اگه بده برای همه بده چرا من نه ؟ …
همین بین یه نفر رو میبینم که با عجله سمت تارخ میاد و خم میشه … بیخ گوشش چیزی میگه … تارخ سری تکون میده و سمت پسرکه پشت بار لب میزنه :
_ شاهرخه … برو راهنماییش کن .‌‌
پسر نگاهش میکنه و نیم تنه ش رو از روی باری که پر از لیون و بطری های رنگا رنگه جلو میکشه و میگه : خودت بری بهتر…
تارخ بین جمله ش اخم کرده میگه : کاری که گفتم بکن …‌
کنجکاوی بهم غلبه میکنه و پسر ناراضی اما مطیع دور میشه و بیرون میره از سالن ….
نگاه تارخ به لیوانه روی میزه … نگاهه من به تارخ …
زمان میگذره تا در سالن باز بشه و من … من سر بلند میکنم … آریا ؟؟؟؟؟،؟

حس میکنم اشتباه دیدم … با خودم میگم این رقصه نور و این دود و این فضا تصویره غلطی رو داره نشونم میده …
پلک میبندم و باز میکنم … تصویر اما همون تصویره …
آب دهنم رو قورت میدم .‌‌‌… خودم حرکت سیبک گلوم رو حس میکنم … خودم دستپاچه شدنم رو … رنگ به رنگ شدنم رو ….
حتی تارخ می فهمه ..‌ این نگاهه خیره رو دنبال میکنه و رد نگاهم رو میگیره …. تهش به آریا که میرسه باز سمتم برمی گرده و میگه :
_ دلخواهه خیلیاس … تو ولی نگاهش نکن …. شاخ به شاخ نمی خوام بشم باهاش ! … چیزی که ماله منه .‌‌ ماله منه .‌‌
زل می زنه به من ‌…. چی داره میگه بهم ؟ … شاخ به شاخ ؟ … دلخواهه خیلیا ؟ … آریا ؟ …
ترسیده م … صدای کوبیدنه قلبم حتی از صدای موزیکی که پخش میشه بلند تره …. از کوبی که از باندها می پیچه …
می خوام بلند بشم … دور بشم … می خوام محو بشم تا منو نبینه …‌
از جا بلند میشم و دیره برای در رفتن … شونه خالی کردن و قایم شدن …
اون پسر لعنتی به میز ما اشاره میکنه … آریا سر می چرخونه و تهش به ما می رسه …. مکث میکنه …
اونم شاید فکر میکنه اشتباه دیده و اشتباه ندیده…
سینا رو میشناسم کنارش …. می شناسمش و اونم می شناسه که با دیدنم ابرو بالا می ندازه و لباش رو داخل دهنش میکشه ‌…. شناخته که نگاهش از روی من سر می خوره تا آریا … آریایی که از همین فاصله … از همین جایی که هستم میبینم گره خوردن ابروهاش رو …
اون شاهرخه ؟ … سر در نمیارم … محاله اشتباه کنم …. ممکن نیست … شاید پسر یکی دیگه رو گفته باشه !
پسری که کنارش ایستاده جلوتر از اونا میاد … تا به میز ما میرسه …
میشنوم که میگه : شاهرخ اینجاس … باید برین پیشش …
تارخ به من زل زده … به منو این مات موندنم … باز بهش گفت شاهرخ … چه خبره ؟ … آریا پلیسه … این یه ماموریته ؟ …

حتما هست … حتما هست که آریا شاهرخ شده … با کت و شلوار سیاه رنگ و کراوات سیاه … پیراهن مشکی … آریا از کت و شلوار متنفره …
از موهایی که شلخته دیزاین بشه هم بدش میاد …
حس میکنم بد مخمصه ای گیر کردم … از اون مخمصه ها که نشه فرار کنم …
شوهر سابقم وقتی مچم رو گرفته که توی پارتی لا به لای یه عالمه آدمه مست کنار مردی نشسته م که شیفته نگاهم می کنه .‌‌‌…
مردی در جوابه پسر سری تکون میده و از جا بلند میشه …
جای به استقبال رفتن از مهمونای تازه از راه رسیده میز رو دور می زنه تا نزدیکی من … منی که هنوزم ماتم برده و بیخ گوشم میگه :
_ دست بردار از این خیرگی … اگه نمی خوای خون به پا کنم ! ….
جا می خورم و نگاهم از روی آریا تاب میخوره تا چشمای عصبی تارخ … تا اون مردمک هایی که خشم ازش بیداد میکنه ….
خیره س و تشنه ی جواب … برای بار نمی دونم چندم آب دهنم رو قورت میدم و لب میزنم :
_ ته … تهدیدم میکنی ؟ …
لبخند کجی میزنه و لب میزنه : پای تو وسط باشه … آره !
بعیده ازش این به هم ریختن… ولی حق داره … استرس وار سری تکون میدم و نیم قدم عقب میرم … لب می زنم :
_ فقط … فقط فکر کردم برام آشناست …
ازش ترسیدم ؟ … از تارخ ؟؟؟ نه … نترسیدم … اون منو دوست داره … دوست داره که خونش به جوش اومده … دوست داره که لبخند کجی میزنه و میگه :
_ حالا شد …

The post رمان سکانس عاشقانه پارت ۵۵ appeared first on رمان دونی.

]]>
http://roman-doni.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b3%da%a9%d8%a7%d9%86%d8%b3-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82%d8%a7%d9%86%d9%87-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-55/feed/ 9
رمان استاد خلافکار پارت ۸۲ http://roman-doni.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d8%ae%d9%84%d8%a7%d9%81%da%a9%d8%a7%d8%b1-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-82/ http://roman-doni.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d8%ae%d9%84%d8%a7%d9%81%da%a9%d8%a7%d8%b1-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-82/#comments Sun, 29 Mar 2020 17:36:22 +0000 http://roman-doni.xyz/?p=1763   #لیلی واجب شد که حتما توی یه فرصت مناسب همه چیزو از زیره زبون آرمین بیرون بکشم! دیگه سوالی نپرسیدم که امیر نگاه سردش و بین هانا و آرمین چرخوند و بعد گفت _من و لیلی میریم به عمارتم…تو هم اگه دوست داری دست زنت و بگیر و دنبالمون بیا. و بعد خواست خم …

The post رمان استاد خلافکار پارت ۸۲ appeared first on رمان دونی.

]]>
 

#لیلی

واجب شد که حتما توی یه فرصت مناسب همه چیزو از زیره زبون آرمین بیرون بکشم!

دیگه سوالی نپرسیدم که امیر نگاه سردش و بین هانا و آرمین چرخوند و بعد گفت
_من و لیلی میریم به عمارتم…تو هم اگه دوست داری دست زنت و بگیر و دنبالمون بیا.
و بعد خواست خم بشه تا چمدونش و از کناره صندلی برداره که آرمین محکم مچ دستش و گرفت.
کلافه نگاهش کرد و غرید
_تا تکلیف دختره من مشخص نشه نمیزارم از جلوی چشمام تکون بخوری…همین امروز از طریق رابطتت شاهرخ و برای من پیدا کن!
امیر پوزخندی زد و مچ دستش و از بین انگشتای آرمین بیرون کشید.
هراسان نگاهشون کردم.
هم من و هم هانا ترس این رو داشتیم که مبادا بین این دونفر دعوایی پیش بیاد و وضع و حسابی بدتر کنه.
با عصبانیتی که کمتر از فردی به خونسردی امیر میدیدم گفت
_من و با خودت دشمن نکن آرمین! بخوام می تونم شاهرخ و از سره راهم بردارم بدون اینکه کسی کوچک ترین نشونی از دخترت پیدا کنه.
با تموم شدن جملش، چشمای هانا پر از اشک شد.
معلوم بود خیلی نگران دخترشه…
آروم دستش و روی شونه آرمین قرار داد و با بغض گفت
_وقت داره می گذره…از اون عوضی هر کاری برمیاد آرمین، اگه خیلی دیر بشه و یه کاری نکنیم ممکنه بلایی سره آیلا بیاره…اون حتی به یه بچه بی گناه هم رحم نمی کنه.
امیر ابرویی بالا انداخت و با لحن اغوا کننده ای زمزمه کرد
_حق به خانومته…میای به عمارت من و باهم یه فکری به حال اون حروم زاده می کنیم.

آرمین کلافه نفس عمیقی کشید و ناچارا سری تکون داد.
بیچاره چاره ای جز قبول حرفای امیر نداشت.
به خاطر دخترش مجبور بود هرکاری می تونه انجام بده…

 

#هانا

* * * * *
به دره اتاق تکیه زدم و غریب نگاهی به اطراف انداختم.
این عمارت با اینکه خیلی بزرگ بود اما حکم قفس رو برام داشت.
دلیلشم فقط به خاطر دوریم از آیلا بود…بیچاره دخترم، الان معلوم نیست چه حالی داره…حتما کلی ترسیده!
بی رمق به سمت تخت رفتم و ساکم و روش قرار دادم.
از ته دل فقط خدا خدا می کردم که این مرد بتونه کمک مون کنه تا زودتر آیلا رو از دست اون لاشخور نجات بدیم.
زیپ ساکم و باز کردم و گوشیم و از داخلش بیرون آوردم.
مهرداد نزدیک به ده بار تماس گرفته بود…حتما نگران بودش!
از موقعی که آیلا دزدیده شده بود باهاش حرف نزده بودم.
خواستم شمارش و بگیرم که همون لحظه دره اتاق باز شد و آرمین با اخمایی درهم فرو رفته داخل اومد.
کلافه به سمت تخت قدم برداشت و بدون هیچ حرفی روش ولو شد.
بیخیال تماس گرفتن با مهرداد شدم و گوشی و داخل ساک پرت کردم.
به طرف آرمین رفتم و بالای سرش ایستادم.
_چی شد آرمین! تونستی شاهرخ و پیدا کنی؟
در حالی که چشماش بسته بود، تلخ جواب داد
_آره.
هیجان زده گفتم
_خب پس چرا گرفتی خوابیدی؟ بلند شو باید بریم آیلا پس بگیریم.
چشماش و باز کرد و عاقل اندر سفیه نگاهم کرد.
با نگاهش تازه به خودم اومدم و فهمیدم چه چرت و پرتی گفتم!
انگار همین جوری کشکی میشد آیلا رو از اون پیره سگ پس گرفت.
اگه با نقشه پیش نمی رفتیم ممکن بود آیلا آسیبی ببینه…

کنارش نشستم و با درموندگی پرسیدم
_می خوای چیکار کنی؟
نفس عمیقی کشید و گفت
_فعلا هیچی…منتظرم تا امیر از طریق رابطش جیک و پوک اون مرتیکه حروم زاده رو دربیاره.
موشکافانه پرسیدم
_میشه به این یارو امیر اعتماد کرد؟
به طرفم برگشت و عمیق نگاهم کرد.
حرفی زد که رسما وا رفتم.
_نه…نمیشه.

ناباور چندین بار پلک زدم.
به سختی آب دهانم و قورت دادم و گفتم
_آرمین صحبت درمورد جون دخترمونه!…اگه نمیشه به این یارو اعتماد کرد پس چرا ما الان اینجا توی عمارتش هستیم؟
عصبی توی جاش نشست و گفت
_آیلا از هر چیزی توی این دنیا برام با ارزش تره؛ کاری نمی کنم که جونش به خطر بیوفته اما فعلا مجبوریم با امیر راه بیایم…اون تا جایی که منافع خودش وسط باشه کمک مون می کنه تا آیلا رو پیدا کنیم.
چیزی نگفتم که زیر لب غرید
_از طرفی باید یه جوری به لیلی هم کمک کنم، باز دوباره خودش و توی بد دردسری انداخته.
با شیندن اسم لیلی ناخوداگاه اخمام درهم رفت و با غیظ گفتم
_اصلا اون دختره چه ربطی به تو داره؟ مگه امیر شوهرش نیست پس چرا تو دخالت می کنی!
لبخند تلخی زد و آروم گونم و کشید.
_باز تو دوباره حسودیت گل کرد خاله سوسکه؟

دستش و از روی گونم پس زدم و گفتم
_من فکر می کردم توی این چهار سال تو با لیلی ازدواج کردی و زنته اما امروز یه چیزایی بر خلاف تصورم شنیدم.
نگاهش و ازم گرفت و گفت
_این وسط خیلی چیزا هست که تو ازش سر درنمیاری.
درمونده بهش زل زدم و نالیدم
_آره اصلا من از هیچی سردرنمیارم…تو همه چیزو بگو و از این سردرگمی بیرونم بیار.
_فقط در همین حد بدون که امیر آدم فوق العاده خطرناک و بی رحمیه…خطرناک تر از شاهرخ و هر کسی که میشناسی! لیلی بیچارم این وسط قربانیه؛ می خوام اگه بشه با یه تیر دو نشون بزنم و هم لیلی از دست امیر نجات بدم و هم آیلا رو پس بگیرم…اینبار دیگه اشتباه نمی کنم، به محض اینکه اون حروم لقمه رو ببینم می کشمش! پیره سگ با دزدیدن آیلا حکم مرگ خودش و امضا کرد.

وحشت زده گفتم
_داری من و با این حرفات می ترسونی!
دستش و دور کمرم حلقه کرد و در آغوش گرفت.
موهام و از توی صورتم کنار زد و مهربون گفت
_نترس عزیزم…نمیزارم حتی یه تار مو از سره تو و اون وروجک کم بشه.
بینیم و بالا کشیدم و نزدیک گوشش پچ زدم
_اما من بیشتر نگران تو ام!

#هانا

پوزخند زد.
_نگران نباش…من حواسم به خودم هست.
_اتفاقا اصلا نیست، اگه بود که سه بار تا پای مرگ نمی رفتی! دو بارش که فلج شدی یبارم به خاطر مصرف زیاد ایست قبلی کردی.
چشماش و ریز کرد و موشکافانه پرسید
_کی بهت گفت من ایست قبلی کردم؟…آها البته کسی جز اون داداش فوضولت نمی تونه گفته باشه!
سرم و پایین انداختم و لب گزیدم که ادامه داد
_تو فهمیدی من به خاطرت زیاد مصرف کردم و برنگشتی؟ فهمیدی تا پای مرگ رفتم و خودت و بهم نشون ندادی؟
تلخ گفتم
_اون موقع که تو ایست قلبی کردی من توی بخش روانی ها بستری بودم!
با تموم شدن جملم رنگ نگاهش به یک آن تغییر کرد و با اندوه خاصی بهم زل زد.
انگار سخت پشیمون بود اما دیگه این پشیمونی چه فایده ای داشت و چه دردی از من و خودش دوا می کرد؟
هم من و هم اون توی این چهارسال خیلی زخم خوردم و رنج کشیدیم.
من رسما خودم و باختم و توی بیمارستان بستری شدم و آرمین تا پای مرگ رفت و برگشت!
لب های خشکش و تر کرد و گفت
_هانا..من مـ…
فهمیدم چی می خواد بگه و تند میون کلامش پریدم
_بیخیال آرمین! گذشته رو هرچی هم بزنی بیشتر بوی گندش در میاد…توی این چهار هم من عذاب کشیدم و هم تو…اما الان تنها چیزی که مهمه سلامت آیلاس! باید به فکر اون باشیم نه گذشته ای که رفته و فقط زخماش مونده.
کلافه نفسش و بیرون فرستاد و نوازش وار دستی میون موهام کشید.
_آیلا که پس گرفتیم دوباره یه خانواده میشیم…اینبار برای همیشه دشمنام و نابود می کنم تا دیگه کسی نتونه آرامش مون به هم بزنه.

دهن باز کردم تا چیزی بگم که صورتش و نزدیک آورد و خواست لب هام و نشونه بگیره که همون لحظه دره اتاق باز شد.
کمی از آرمین فاصله گرفتم و متعجب به در زل زدم.
لیلی بود!
با لبخند خاصی داشت نگاه مون می کرد.
آرمین اخم کرد و غرید
_تو در زدن بلد نیستی؟
لبخندش پر رنگ تر شد و گفت
_ببخشید مثل اینکه بد موقع مزاحم تون شدم.
آرمین یه تای ابروش و بالا انداخت و گفت
_تو که می دونی من با کسی رودرواسی ندارم.
و بعد خم شد و کوتاه و مختصر لب هام و بوسید.

خجالت زده سرم و عقب کشیدم و زیر چشمی نگاهی به لیلی انداختم.
توقع داشتم تمسخر آمیز نگاهمون کنه اما توی چشماش یه غم عجیبی موج می زد.
انگار اصلا خوشحال نبود.
حتی آرمین هم متوجه غم و اندوهش شد و پرسید
_چیزی شده لیلی؟
لیلی دستی به چشماش کشید و لب هاش لرزید
_نه…چیزی نشده…بیاید پایین مثل اینکه امیر یه راهی پیدا کرده تا به عمارت شاهرخ وارد بشیم.
و بعد از تموم شدن حرفش تند از اتاق بیرون زد.
با رفتنش رو کردم سمت آرمین و گفتم
_اون اصلا خوشحال نیست! مثل اینکه یه مشکلی داره.
از روی تخت بلند شد و سری تکون داد.
_می دونم مشکلش چیه…به زودی هم حلش می کنم.

دیگه چیزی نگفتم و من هم از روی تخت بلند شدم.
پشت سره آرمین از اتاق بیرون زدم و به سمت طبقه پایین قدم برداشتم.
به پله آخر که رسیدم متوجه امیر شدم که خیلی خونسرد روی مبل لم داده بود و داشت فیلم تماشا می کرد!
این بشر چه قدر عجیب بودش!
اصلا نمی تونستم این ریلکسی و اعتماد به نفسی که توی چشماش موج می زد رو درک کنم.
یاده حرف آرمین افتادم…گفت امیر حتی از شاهرخ هم خطرناک تره.
اما اصلا ظاهرش همچین چیزی رو نشون نمیداد.
هرکی نگاهش می کرد فکر می کردش که یه مرد فوق العاده جذاب و خوشتیپ که از قضا پولدار هم هست!

به سمتش رفتیم و رو به روش ایستادیم.
لیلی هم کمی با فاصله ازش روی مبل نشسته بود و توی خودش بود.
آرمین دستش و به کمر زد و طلبکارانه پرسید
_چیشد؟ رابطتت تونست کاری کنه!
امیر بدون کوچک ترین توجهی به آرمین، صدای TV زیاد کرد و لب زد
_بزار ببینم آخره این فیلمه چی میشه!

🍁🍁🍁🍁
🆔 @romanman_ir

The post رمان استاد خلافکار پارت ۸۲ appeared first on رمان دونی.

]]>
http://roman-doni.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d8%ae%d9%84%d8%a7%d9%81%da%a9%d8%a7%d8%b1-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-82/feed/ 153
رمان خان زاده پارت آخر http://roman-doni.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ae%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%d8%a2%d8%ae%d8%b1/ http://roman-doni.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ae%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%d8%a2%d8%ae%d8%b1/#comments Fri, 27 Mar 2020 16:14:56 +0000 http://roman-doni.xyz/?p=1760   با دیدن اشکی که توی چشماش حلقه بسته بود تعجبم دوچندان شد. باورم نمیشد این اهورا که داره گریه می کنه! بهت زده به سمتش رفتم و نگران پرسیدم _چی شده اهورا؟ درد داری؟! با اندوه چشماش و باز و بسته کرد که ادامه دادم _پاهات درد می کنه!؟ می خوای بریم دکتر؟ به …

The post رمان خان زاده پارت آخر appeared first on رمان دونی.

]]>
 

با دیدن اشکی که توی چشماش حلقه بسته بود تعجبم دوچندان شد.
باورم نمیشد این اهورا که داره گریه می کنه!
بهت زده به سمتش رفتم و نگران پرسیدم
_چی شده اهورا؟ درد داری؟!
با اندوه چشماش و باز و بسته کرد که ادامه دادم
_پاهات درد می کنه!؟ می خوای بریم دکتر؟
به سختی بغضش و قورت داد و نالید
_درد من خودمم…خوده احمقم!
متعجب لب زدم
_چی داری میگی؟
دستی به چشماش کشید و اشکاش و پاک کرد.
عمیق به صورتم زل زد و گفت
_من و ببخش آیلین! ببخش که بهت شک کردم و با حرفام آزارت دادم…من به زنم…به کسی که از برگ گل پاک تر بود تهمت هرزگی زدم…آخه من چه جور آدمیم؟
بغضم گرفت.
پس بالاخره فهمید که من بهش خیانت نکردم.

لابد سامان همه چیزو اونشب توی باغ بهش گفته بود.
دستم و روی گونش گذاشتم و با دلخوری پچ زدم
_مهم نیست!
پوزخند زد.
_مهم نیست؟ اتفاقا خیلی هم مهمه…می دونم که نمی بخشیم چون لیاقتش و ندارم…چون خیلی بدی در حقت کردم…خیلی حرفا بهت زدم و قلبت و شکوندم.
لبخند تلخی زدم و گفتم
_من جز بخشیدن تو کاره دیگه ای هم بلدم؟؟ وقتی اون تهمت ها رو بهم می زدی و باورم نمی کردی من همون دقایق بعدش می بخشیدمت چون دوستت داشتم و دارم! اولش به این فکر می کردم که اگر پی به حقیقت بردی مثل خودت با بی رحمی رفتار کنم اما میبینی که! از من همچین کاری بر نمیاد.
خم شد و محکم پیشونیم رو بوسید.
_بهت قول میدم آیلین…قول میدم که دیگه آزارت ندم.
چیزی نگفتم که تند بغلم کرد و جیغم به هوا رفت.
_اهورا پااااااااااات! مراقب باش.
بی توجه به پاهاش من و در آغوش گرفت و در حالی که داشت گونم رو می بوسید گفت
_کل وجودم فدات…این دوتا پا که قابل تورو ندارن.

 

* * * * *
”دو سال بعد”

چشمام و بستم و برای دقایقی به صدای آرامش بخش امواج دریا گوش سپردم.
اولین بار بود که به مازندران میومدم و همه چیز برام یه تازگی خاصی داشت.
دریا…
جنگل…
امواج پر تلاطم…

با صدای خنده ی مونس آروم لای چشمام و باز کردم و نگاهم و به سمت صدا چرخوندم.
کناره اهورا توی شن و ماسه ها نشسته بود و مستانه می خندید.
لبخند ملیحی زدم و به سمت شون رفتم.
توی این دوسال چنان آرامشی رو تجربه کرده بودم که هیچ وقت توی زندگیم طعمش و نچشیده بودم.
کنارشون نشستم که اهورا نگاهش و به سمتم سوق داد و گفت
_به به خانوم جذاب خودم! خوب من و با این وروجک تنها گذاشتیاااا.
دستی میون موهای خوش حالت مونس کشیدم و گفتم
_این بچه مگه چیکارت داره؟
و بعد در آغوشش گرفتم و روی موهاش و بوسیدم.
اهورا با لذت نگاه مون کرد و بی مقدمه گفت
_راستی ارباب زنگ زد.
دیگه هیچ ترسی نداشتم.
دیگه وقتی اسم ارباب رو می شنیدم تن و بدنم یخ نمی بست.
یه تای ابروم و بالا انداختم و لب زدم
_خب؟
_خب به جمالت…گفت تکلیف این وارث من چی شد؟ اگه آیلین خانوم تمکینت نمی کنه و قصد نداره یه پسر برات بیاره برات یه زن دیگه بگیرم.
با حرص نگاهش کردم که بلند زد زیره خنده!
_حسووووود.
با غیظ گفتم
_تو فقط جرعت داری یه زن دیگه بگیر…چشمای تو و اون زنیکه رو از کاسه در میارم.
خندش شدت گرفت…
این خنده ها بهترین چیزی بود که من داشتم.
این مرد!
این خانزاده ی مغرور!
کسی بود که براش میمیردم و زنده میشدم.

*پایان فصل اول*

 

اینم پارت اخــر رمــان خانزاده طی چن روز اینده فصــل دوم هیجانی خانزاده شروع میشه همینجا جا داره از شما بابت کم کاری هایی ک شده از تک تک شما عزیزان عذر خاهی کنم ایشالا در ادامه فصل جدید و رمان عشق ممنوعه جبران کنم
از شما عزیزان دلم خیلی ممنونم ک مارو قابل دونستید تا اینجا مارو همراهی کردید با تشکر فروان

The post رمان خان زاده پارت آخر appeared first on رمان دونی.

]]>
http://roman-doni.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ae%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%d8%a2%d8%ae%d8%b1/feed/ 43
رمان استاد خلافکار پارت ۸۱ http://roman-doni.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d8%ae%d9%84%d8%a7%d9%81%da%a9%d8%a7%d8%b1-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-81/ http://roman-doni.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d8%ae%d9%84%d8%a7%d9%81%da%a9%d8%a7%d8%b1-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-81/#comments Thu, 26 Mar 2020 16:37:49 +0000 http://roman-doni.xyz/?p=1755   #هانا * * * * * به سختی لای چشمام و باز کردم و گیج به اطرافم زل زدم. سرم به شدت درد می کرد و به خاطر نمیاوردم چه اتفاقی برام افتاده که به این حال و روز دچار شدم. کم کم خون به مغزم دوید و تموم اتفاقات جلوی چشمام تداعی شد. …

The post رمان استاد خلافکار پارت ۸۱ appeared first on رمان دونی.

]]>
 

#هانا

* * * * *
به سختی لای چشمام و باز کردم و گیج به اطرافم زل زدم.
سرم به شدت درد می کرد و به خاطر نمیاوردم چه اتفاقی برام افتاده که به این حال و روز دچار شدم.
کم کم خون به مغزم دوید و تموم اتفاقات جلوی چشمام تداعی شد.
با یادآوری دزدیده شدن آیلا مثل برق توی جام نشستم و اسمش و زمزمه کردم
_آیلا…آیلا!
با بلند شدن صدام، آرمین نگران به سمتم اومد و پرسید
_خوبی هانا؟
همین که چشمم به چهره آشفته و پریشونش افتاد اشک توی چشمام حلقه بست.
با بغض گفتم
_پیداش نکردی نه؟
کلافه بازدمش و بیرون فرستاد و سرش و پایین انداخت.
با این کارش بغضم ترکید و بلند زدم زیره گریه…

وقتی واگن خالی آیلا رو دیدم و متوجه شدم که دزدیده شده دوباره همون حال بهم دست داد و بیهوش شدم.
حتی نفهمیدم کاره کیه و چرا آیلا رو بین اون همه بچه نشونه گرفته…!

میون هق هقام نالیدم
_همش تقصیره منه آرمین…منه خر نباید می زاشتم سواره اون قطار بشه…آخه چرا به حرفت گوش نکردم!
انتظار داشتم سرم داد بزنه و سرزنشم کنه اما برخلاف تصورم محکم در آغوشم گرفت و روی سرم وبوسید که گریم شدت گرفت.
عصبی نزدیک گوشم پچ زد
_هیسسسسس…گریه نکن هانا! می دونم کاره چه مادر ج*ن*د*ه ایه.
متعجب از آغوشش بیرون اومدم و به چشمای به خون نشستش زل زدم.
گنگ پرسیدم
_کاره کیه؟؟
لب های خشکش و تر کرد و اسمی رو به زبون آورد که رسما وا رفتم و خون توی رگ هام یخ بست.
_شاهرخ!

به سختی آب دهانم و قورت دادم و فقط بهت زده نگاهش کردم.
هضم اینکه کاره شاهرخ باشه برام سخت نبود اما فکر می کردم تا الان مرده و یا حداقل توسط پلیس دستگیر شده!
انگار فکرم و خوند که تند گفت
_منم فکر می کردم مرده…یعنی فکر نمی کردم یقین داشتم که مرده اما حالا میبینم که زندس و دنبال انتقامه!
متعجب پرسیدم
_از کجا می دونی کاره اونه؟ شایـ…
میون کلامم پرید
_وقتی بی هوش بودی باهام تماس گرفت…خوده حروم زادش بود.
وحشت زده گفتم
_حالا ازمون چی می خواد آرمین؟ نکنه بلایی سره آیلا بیاره! اون پیر سگ رحم نداره.
اشکام و پاک کرد و گفت
_نترس عزیزم، اگه حتی دستش به دخترم بخوره خودش و اجدادش و م*ی*گ*ا*م…هنوز کارش پیش من گیره مدارکی ازش دارم که به خاطر اونام که شده بلایی سره آیلا نمیاره.
بینیم و بالا کشیدم و چیزی نگفتم که از کنارم بلند شد و عصبی به سمت گوشیش رفت.
همین که گوشیش و از روی میزعسلی کنار تخت برداشت، موشکافانه پرسیدم
_می خوای چیکار کنی؟

در حالی که داشت قفل گوشیش و باز می کرد گفت
_باید به یکی زنگ بزنم..اون می تونه کمکم کنه.
سری تکون دادم که گوشی و کنار گوشش قرار داد و منتظر به دیوار تکیه زد.
بعد از مدت کوتاهی انگار اون فرد جواب داد که آرمین تند گفت
_سلام!…..فکر نمی کردم اینقدر از شنیدن صدام جا بخوری…..بیخیال امیر زنگ نزدم تا درمورد اتفاقات گذشته حرف بزنم…..الان واقعا به کمکت نیاز دارم…..موضوع یه دشمن مشترکه، کسی که توهم ازش زخم خوردی و سخت در تلاشی تا ازش انتقام بگیری…درست مثل من!

اصلا سر از حرفاش در نمیاوردم.
حتی نمی دونستم این امیر کیه؟

#لیلی

* * * * *
چمدون بزرگی و مقابلم قرار داد که بهت زده نگاهش کردم و گفتم
_این برای چیه دیگه! می خوای جایی بری؟
لبخند محوی زد و گفت
_قراره باهم دیگه یه جایی بریم.
یه تای ابروم و بالا انداختم و پرسیدم
_کجا؟
خیلی ریلکس روی تخت ولو شد و جواب داد
_ایران.

چشمام گرد شد!
اگه بهم می گفت داریم میریم آفریقا اینقدر تعجب نمی کردم…
با دیدن قیافه متعجبم لبخند تمسخر آمیزی زد و گفت
_چیه؟ چرا اینقدر تعجب کردی!
_می دونی اگه برگردی ایران قطعا دستیگر میشی؟
خونسرد سرش و تکون داد و گفت
_نگران نباش عزیزم…کسی جز پلیس کوچولو خودم نمی تونه من و گیر بندازه.
دست به سینه ایستادم و با غیظ گفتم
_اتفاقا اصلا نگرانت نیستم…اگه تو دستگیر بشی در حدی خوشحال میشم که انگار دنیا رو بهم دادن.
آغوشش و برام باز کرد و لب زد
_دلت میاد شوهرت و پشت میله های زندون ببینی!
پوزخند زدم.
_تو اینقدر جرایمت سنگینه که میله های زندون هم کفاف نمی کنن…قطعا اعدام میشی.
نفس عمیقی کشید و گفت
_چیزی توی این دنیا نیست که من ازش بترسم…حتی مرگ توسط اون طناب…الانم بدو بیا بگیر بخواب که فردا کلی کار داریم.
با تردید نگاهی به آغوشش انداختم.
آروم به سمت تخت رفتم و با کمی فاصله ازش روی تخت دراز کشیدم که تند اون فاصله رو از بین برد و دستاش و دور کمرم حلقه کرد.

کلافه بازدمم و بیرون فرستادم و غریدم
_الان از خدا فقط یه کاناپه می خوام تا راحت بدون تو بتونم روش بخوابم.
سرش و توی گودی گردنم فرو برد و نفس عمیقی کشید که لرزش خفیفی به تنم افتاد.
_یه روزی می رسه که آغوش من و با دنیا عوض نمی کنی ملکه ی من!

#لیلی

پوزخند تلخی زدم و توی دلم گفتم
_مطمئن باش هیچ وقت همچین اتفاقی نمیوفته!

* * * * *
نفس عمیقی کشیدم و ناباور چشمام و باز و بسته کردم.
هنوزم باورش برام سخت بود که به ایران برگشته بودم!
انگار برگشتنم به ایران مثل یه رویا دست نیافتنی بود.
نمی دونم امیر با چه قصدی برگشت اما مطمئن بودم که بزرگ ترین اشتباهش و انجام داده.
اینجا با پرونده سنگینی که داره حتما گیر میوفته…
دستی به شالم کشیدم و نگاهم و به امیر که محتاطانه من رو زیره نظر گرفته بود دوختم.
کاش میشد می فهمیدم توی اون سرش چی می گذره!
آخه با چه نقشه ای به ایران اومده؟
کسی از ته ذهنم بهم تلنگر زد
_به تو چه لیلی؟ اتفاقا برای تو خیلی هم خوب شد…با این اشتباهش هم اون راحت گیر میوفته و هم تو نجات پیدا می کنی.

به سمتش رفتم و کنارش روی صندلی نشستم.
موشکافانه پرسیدم
_منتظر کسی هستی؟
با حرفی که زد رسما وا رفتم
_آره…آرمین قراره بیاد دنبالمون.
متعجب لب زدم
_آرمییییییین؟
برای تائید حرف من فقط سرش و تکون داد.
با حرص دستام و مشت کردم و روم و ازش گرفتم.
یعنی تموم مدت آرمین می دونست من پیش امیرم و هیچ اقدامی نکرد؟
حتی به آرش هم چیزی نگفت؟!
این بشر چه قدر سنگدل بودش…!

من تموم امیدم به آرمین بود.
فکر می کردم کمکم می کنه تا از دست امیر خلاص بشم!
اما مثل اینکه سخت در اشتباه بودم.
روی آرمین نمیشه هیچ حسابی باز کرد.
انگار ذهن خوانی بلند بود چون تهدید آمیز گفت
_فکر اینکه بتونی من و بپیچونی از کلت بیرون کن لیلی…تو قانونا زن منی چه توی ایران چه توی هر کشور دیگه.
رسما آب پاکی و ریخت روی دستم.
داشت می گفت که هیچ غلطی نمی تونم بکنم و باید با این وضعیت کنار بیام.
اما من امکان نداشت که تسلیمش بشم.
اون هنوز من و نشناخته…
من لیلی ام…هیچ وقت عقب نمی کشم.
نگاهم و به سمتش سوق دادم و گفتم
_یه سوال ازت دارم.
یه تای ابروش و بالا انداخت و گفت
_بپرس!
_برای چی اومدی ایران؟ اینبار دیگه چه نقشه ای داری؟
از اون لبخندای مطمئن و خونسردش تحویلم داد و به شونش اشاره کرد.
_اومدم کسی رو که این بلا رو سرم آورد ادب کنم.
_این موضوع چه ربطی به آرمین داره؟ با اون شناختی که من از آرمین دارم مطمئنم قدم در راهی که برای خودش هیچ منفعتی نداره نمیزاره!
خیره نگاهم کرد و گفت
_درست فهمیدی! همون حروم زاده ای که اونروز توی پارک جنگلی من و غافلگیر کرد دختره آرمین و دزدیده.
با صدایی که به خاطر نفس حبس شده ام به زور در میومد، به سختی لب زدم
_دخترش؟
_اره.
دهن باز کردم تا بپرسم اون فرد کیه که از دور متوجه آرمین شدم که با قیافه برزخی داشتم به سمت ما میومد.
زنش هم کنارش بود.

لب های خشکم و تر کردم و گفتم
_اومدش.
و بعد از روی صندلی بلند شدم.
کمی که نزدیک تر اومد متوجه من شد و متعجب بهم زل زد.
یعنی انتظار نداشت من و اینجا؛ اونم کناره امیر ببینه…؟!

رو به روی من ایستادن که تازه امیر به خودش زحمت داد و از روی صندلی بلند شد.
هر سه نفر ما به دلایل خاصی متعجب به هم زل زده بودیم اما تنها کسی که کوچک ترین حیرتی در نگاهش وجود نداشت امیر بود.
مثل همیشه خونسرد…با یه پوزخند گوشه لبش!
آرمین بالاخره به خودش اومد و به من اشاره کرد و عصبی از امیر پرسید
_این اینجا چیکار می کنه؟
دستش و دور کمرم حلقه کرد و گفت
_پیش شوهرش دیگه…مگه باید کجا باشه!
به وضوح میشد متوجه صورت قرمز شده و رگ های برجسته از خشم آرمین شد.
حتی هانا هم از این عصبانیت آرمین ترسید و وحشت زده نگاهش کرد.
آرمین نگاه سرزنش آمیزش و به من دوخت و با تشر گفت
_باز تو خودسر چه غلطی کردی؟
به جای من امیر جواب داد
_تو بهتره سرت تو کاره خودت باشه، لیلی زن قانونی منه…اگه می خوای کمکت کنم تا دخترت و از دست اون سگ پیر نجات بدی بهتره کمتر توی کارای من سرک بکشی.
آرمین با حرص دستاش و مشت کرد و چیزی نگفت.
مشخص بود بدجور کارش پیشه امیر گیره که سخت جلوی خودش رو گرفته تا از کوره در نره.

نفس عمیقی کشیدم و برای اینکه جو بین شون و عوض کنم پرسیدم
_کاره کیه آرمین؟ کی دخترت و دزدیده!
با نفرت لب زد
_شاهرخ.

شاهرخ؟
اسمش خیلی برام آشنا بود.
کمی فکر کردم تا بالاخره به خاطر آوردم کیه!
اونم مثل امیر توی کاره قاچاق دخترای بیچارس…
پس اگه شاهرخ کسیه که دختره آرمین و دزدیده یعنی همون فردیه که قصد داشت اونروز توی پارک جنگلی امیرو بکشه!
هه…مثل اینکه با آرمین و امیر بدجور خصومت داره.
دلیل خصومتش با امیرو درک می کردم…شاید به خاطر رقابت بود.
اما با آرمین چرا دیگه؟

🍁🍁🍁🍁
🆔 @romanman_ir

The post رمان استاد خلافکار پارت ۸۱ appeared first on رمان دونی.

]]>
http://roman-doni.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d8%ae%d9%84%d8%a7%d9%81%da%a9%d8%a7%d8%b1-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-81/feed/ 245
رمان سکانس عاشقانه پارت ۵۴ http://roman-doni.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b3%da%a9%d8%a7%d9%86%d8%b3-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82%d8%a7%d9%86%d9%87-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-54/ http://roman-doni.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b3%da%a9%d8%a7%d9%86%d8%b3-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82%d8%a7%d9%86%d9%87-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-54/#comments Wed, 25 Mar 2020 16:58:45 +0000 http://roman-doni.xyz/?p=1752 زشته … چرا بگم نمیام ؟ … آریا بره به درک … اونقدری شاکی هستم که محل نمیدم به اینکه آریا بفهمه چی ؟ ..‌ هیچی ! ..‌ * (رها) اینکه خط چشم و سایه ای که زدم بی نهایت ساده س مهم نیست … من عاشقه این سادگی ام … از اولش بودم ! …

The post رمان سکانس عاشقانه پارت ۵۴ appeared first on رمان دونی.

]]>
زشته … چرا بگم نمیام ؟ … آریا بره به درک … اونقدری شاکی هستم که محل نمیدم به اینکه آریا بفهمه چی ؟ ..‌ هیچی ! ..‌
*
(رها)
اینکه خط چشم و سایه ای که زدم بی نهایت ساده س مهم نیست … من عاشقه این سادگی ام … از اولش بودم ! …
من حتی نمیدونم این مهمونی چطوریه … بهترین لباسم همون کت و شلوار مشکی و شیک با آستین سه ربعه …. همونی که آریا میگفت توی این شبیه خودم نیستم … شبیه یه دختر آروم و سر به زیر اما شیک و به روزم ! …
اخم میکنم به خودم و موهای لخت و شلاقی که خودم اتو زدم رو یه وری روی سرم می ذارم …. قابل تحملم ! …
چشمای توسی رنگم با این مداد و ریمل و سایه ی مشکی رنگ اونقدری تو چشم هست که خودم خوشم میاد !… از خود راضی ام …
صدای آیفون بلند میشه …. استرس میگیرم … اومد ؟
ساعت رو نگاه میکنم … ساعت ۷ عصر … چه به موقع و وقت شناس …
بارونی بلندم رو تن میزنم … حتی دکمه هاش رو نمیبندم و کمی شالم رو آزاد می ندازم روی سرم و کیف دستی و کوچیکم رو چنگ میزنم از روی مبل !
بیرون میزنم و در حیاط رو باز میکنم … جا می خورم …
تارخ موهاش رو ساده بالا زده … شیک ! برق میزنه زیر چراغ پایه بلند توی خیابون ..‌. کت و شلوار مشکی و شیکی که خوب تو تنش نشسته ! … چه نا خواسته سِت شدیم …
با دیدنم تکیه ش رو از ماشین میگیره و دست به سینه ای که بوده رو باز میکنه …
نگاهش سر تا پام رو برانداز میکنه و لبخند کج و مردونه ای میزنه :
_ براوو …

_براوو …
نگاهش شیفته س … برق رضایت رو می تونم توی چشماش ببینم … خجالت زده میشم … تارخ اما لبخند به لب با آرامش در سمت شاگرد رو باز میکنه و با دست دیگه ش تعارف میزنه به من برای سوار شدن ….
لبخند کج و خجولی میزنم …. آروم قدم برمی دارم سمت ماشین و میگم : زود نیست ؟
یه چیزی میگم که فقط یه چیزی گفته باشم … وگرنه زود کجا بود آخه ؟ … راستش هول شدم خیلی …
روی صندلی شاگرد که میشینم خم میشه و میگه : خیلی هم دیره !
تا می خوام سمتش نگاهی بندازم در ماشین رو می بنده و من جا می خورم … چی دیره ؟ … مهمونی یا … یا ….
گوشیم می لرزه … توی کیف دستیم گذاشتمش روی سایلنت …. نگاه نمیکنم … حتی بر نمی دارم …
می خوام امشب رو برای خودم باشم بعد از … بعد از … نمیدونم دقیقا بعد از چه مدت اما دلم می خواد امشب سر خود باشم … می دونم پارتیه …
می دونم آدمی مثل تارخ نمیتونه مهمونی بسته و سنگینی برگزار کنه اما بازم میرم و تارخ استارت میزنه ….
راه می افته و میشنوم که میگه : مدارک رو دادم دست بچه ها تا کاراش انجام بشه …. تموم شد خبرت میکنم ….
دیروز فرستاده بودم براش … دیروز غروب وقتی برگشته بودم از بیمارستات … لب میزنم : ممنونم … شماره شباتون رو لطف کنین تا براتون مبلغ رو …
تند بین گفته هام میگه : مهمونه من باش !
جا می خورم و سمتش نگاهی می کنم … چی رو مهمونش باشم ؟ … ماشین رو ؟ … تند میگم : همین که .. همین که زحمت شد رفتین کاراشو …
باز نمی ذاره جمله م تموم بشه و میگه : همه ش یه ماشینه … کوتاه بیا … بیشتر از اینا دارم !

خیره می مونم به همون نیمرخ جذاب و مردونه که بد جور دلم رو بازی داده با این داشتناش … با این جنتلمن بودناش … لبخند روی لبم میشینه و من دوست دارم جای خالی آریا رو با کسی غیر از آریا پر میکنم …
دوست داشتن دلیل نمیشه بد اخمی ها رو تحمل کرد و دم نزد …
تارخ نیم نگاهی به من می ندازه و لبخند جذابی میشینه روی لباش … باز به رو به رو … به خیابونی که داریم ازش می گذریم زل میزنه و میشنوم که میگه : چی شد؟ … چرا ماتت برده ؟
خجالت زده میشم ‌.‌ خاک تو سرت رها … الان با خودش میگه من بنده ی پولم … اما نمیدونه که بیشتر محتاجه توجهم …
نگاهم رو ازش میگیرم و منم به رو به رو زل میزنم و میگم : به نظرت پول چقدر می تونه روی من تاثیر داشته باشه ؟
انتظار دارم جدی در مورده سوالم فکر نکنه … اما با مکث جواب میده : برای یه جراح به زیبایی تو … فکر نکنم خیلی تاثیر داشته باشه …
لبخند میشینه روی لبام و قطعا تارخ دختر بازه ماهریه که بلده چی بگه و چی رو چه موقع بگه !
سری تکون میدم و میگم : مرسی که حواستون هست …
ماشین جلوی یه در فلزی مشکی رنگ نگه می داره … در بزرگ و مشکی رنگی که تارخ شکله یه علامت … یه رمز بوق میزنه … استرس دارم … کجا داریم میریم اصلا ؟
برای این جور فکر کردن خیلی دیره … در خونه باز میشه ..‌

یه نگهبان اونو باز میکنه و کنار می ایسته تا ماشین داخل بره ….
تارخ بازم ماشین رو راه می ندازه و وارد باغ میشیم … جا می خورم بابت ریسه های رنگی لا به لای درخت ها و چراغ های پایه بلند دو طرف مسیری که داریم ازش رد میشیم …
نگاهم کنجکاوانه داره اطراف رو طی می کنه … درخت های بلند و تک و توک آدم های لا به لای همون درخت ها و لیوان های توی دستشون … دخترا با موهای شینیون کرده و لباس های دکلته ای که زیادی بازه ! …
اونقدری حواسم به اطراف پرت هست که وقتی ماشین ترمز می زنه تازه به خودم میام …
تارخ ماشین رو کنار بقیه ی ماشین های مدل بالا پارک میکنه و خودش پیاده میشه … دور میزنه ماشین رو … در سمت من رو باز میکنه … برای دو دل بودن و پیاده نشدن …. برای دست دست کردن زیادی دیره …
پیاده میشم و تارخ در ماشین رو می بنده … همین بین صدای کسی رو از پشت سر تارخ میشنوم : به به … آقای فرامرزی … داشتیم نا امید می شدیم از اومدنتون ….
تارخ عقب بر میگرده و من میبینم مرد میانسالی رو که دست به جیب زیر نظر داره تارخ رو … تارخی که بی میل لبخند میزنه و میگه : یادم نمیاد بدقولی کرده باشم ….
مرد این بار نگاهش منو میپاد و میگه : پارتنر جدیده ؟
جدید ؟ …. اخم میکنم و با خودم فکر میکنم چندمی به حساب میام ؟ … لبخند کجه تارخ رو میبینم …
نگاهه من اما دلخوره … اینو تارخم می فهمه که لبخند به لب کمی خم میشه طرفم … کمی تا نزدیک شدنش و حلقه شدنه دستش دور شونه م … من ماته این نزدیکی ام … تارخ اما لبخند به لب میگه : سوگلی … این یکی فرق داره … با قبلیا فریبرز ! …
فریبرز ابرو بالا می ندازه و من ملایم تکون می خورم … می خوام ازش فاصله بگیرم … ما دخترا حسودیم … خیلی ….
حتی اگه حسی نباشی … اما دوست داریم اونی که با ما هستش فقط با ما باشه … فقط !

کمی ازش فاصله میگیرم … اما تارخ فاصله ای که من گرفته م رو جبران میکنه و بیخ گوشم لب میزنه : با ما به از این باش جانا ! …
لحنش با همیشه فرق میکنه … پیشه خودم به غلط کردن می افتم … من این جا چه غلطی میکنم آخه …
انتظار دارم این نزدیکی تهش به بوسیدن ختم بشه من ذهنم منحرف نیست فقط نا خود آگاه ذهنم نمی تونه به چیزای مثبت فکر کنه ! … اما … اما تارخ فاصله میگیره و دستش رو از دور شونه هام ول میکنه … فضا برای نفش کشیدن بیشتر میشه و تارخ غیر قابل پیش بینیه …
من اما هنوزم حسود موندم و لب میزنم : اشکلش چیه ؟ … انگاری هستن خیلیا که پارتنر بمونن …
تارخ ابرو بالا می ندازه و من نمی دونم این همه جسارت از کجا میاد که از کنار تارخ می گذرم و آروم قدم بر می دارم سمت ساختمونی که حتی نمی دونم چی انتظارم رو میکشه … فقط همین که ما دو تا نیستیم و آدمای دیگه ای هم هستن خیالم رو راحت میکنه … کمی !
به در چوبی میرسم و هلش میدم … در باز شدمم همانا و صدای بیس موزیکی که پخش میشه همانا … بوی دود … رقص نور … تاریک و روشنه سالنی که اون وسط میزنن و می رقصن ….
جا می خورم … حتی برای چند لحظه حجوم این دود اذیتم می کنه و مکث میکنم ‌…
تارخ کنارم می رسه و در نیمه باز مونده رو هل میده تا کامل باز شدنش و باز بیخ گوشم آروم میگه :
_ کنارم بمون … شغال زیاده ! …
نیم نگاهی بهش می ندازم که ازم فاصله میگیره و در عوض دستش رو بین دو کتفم حس میکنم …. حس میکنم که ملایم هلم میده برای جلو رفتن …
شغال زیاده ؟ … خودش چیه ؟ …
داخل سالن میریم … دی جِی که روی سِن ایستاده و با هر بار بِیس موزیک بالا پایین میره … همون پسرک جوونی که پشت یه دنیا دستگاه ایستاده و یه دستش روی صفحه ی دیجیتالشه و دست دیگه ش روی یکی از گوشی های هدفونش به محض ورود ما و دیدن تارخ لبخند گل و گشادی میزنه … موزیک رو قطع میکنه و اشاره میزنه به نمی دونم کجا که برقا روشن میشن … حجوم تابشه نور چشمام رو میزنه … پوست همه شون برق میزنه از عرق … از جنبشه زیاد و از این همه هیجان … دخترایی که شاکی عععع میگن و پسرایی که با نگاهشون دخترا رو قورت میدن …
پسرک اما لبخند به لب میکروفون رو میگیره و صدا بلند میکنه :
_ سلام تارخ خانه بزرگ … خیلی چاکریم مشتی … یه پیک برا سلامتی سالار …
خودش لیوان جلوی خودش رو تا نیمه پر میکنه و تا ته سر میکشه … بی وقفه …
دختر پسرا جیغ میزنن و پر میکنن لیوان های پایه بلند رو تا نیمه ! ..
تارخ لبخند به لب صدا بلند میکنه : جمع کن بچه … بساطه عیش رو خراب نکن ….
پسر لبخند با مزه ای میزنه و باز آهنگ پخش میشه … بازم دختر پسرا توی هم می لولن و من سمت تارخ برمیگردم … نگام میکنه … زیر بار این تاریکی و این جهشه نور از یه جایی به جای دیگه منو میپاد و من با خودم میگم جذابیت چه شکلیه ؟ … شکله تارخ … اسم آریا به زور خودشو هل میده توی ذهنم و من پسش میزنم … نا خود آگاه لبخند میزنم …
من خسته م از زندگی … از این زندگی ..‌ از دویدن و صبح تا شب سر و کله زدن با این و اون … از نبودنه آریا و زندگی بی نظمی که دلم می خواد نظم بگیره …. تارخ فاصله مون رو کم میکنه ..‌ دست های توی جیباش مونده رو در میاره … ژسته خاصی که باهاش به من خیره س ..‌ اونقدری جلو میاد تا ..‌

تا نگه داشتنه دستاش روی سر شونه م … تا گرفتنه شونه های مانتوی ‌‌‌جلو بازم و تهش حرکت ملایمی که درمیاره مانتوم رو … همینجا … کمی جلوتر از ورودی …
نگاه چند نفر رو حس میکنم …. مانع نمیشم …. حس میکنم نگاه تارخ داره کنترلم میکنه … نگاهی که مردمک هاش زل زدن به مردمک های سردرگمم … تهش در میاره مانتوم رو ….
باد ملایم سالن پوست ساعدم رو نوازش میکنه ….
این بار دستش نرم … با ناز … لابه لای این شلوغی … سمت شالم میره … هلش میده … سر میخوره از روی موهام و تهش گردنم … آخرش حسش نمیکنم … دست تارخ مونده ؟ … تارخی که بهم نزدیکه … که قفسه ی سینه ش جایی چند سانتی با صورتمه و فاصله که میگیره آزادم …
تارخ لبخند کجی میزنه و مانتو و شال … کیف دستیم روسمت مردی که کنارش ایستاده میگیره و مرد با مکث اونارو ازش میگیره …
مردی که با این کت و شلوار … با این ژست و ظاهر شبیه بادیگارده …
لباسای منو … کیف دستیم رو بهش میده ….

با همون لبخند لعنتی جلو میاد و مچ دستم رو میگیره … میکشه … جایی دقیقا وسط جمعیت … شونه به شونه ی بقیه می خوریم … تارخ از حرکت نمی مونه … منم نمی مونم ‌‌‌… میکشه و جلو میریم …
بین جمعیت دستم رو ول میکنه و جلو میاد … بیخ گوشم لب میزنه : خالی کن خودتو …
جا خورده مونده م … کفشای پاشنه بلندم … این استایلی که برای خودم ساختم به این جنگولک بازیا نمیاد … به این بیخیال بودنم … من خانومانه پوشیدم .‌‌
صدای موزیک می کوبه ..‌ تارخ بی حرکت نگاهم میکنه … من صدای آریا تو مغزم میکوبه … من دمه دستی ام ..‌
چشمام رو اشک پر می کنه … کسی بهم می خوره … دختری لبخند به لب دستم رو بلند میکنه ..‌ تاب میده … مسته … من مست نیستم ..‌ اما تاب میدم خودمو …
می پرم …. به درک که بهم نمیاد … به درک که معذبم ‌.. که نگاه ها اذیتم میکنن ‌..

The post رمان سکانس عاشقانه پارت ۵۴ appeared first on رمان دونی.

]]>
http://roman-doni.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b3%da%a9%d8%a7%d9%86%d8%b3-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82%d8%a7%d9%86%d9%87-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-54/feed/ 8
رمان استاد خلافکار پارت ۸۰ http://roman-doni.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d8%ae%d9%84%d8%a7%d9%81%da%a9%d8%a7%d8%b1-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-80/ http://roman-doni.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d8%ae%d9%84%d8%a7%d9%81%da%a9%d8%a7%d8%b1-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-80/#comments Mon, 23 Mar 2020 17:03:59 +0000 http://roman-doni.xyz/?p=1749   #لیلی برزخی نگاهم کرد و از میون دندون های کلیک شدش غرید _تو که دلت نمی خواد بلایی سره اون جناب سرگرد بیاد؟ یه جوری با خشم این حرف و زد که ترسیدم مبادا واقعا یه بلایی سره آرش بیاره. به چشمای به خون نشسته و ملتهبش زل زدم و پرسیدم _چرا داری وانمود …

The post رمان استاد خلافکار پارت ۸۰ appeared first on رمان دونی.

]]>
 

#لیلی

برزخی نگاهم کرد و از میون دندون های کلیک شدش غرید
_تو که دلت نمی خواد بلایی سره اون جناب سرگرد بیاد؟
یه جوری با خشم این حرف و زد که ترسیدم مبادا واقعا یه بلایی سره آرش بیاره.
به چشمای به خون نشسته و ملتهبش زل زدم و پرسیدم
_چرا داری وانمود می کنی دوسم داری؟ من که بهتر از هرکسی می دونم که تو هیچ قبلی نداری،قلب تو سیاهه هیچ عشق و علاقه ای توش وجود نداره.
با تموم شدن حرفم جوری مثل دیوونه ها با مشت روی میز رستوران کوبید و عربده زد که از ترس رسما دستشویی لازم شدم.
_اما این قلب سیاه و لعنتی من داره برای تو می تپه! چرا نمی خوای بفهمی؟

نگاهم و از افرادی که متعجب به ما زل زده بودن و یواشکی پچ پچ می کردن گرفتم و تموم جرعتم و جمع کردم تا حرفی رو که توی دلم مونده بود بهش بزنم.
دلخور گفتم
_من و خر فرض نکن امیر! تو بارها و بارها من و تا پای مرگ فرستادی،بار ها و بارها من و خانوادم رو عذاب دادی بعد چه طور توقع داری خشم و دوست داشتن الانت و باور کنم؟ یادته اونروز که می خواستی من و توی استانبول بفروشی چی بهم گفتی! گفتی با تموم زرنگیت نتونستی من و بشناسی،گفتی هیچ وقت کسی رو نمی بخشی…تو اونروز مجبورم کردی مثل یه فاحشه لباس بپوشم چون به چشم یه وسیله بهم نگاه می کردی درصورتی که اگر آرش بود حتی بهم اجازه نمیداد به اون لباس نگاه کنم چه برسه به اینکه بخوام بپوشمش…عشق آرش به من واقعیه برعکس چیزی که تو ادعا می کنی تا بتونی نقشه های کثیفت و پیش ببری.

به صندلی تکیه داد و فقط عصبی نگاهم کرد و چیزی نگفت.
از این سکوتش استفاده کردم و با بغضی که نمی دونم کی مهمون گلوم شد ادامه دادم
_تو حتی من و به یه مشت عوضی فروختی تا به عروسک جنسی تبدیلم کنن…به خدا حتی پست ترین آدما هم با دشمن خونی شون همچین کاری نمی کنن که تو قصد داشتی چنین بلایی سرم بیاری.

بازم سکوت کرد و چیزی نگفت.
انتظار داشتم داد بزنه و برای تموم اینکاراش یه دلیل منطقی بیاره.
یا حداقل بگه که دست از انتقام گرفتن کشیده…
اما جوابه من فقط سکوت بود.
سکوت!

* * * * *
#هانا

آرمین بلیط و به دست اون مرد داد و خواست خودش هم همراه با آیلا سوار بشه که مرد با تعجب گفت
_ببخشید آقا ولی شما نمی تونید سوار بشید.
آرمین برزخی نگاهش کرد و پرسید
_چرا؟
_این قطار ماله بچه هاس…اصلا شما توی واگناش جا نمیشید.
نگاهی به اون قطار انداخت و بعد دست آیلا گرفت و غرید
_بلیط باشه مال خودت.
و بعد خواست آیلا رو از توی صف بیرون بکشه که آیلا لجوجانه پاش و روی زمین کوبید و ملتمسانه گفت
_من می خوام سوار بشم.
دیدم وضع خیلی ناجوره و همه دارن متعجب به ما نگاه می کنن؛ برای همین دستم و روی شونش گذاشتم و آروم گفتم
_بزار سوار بشه آرمین…این قطارش که خطری نداره.
با تردید نگاهم کرد و بعد دست آیلا رها کرد.
_خیلی مراقب باش.

آیلا خندید و تند به سمت قطار رفت و سوار یکی از واگناش شد.
با راه افتادن قطار؛ روی نیمکتی که در نزدیکی اون وسیله بازی قرار داشت نشستم که آرمین هم به طرفم اومد و کنارم نشست.
با لبخند رو کردم سمتش و گفتم
_واقعا چه فکری با خودت کردی؟ اخه هیکل گنده تو توی اون واگنا جا میشه!
در حالی که محتاطانه نگاهش و به واگنی که آیلا توش نشسته بود دوخته بود با حواسی پرت گفت
_ها؟ چی گفتی!

با اخم زمزمه کردم
_هیچی!
نگاهش و به سمتم سوق داد و نگران پرسید
_چیزیش نشه یهو؟ مرتیکه عوضی نذاشت منم سوار بشم تا حواسم بهش باشه.

دیگه واقعا داشت حسودیم میشد…
تا به حال ندیده بودم آرمین تا این حد به یه شخص اهمیت بده.
انگار واقعا آیلا رو تا حد مرگ دوست داشت…
البته حقم داره…
پدره و دیوونه ی بچش!
با بیرون اومدن قطار از تونل؛ دستی برای آیلا تکون دادم و برای اینکه خیالش و راحت کنم گفتم
_نگران نباش…یه وسیله بازی سادس،خطری نداره که…بعدشم تو چه طوری می خواستی توی اون واگنا که برای بچه ها طراحی شده بشینی؟
نگاهی به آیلا انداخت و بی توجه به حرفای من گفت
_چند دور دیگه مونده؟
با غیظ گفتم
_نمی دونم!
تازه متوجه دلخوریم شد و به طرفم برگشت.
_چیه نکنه حسودیت میشه خاله سوسکه؟
دست به سینه نشستم و لب زدم
_به چی باید اونوقت حسودی کنم؟
لبخند خبیثانه ای زد و گفت
_به اینکه من آیلا رو بیشتر از تو دوست دارم.
می دونستم داره شوخی می کنه برای همین چشم غره ای بهش رفتم و گفتم
_دوست داشته باش…به من چه!
ریز ریز خندید و نجوا کرد
_خاله سوسکه حسود.
و بعد خم شد تا گونم رو ببوسه که همون لحظه قطار برای بار دوم از تونل خارج شد.

با دیدن واگن خالی آیلا وحشت زده از روی نیمکت بلند شدم که متعجب پرسید
_چی شده یهو هانا؟
چنگی به صورتم زدم و ناباور زمزمه کردم
_آیلا نیست…نیستش آرمین!

#لیلی

* * * * *
از پنجره ی بزرگ داخل راهرو نگاهش کردم.
به محض اینکه سواره ماشینش شد و از عمارت بیرون رفت، نفسی از روی آسودگی کشیدم و تند به سمت اتاقش رفتم.
خداروشکر دره اتاقش قفل نبود و تونستم داخل بشم.
همین که پام و داخل اتاق گذاشتم بی هدف به سمت کمدش رفتم و شروع کردم به گشتن…
اصلا نمی دونستم قصد دارم لای پیراهن های مردونش چه چیزی پیدا رو کنم!
شاید یه گوشی…
یه مردک…
نمی دونم!

وقتی دیدم چیزی دستگیرم نمیشه از جلوی کمد کنار اومدم و کلافه روی تخت نشستم.

حتما باید توی این اتاق یه چیزی باشه…
لامصب مثلا یه خلافکاره بزرگه بعد یه همچین اتاق عادی داره؟
شاید توقع داشتم چون امیر یه خلافکاره حداقل یه اسلحه پیدا کنم اما هیچ خبری نبود!
کلافه نفسم و بیرون فرستادم و خواستم از اتاق بیرون برم که نگاهم جلب فرورفتگی زیره میز عسلی کناره تختش شد.
چشمام برق زد و هیجان زده به سمت میز خم شدم.
اصولا همچین فرو رفتگی ریزی خیلی سخت دیده میشد اما چون نور آفتاب بهش تابیده شده بود میشد تا حدودی تشخیص داد.
دستم و داخل فرورفتگی فرو بردم و تنها چیزی که پیدا کردم یه دفتر یادداشت کوچیک و کهنه بود!
سریع دفترو باز کردم و موشکافانه به جملاتش چشم دوختم.
خاطرات امیر بود!

تند صفحات و ورق زدم و از هر صفحه یه جمله خوندم.
زیاد وقت نداشتم و زودتر باید یه چیزی پیدا می کردم.
صفحات نخستین خاطرات کودکیش بود.
راجب مادرش!

ولی چیزی که بیشتر توجهم رو جلب کرد صفحاتی بود که انگار به تازگی نوشته شده بودن و درمورد من بودش…

با خوندن هر کلمش مغزم سوت می کشید.
باورم نمیشد امیر تموم این چیزا رو راجب من نوشته باشه…

یکی از اون صفحه ها خیلی ذهنم و مشغول کرد.
نوشته بود:
_هیچ وقت نتونستم ضعفی که در مقابل لیلی داشتم و کنترل کنم…همش سعی داشتم به خودم بقبولونم که هیچ حسی بهش ندارم و فقط باید ازش انتقام بگیرم، انتقام مادره بی نگاهم و…سعی کردم بفروشمش، درست همون کاری که با لاله کردم اما فکره اینکه کس دیگه ای لمسش کنه دیوونم می کرد…من تلاش می کردم نسبت بهش بی تفاوت باشم و با نفرت نگاهش کنم اما نمی تونستم! انگار اون پلیس کوچولو تونسته بود قلب سیاه من و به تپش در بیاره…تپشی که خیلی وقت بود از دستش داده بودم.
به سختی آب دهانم و قورت دادم و دفترو بستم.
ناباور به نقطه نامعلومی زل زدم چون شدیدا توی هنگ بودم.
پس حرفای دانیل صحت داشت…!
یعنی واقعا من برای امیر مهم بودم؟
با این فکر دلم هری ریخت.

پس چرا اینقدر عذابم میده؟
چرا من و به اون خونه فرستاد تا تبدیل به عروسک جنسی بشم؟

کلافه دوباره دفتر و باز کردم و دنبال جواب سوالام گشتم…
همش فکر می کردم این یه نقشس و امیر از قصد این دفترو اینجا گذاشته تا من پیداش کنم.
اما جملات جوری از ته دل و با احساس نوشته شده بودن که آدم شک می کرد واقعا نقشس یا نه…!
_فرستادمش به اون خونه تا فراموشش کنم تا انتقام بگیرم و زجر کشیدن اون بابای حروم زادش و ببینم اما دلم طاقت نیاورد…نمی تونستم تحمل کنم که ملکه ی من! کسی که واقعا عاشقش هستم تبدیل بشه به یه عروسک زیر خواب…دانیل و وارد قضیه کردم تا از اون خونه نجاتش و برگردونتش ایران…نمی خواستم دیگه سراغش برم اما حریف دلم نشدم، من بدجور دیوونش شده بودم!

نفسم بند اومد!
باور تک تک کلماتی که توی این دفتر نوشته شده بود واقعا سخت بودش.

ورق زدم تا صفحه دیگری بخونم اما صدای در مانعم شد.
تند دفترو سره جاش گذاشتم و ایستادم.
فرصت پنهان شدن نبود…
دره اتاق باز شد و قامت یکی از خدمتکارا بین چهارچوب در نمایان شدش.
متعجب به من زل زد و بهت زده پرسید
_تو اینجا چیکار می کنی؟ هرکسی اجازه ورود به اتاق آقا رو ندارم.
نفس عمیقی کشیدم و در حالی که داشتم سعی می کردم ظاهر خونسردم و حفظ کنم از کنارش گذاشتم و گفتم
_من هرکسی نیستم.
و بعد تند از اتاق خارج شدم تا چیز دیگه ای نپرسه…

وارد اتاقم شدم و پشت در ایستادم.
قلبم جوری می تپید که گفتم هر آن ممکنه قفسه سینم بشکافه و بیرون بزنه.
دستم و روی قلبم گذاشتم و نالیدم
_باور نکن…باور نکن…این امیری که من دیدم محاله عاشق کسی بشه! مطمئنم که همش یه نقشس،ولی من فریبش و نمی خورم…من مثل بقیه دخترا خامش نمیشم…هر طور شده باید یه راهی پیدا کنم تا با آرش تماس بگیرم.
با یاد آوری آرش آه از نهادم بلند شد.
چرا تا حالا نیومده بود دنبالم؟
چرا وقتی توی اون خونه بودم آرمین و فرستاد اما خبری از خودش نشد؟

همون جا پشت در نشستم و زانو هام و در آغوش گرفتم.
خیلی گیج شده بودم!
کاش حداقل آرمین میومد و من و از دست امیر نجات میداد.
نمی خواستم همچین اعترافی کنم.
اما…اما من تنهایی حریف امیر نمیشم.

🍁🍁🍁🍁
🆔 @romanman_ir

The post رمان استاد خلافکار پارت ۸۰ appeared first on رمان دونی.

]]>
http://roman-doni.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d8%ae%d9%84%d8%a7%d9%81%da%a9%d8%a7%d8%b1-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-80/feed/ 198
رمان خان زاده پارت ۵۹ http://roman-doni.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ae%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-59/ http://roman-doni.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ae%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-59/#comments Sun, 22 Mar 2020 16:17:31 +0000 http://roman-doni.xyz/?p=1745   لبخند ژکوندی تحویلش دادم و گفتم _یبار دیگه بگو…یبار دیگه بگو که دوستم داری! _پرو نشو دیگه…جنبه هم خوب چیزیه والا! از آغوشش بیرون اومدم و بی قرار به چشماش زل زدم. حالا که این چشما برای همیشه مال من بود…حالا که اهورا واقعا دوستم داشت و حتی جلوی ارباب هم به حسش اعتراف …

The post رمان خان زاده پارت ۵۹ appeared first on رمان دونی.

]]>
 

لبخند ژکوندی تحویلش دادم و گفتم
_یبار دیگه بگو…یبار دیگه بگو که دوستم داری!
_پرو نشو دیگه…جنبه هم خوب چیزیه والا!
از آغوشش بیرون اومدم و بی قرار به چشماش زل زدم.
حالا که این چشما برای همیشه مال من بود…حالا که اهورا واقعا دوستم داشت و حتی جلوی ارباب هم به حسش اعتراف کرده بود؛ احساس می کردم خوشبخت ترین فرد روی زمینم!
مطمئنم حتی اگه دنیا رو هم بهم میدادن تا این حد خوشحال نمیشدم.
با حسرت گفتم
_کاش همیشه اینقدر خوب بودی اهورا.
دهن باز کرد تا حرفی بزنه اما پشیمون شد.
نمی دونم یاده چه چیزی افتاد که اخماش درهم رفت و ازم فاصله گرفت.
در حالی که داشت روی مبل می نشست با طعنه گفت
_خوب بودن زیادی باعث میشه زن جماعت سوارت بشه.
متوجه منظورش نشدم و پرسیدم
_منظورت چیه؟ من کی تا حالا ازت سو استفاده کردم که این حرف و می زنی! حتی وقتی ارباب تموم داراییت رو گرفت بازم پشتت بودم چون من مثل دخترای اطرافت نیستم،ثروتت برام اصلا مهم نیست، تویی که فقط برام ارزش داری.
چشم غره ای بهم رفت و گفت
_چرا سعی داری اینقدر خودت و خوب نشون بدی آیلین؟
متعجب لب زدم
_خوب؟ اما مــ…
_تو بزرگ ترین ضربه به من زدی…با خیانتت رسما من و کشتی! اما من بخشیدمت و گذاشتم در کنارم بمونی چون دوستت داشتم و از طرفی دلم به حال مونس سوخت،نمی خواستم دخترم زیره دست چندتا جنده بزرگ بشه اما هیچ فقط فراموش نکردم و نمی کنم که چه بدی درحقم کردی…من داشتم میمیردم اما تو به فکر لذتت بودی و زیر اون حروم زاده خوابیدی!

دلخور سرم و پایین انداختم و گفتم
_من هیچ خیانتی بهت نکردم.
از روی مبل بلند شد و عربده زد
_دروغ میگی…داری عین سگ دروغ میگی…لابد توی اون عکسا من بودم که لخت توی بغل سامان لش کرده بودم.
با صدای دادش تکونی خوردم و از ترس غالب تهی کردم.
هر وقت که این بحث پیش میومد جوری عصبی میشد که می ترسیدم حتی کلامی حرف بزنم و همه چیزو بدتر کنم.

سکوتم رو که دید بیشتر گارد گرفت و ادامه داد
_گاهی وقتا یه جوری وجودم از نفرت پر میشه که دلم می خواد قید حسی که بهت دارم و بزنم و بندازمت از خونه بیرون تا دیگه جلوی چشمام نباشی و عذابم ندی…اما…اما منه لعنتی نمی تونم همچین کاری و بکنم!
سرم و بالا آوردم و با بغض نگاهش کردم.

دلخور گفتم
_حتی اگه یک درصد حست واقعی بود من و باور می کردی! به خاطر چهارتا عکس که دلیلشم هزار بار برات توضیح دادم بهم ننگ هرزگی نمی زدی به منی که وقتی مردی جز تو نگاهم می کنه هزار بار رنگ عوض می کنم و از خجالت سرخ و سفید میشم! تو تموم اینا رو دیدی و می دونی اما بازم من و قبول نداری، چرا! چون یه زنم…یه دختر روستایی بدبختم که حتی پدرشم مثل یه آشغال بیرونش انداخت…من به خاطر علاقه ای که به تو داشتم از فرهاد جدا شدم و هم ابروی خودم و بردم و هم پدرم رو… با این همه از خود گذشتگی که به خاطر تو نشون دادم حقم این نیست که اینجوری باهام رفتار کنی و خیلی راحت ننگ هرزگی بهم بزنیییییی…به خدا حقم نیست اهورا.
اخرای جملم دیگه به هق هق افتاده بودم و اشکام تمام صورتم و خیس کرده بود.
حال آشفتم رو که دید به سمتم اومد و محکم در آغوشم گرفت.
دستام و دور گردنش حلقه کردم و سرم و روی شونش گذاشتم و هق زدم.
جوری از ته دل گریه می کردم که خیلی زود لباسش به خاطر اشکای من خیس شد.
میون هق هقام نالیدم
_اگه اونقدری…که ادات میشه…غیرت داشتی…می رفتی یکی می زدی…تو…صورت سامان…و درست و حسابی…ازش حقیقت…رو می پرسیدی!
روی سرم و بوسید و گفت
_غلط کردم عزیزم…غلط کردم…تورو جون من گریه نکن.
و بعد صورتم رو بوسه باران کرد.
بینیم و بالا کشیدم و تلخ گفتم
_الکی جون خودت و قسم نخور.
بوسه ریزی روی لب هام نشوند و گفت
_قربون خانومم بشم که حتی وسط آبغوره گرفتناشم به فکر منه!
پوزخندی زدم و چیزی نگفتم.
همیشه ماه پشت ابر نمی مونه…
بالاخره یه روزی اهورا متوجه حقیقت میشه.
اونروز دلم می خواد توی چشماش نگاه کنم و حرفای الانش و بهش یاد آوردی کنم!

* * * * *
مونس و به بغلش دادم و کلافه شروع کردم به طی کردن طول و عرض اتاق!
جوری که آخرسر سحر از دستم کلافه شد و غرید
_یه دقیقه درست مثل ادم بگیر بشین!
با لب و لوچه آویزون نگاهش کردم و نگران گفتم
_از دیروز تا حالا خبری ازش نشده سحر! موبایل لعنتیشم خاموشه.
خونسرد گفت
_نگران نباش…هرجا باشه دیر یا زود سر و کلش پیدا میشه.
کلافه نفسم و بیرون فرستادم و گفتم
_می ترسم اتفاقی براش افتاده باشه.
مونس و روی تخت قرار داد و از جاش بلند شد.
مثل بازجو ها پرسید
_اخیرا باهم دعوا نکردید؟
پوزخند زدم.
_ما شبانه روز درحال بحث و دعواییم…حالا چرا همچین سوالی و می پرسی؟
_گفتم شاید وسط دعوا یه چیزی گفتی که اعصابش و به هم ریخته…برای همینم گذاشته رفته.
کمی فکر کردم.
بعد از اون دعوایی که دیروز باهم داشتیم از خونه بیرون زد و دیگه پیداش نشد.
اما آخه من که چیزی نگفتم…فقط سعی کردم بهش ثابت کنم هیچ رابطه ای با سامان نداشتم.
دهن باز کردم تا بگم ربطی به دعوامون نداره اما با یاد آوری دیروز حرف توی دهنم ماسید.
وحشت نگاهم و به سحر دوختم که نگران پرسید
_چیشد یهو آیلین؟ چرا اینجوری نگاه می کنی!

بی توجه به سحر تند به سمت گوشیم رفتم.
باید با هلیا تماس می گرفتم و سامان و پیدا می کردم؛ چون مطمئن بودم اهورا پیش اونه.
دیروز وقتی به اهورا گفتم اگه غیرت داشتی سراغ سامان می رفتی متوجه دگرگونی حالش شدم اما فکرشم نمی کردم دوباره بره سراغش…
حتما به خاطر حرفی که زدم برای خودش دردسر درست کرده.

بین مخاطب هام دنبال اسم هلیا گشتم و بالاخره پیداش کردم.
خواستم دکمه تماس و فشار بدم که سحر کلافه پرسید
_داری چیکار می کنی آیلین؟
دکمه تماس و فشردم و در حالی که منتظر به صدای بوق بوق تلفن گوش سپرده بودم گفتم
_بعدا برات توضیح میدم.
سری تکون داد و خداروشکر دیگه چیزی نپرسید.
بعد از پنج تا بوق بالاخره صداش توی فضا پیچید:
_الو!
با شنیدن صداش نمی دونم چرا دست و پام و گم کردم و با تپه تپه گفتم
_امممم…هلیا…منم آیلین…باید باها…
با بلند شدن صدای بوق بوق تلفن حرفم نیمه تموم موند.
لعنتی
حتی صبر نکرد تا ببینه چی می خوام بگم!
کلافه دوباره شمارش و گرفتم اما انگار قصد برداشتن نداشت…
دیگه کم کم داشتم ناامید میشدم که صدای عصبیش طنین انداخت
_چیه؟ برای چی هی زنگ می زنی! شاید نمی خوام اون صدای نحثت بشنوم.
اگه می خواستم منم مثل اون برخورد کنم و مدام به بحث کردن باهاش ادامه بدم هیچ وقت نمی تونستم اهورا رو پیدا کنم.
برای همین با لحن آرومی گفتم
_ببین هلیا یه لحظه تماس و قطع نکن و دقیق به حرفام گوش بده…زنگ نزدم تا باهات دعوا کنم،می خوام کمکم کنی تا سامان و پیدا کنم.
پوزخند زد.
_چیه نکنه باز برای داداش بیچاره ی من تور پهن کردی؟
بی توجه به کلام طعنه آمیزش گفتم
_اگه کمکم نکنی ممکنه یه نفر این وسط کشته بشه.
صدای نفس های عمیق و عصبیش و از پشت گوشی شنیدم.
بعد از مکث کوتاهی پرسید
_چرا دنبال سامان می گردی؟

_چون هرجا که الان سامان هست اهورا هم همون جاست…کمکم کن پیداشون کنم وگرنه اگه دیر بشه اتفاق بدی میوفته.
با تردید گفت
_امشب سامان توی یه باغ خارج از شهر یه مهمونی گرفته…فکر کنم حدود یک ساعتی هست که شروع شده.
خواستم آدرس و بپرسم که پیش دستی کرد و ادامه داد
_میام دنبالت…سامان برادر منه و نمی خوام اتفاقی براش بیوفته.

* * * * *
داخل باغ عمارتی که توش مهمونی برگزار شده بود؛ ماشین و پارک کرد که تند پیاده شدم.
بی توجه به هلیا، به سمت دره بزرگ قدم برداشتم که محکم دستم و گرفت و گفت
_کجا همین طوری سرت و پایین انداختی و میری؟
نگاهش کردم و گفتم
_می ترسم اتفاقی بدی افتاده باشه.
_حالا مطمئمنی اهورا پیش سامانه؟
سری به معنای آره تکون دادم و گفتم
_زود باش! باید پیداشون کنیم.
و بعد به سمت دره عمارت رفتم و داخل شدم.
همین که پام و داخل سالن گذاشتم حجم زیاد بوی دود و الکلی بود که وارد ریه هام شد.
با انزجار صورتم و جمع کردم و زیرلب نالیدم
_جهنمه اینجا…
هلیا کنارم ایستاد و موشکافانه نگاهی داخل سالن انداخت تا سامان و یا اهورا رو پیدا کنه.
منم به تبعیت ازش به اطراف نگاهی انداختم و با چشم دنبالشون گشتم اما پیداشون نکردم.
رو کردم سمت هلیا و وحشت زده گفتم
_نیستن!
عصبی دستی به صورتش کشید و به سمت پسر جوونی که داشت مشروب پخش می کرد رفت و گفت
_هی هیراد!
پسره که حالا فهمیده بودم اسمش هیراد رو کرد سمت ما و با لبخند گفت
_به به هلیا خانوم…فکر نمی کردم تشریف بیارید.
_ببینم تو سامان و ندیدی؟
هیراد کمی فکر کرد و با مکث کوتاهی گفت
_چرا چرا تا همین بیست دقیقه پیش اینجا بود ولی وقتی سر و کله ی اهورا پیدا شد یهو هر دوتاشون ناپدید شدن.

با تموم شدن جملش ترس بدی به جونم رخنه کرد.
اگه کوچک ترین بلایی سره اهورا میومد تا عمر داشتم خودم و نمی بخشیدم.
هلیا کلافه پرسید
_نفهمیدی کجا رفتن؟
_نه والا.
_راستش و بگو هیراد…من که می دونم تو همش به سامان چسبیدی و داری آمارش و میگیری!
هیراد نفس عمیقی کشید و گفت
_فکر کنم رفتن ته باغ…ولـ…
دیگه منتظر نایستادم تا بقیه حرفش و بشنوم.
با عجله از سالن بیرون زدم و به سمت پشت عمارت که ته باغ میشد دویدم.

هر قدمی که برمی داشتم باعث میشد دلهوره و اضطرابم دو چندان بشه…
انگار با پای خودم داشتم به سمت برزخ می رفتم.
بالاخره بعد از کلی دویدن به ته باغ رسیدم.
نمی دونم مسیر خیلی طولانی بود و یا اینکه انرژی من تحلیل رفته بود!
موشکافانه به اطرافم زل زدم تا بلکی یه ردی یا نشونی از اهورا و یا سامان پیدا کنم اما خبری نبود.
بیشتر دقت کردم و نگاهم و بین درختای بلند و بزرگ کاج چرخوندم تا اینکه بالاخره توی اون سیاهی شب چیزی نظرم و جلب کرد.
با دیدن شخصی که به درخت تکیه داده بود ترسیده یه قدم جلو رفتم.
انگار مرده بود که حتی کوچک ترین تکونی نمی خورد.

ته دلم فقط خدا خدا می کردم که اهورا نباشه.
وقتی به اون فرد رسیدم، با دیدن چهرش دلم می خواست فقط بمیرم!
وحشت زده جیغ بنفشی کشیدم و کنارش روی زانو هام افتادم.
بی رمغ دستم و به سمتش دراز کردم و اسمش و داد زدم
_اهووووووووووورااااااااااا.

* * * * *
با دیدن دکتر تند به سمتش رفتم و نگران پرسیدم
_آقای دکتر حالش چه طوره؟
دکتر نگاه سردش و به سمت چشمای قرمز و ملتهبم سوق داد و گفت
_خوبه اما فعلا بیهوشه.
با تموم شدن جملش لبخند تلخی زدم و از ته دل خدا رو شکر کردم.
خدایا ممنونم که اهورا رو از من نگرفتی.
ممنونم!
خواستم بپرسم می تونم ببینمش که دکتر پیش دستی کرد و گفت
_فقط….

ته دلم خالی شد!
با اضطراب پرسیدم
_فقط چی؟
با اندوه بازدمش و بیرون فرستاد و گفت
_فقط ممکنه یه چند وقتی نتونه روی پاهاش بایسته و یا راه بره…گلوله نزدیک ستون فقراتش خورده بود و ما به سختی عملش کردیم…همین زنده موندش هم یه موهبت!

سرم و پایین انداختم و با بغض مشغول بازی با انگشتام شدم.
هر اتفاقی هم که برای اهورا بیوفته ذره ای از علاقه ی من بهش کم نمیشه…
_راستی نگفتید کی این بلا رو سرش آورده؟
همون دروغایی که هلیا یادم داده بود و به پلیسا هم گفته بودم تحویلش دادم
_من واقعا نمی دونم…ته باغ اینجوری پیداش کردم.
هلیا ازم خواسته بود تا وقتی که سامان و پیدا نکرده چیزی به کسی نگم.
شاید بهتر بود که حقیقت و به زبون بیارم و بگم که کاره سامان بوده اما هیچ مدرکی وجود نداشت و پلیس هم اقدامی به دستگیری سامان نمی کرد.
تنها راهش این بود که خوده اهورا بهوش بیاد و همه چیزو بگه..

دکتر سری تکون داد و خواست بره که پرسیدم
_می تونم ببینمش؟ خواهش می کنم!
_بله ولی بیهوشه.
لبخند تلخی زدم و گفتم
_مهم نیست…همین که ببینم داره نفس می کشه برای من کافیه.
نگاه معنا داری بهم انداخت و گفت
_دنبالم بیا.
سری تکون دادم و پشت سره دکتر به راه افتادم.
مقابل اتاقی ایستاد و درو باز کرد.
کنار رفت تا من وارد بشم.
همین که پام و داخل اتاق گذاشتم نگاهم جلب بدن بی جون اهورا شد که روی تخت افتاده بود.
دوست داشتم بمیرم ولی توی همچین وضعیتی نبینمش…

با پاهای لرزون جلو رفتم و روی صندلی که کناره تختش قرار داشت نشستم.
نگاهم و به چشمای بستش دوختم و آروم هق زدم.
دکتر وقتی حال خراب من و دید بدون هیچ حرفی از اتاق بیرون رفت و من و با اهورا تنها گذاشت.
با رفتن دکتر، خم شدم و آروم روی چشم ها و پیشونیش و بوسیدم.
میون هق هقام نالیدم
_چشمات و باز کن اهورا…هر چه قدر خواستی اذیتم کن اما چشمات و باز کن…من بدون تو رسما میمیرم!

* * * * *
زیر بازو هاش و گرفتم و کمکش کردم تا توی ویلچر بشینه.
توی این یک هفته ای که از بیمارستان مرخص شده بود یک کلامم حرف نمی زد و همش توی خودش بود.
حتی سعی نمی کرد با من چشم تو چشم بشه…
دلیل این کاراش و اصلا درک نمی کردم.
اگه به خاطر پاهاش بود که دکتر گفت تا حداکثر دو ماه دیگه به حالت عادی برمی گرده و الانم کم کم می تونست راه بره و قدم برداره.
پس چرا اینقدر غمگین بود؟
وقتی بهوش اومد چیزی در مورد سامان به پلیسا نگفت و قضیه رو یه جوری ماست مالی کرد.
حتی دیگه اسم سامان رو هم نمیاورد!

کلافه ازش فاصله گرفتم و به سمت آشپزخونه رفتم تا براش یه لیوان آب بیارم.
هنوز پام و توی آشپزخونه نذاشته بودم که صداش طنین انداخت
_آیلین!
متعجب به سمتش برگشتم.
بعد از یک هفته بالاخره صداش و می شنیدم.

 

The post رمان خان زاده پارت ۵۹ appeared first on رمان دونی.

]]>
http://roman-doni.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ae%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-59/feed/ 17
رمان عشق تعصب پارت ۵۲ http://roman-doni.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b9%d8%b4%d9%82-%d8%aa%d8%b9%d8%b5%d8%a8-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-52/ http://roman-doni.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b9%d8%b4%d9%82-%d8%aa%d8%b9%d8%b5%d8%a8-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-52/#comments Sat, 21 Mar 2020 14:34:09 +0000 http://roman-doni.xyz/?p=1742   _ بسه داری شورش رو درمیاری من بهت اجازه نمیدم بری حالا عین آدم برو بتمرگ تو اتاقت خواستم چیزی بهش بگم که صدای آریا بلند شد : _ بسه جفتمون ساکت شدیم که به سمت من برگشت و گفت : _ چیشده ؟! با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و جوابش رو …

The post رمان عشق تعصب پارت ۵۲ appeared first on رمان دونی.

]]>
 

_ بسه داری شورش رو درمیاری من بهت اجازه نمیدم بری حالا عین آدم برو بتمرگ تو اتاقت
خواستم چیزی بهش بگم که صدای آریا بلند شد :
_ بسه
جفتمون ساکت شدیم که به سمت من برگشت و گفت :
_ چیشده ؟!
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و جوابش رو دادم ؛
_ این آقا دیشب به من تجاوز کرد
خشک شده داشت به من نگاه میکرد بعدش به سمت کیانوش برگشت و داد زد :
_ تو چه غلطی کردی ؟!
کیانوش خونسرد بهش خیره شد
_ بیا بیرون باید باهات صحبت کنم بعدش میتونی من و کتک بزنی
آریا همراهش گذاشت رفت که طرلان بهم اشاره کرد بشینم رفتم یه گوشه نشستم که گفت :
_ واقعا دیشب بهت تجاوز کرد
_ آره
_ اصلا باورم نمیشه
با گریه نالیدم :
_ منم باورم نمیشه بهم تجاوز شده باشه اما واقعا دیشب بهم تجاوز کرد مست شده بود اصلا حالیش نبود حالا صبح پا شده میگه مسئولیتش رو قبول میکنم بمیره عوضی
طرلان خدمتکار رو صدا زد اومد بهنام رو بهش سپرد بعدش اومد کنارم نشست دستش رو پشتم کشید و گفت ؛
_ هیس عزیزم قربونت بشم آروم باش
با چشمهای قرمز شده ام خیره به چشمهاش شدم و جوابش رو دادم :
_ دارم دیوونه میشم چرا باید همچین بلایی سر من بیاد
_ آروم باش بلاخره درست میشه
_ هیچوقت قرار نیست درست بشه فقط داره بدتر میشه من میخوام از کیانوش دور باشم اون یه کثافط هست
سرش رو با تاسف تکون داد چند دقیقه گذشت که آریا همراه کیانوش اومدند بلند شدم و گفتم :
_ بریم
_ نه
متعجب به آریا خیره شدم
_ چرا ؟!
_ چون تو باید با کیانوش ازدواج کنی
نگاهی به کیانوش انداختم بعدش بلند بلند خندیدم خیره بهش شدم و پرسیدم :
_ داری شوخی میکنی مگه نه آریا ؟!
_ نه
اخمام تو هم فرو رفت
_ تو دیوونه شدی فکر کردی من با این عوضی ازدواج میکنم و به عشقم خیانت میکنم آره ؟!

آریا نفس عمیقی کشید و گفت :
_ بهادر خیلی وقته کشته شده میفهمی باید این و بفهمی بهار بیخود داری خودت رو اذیت میکنی .
با شنیدن حرفای آریا اشکام روی صورتم جاری شدند با گریه نالیدم :
_ بخاطر این کیانوش عوضی داری باعث میشی قلب من شکسته بشه آریا من بمیرم هم باهاش ازدواج نمیکنم اون باعث شد من کشته بشم میفهمی ؟!
آریا نگاهش سرد سرد بود هیچ احساسی نداشت
_ تو بخاطر بهنام باید باهاش ازدواج کنی چون کیانوش تنها کسی هست که میتونه مراقبش باشه بعدش بعد اتفاقی که دیشب افتاده باید زن عقد کرده اش بشی
روی زمین افتادم با صدای بلند داشتم گریه میکردم من نمیتونستم زن کیانوش بشم چرا داشت من و شکنجه میکرد
_ بهار
با شنیدن صدای طرلان سرم و بلند کردم خیره بهش شدم و گفتم :
_ جان
_ خواهش میکنم گریه نکن باشه عشقم ؟!
_ مگه میشه ببین آریا چی داره میگه
_ من دارم واقعیت رو بهت میگم
بلند شدم دستی به صورتم کشیدم نگاهی به کیانوش انداختم و گفتم :
_ به هیچ عنوان حاضر نیستم باهات ازدواج کنم ، قرار نیست بیام پیش تو آریا که بخوای بهم همچین حرفایی بزنی میرم مشهد پیش مادرم
خدمتکار رو صدا زدم که صدای کیانوش بلند شد
_ پات و از این خونه بزاری بیرون اونم بدون من شک نداشته باش پسرت رو از دست میدی
با صدای لرزون شده پرسیدم :
_ تو داری من و تهدید میکنی ؟!
_ نه
_ پس این حرفت چه معنی میده ؟!
_ کسایی که باعث کشته شدن بهادر شدند انقدر خطرناک هستند که حد نداره یه جوری باعث میشن پسرت رو از دست بدی که دیوونه میشی
_ بهشون همچین اجازه ای نمیدم
_ البته اگه تونستی
با شنیدن حرفای کیانوش باعث شده بود بترسم ، واسه خودم اصلا نگران نبودم اما پسرم حق داشت زندگی کنه من نمیتونستم با زندگیش بازی کنم ، پس باید یه کاری میکردم تا از جون پسرم محافظت بشه .

_ تو چی از جون من میخوای ؟!
به سمتم اومد خیره به چشمهام شد و گفت :
_ من هیچ دشمنی باهات ندارم اما تو باید زن عقدی من بشی ..
_ من به تو اعتماد ندارم تو دیشب باعث شدی به من تجاوز بشه
_ اون یه اتفاق بود چون دیشب من مست شده بودم خودت هم میدونی پس بیخود چرت و پرت نگو
هنوز دو دل شده بودم مخصوصا با حرفایی که شنیده بودم ، با صدایی گرفته شده گفتم :
_ باشه قبول اما شرط دارم
_ چی ؟!
_ باید مراقب پسرم باشی و به هیچ عنوان به من نزدیک نشی
نیشخندی زد
_ همچین تحفه ای نیستی بخوام بهت نزدیک بشم .
صدای عصبی آریا بلند شد :
_ کیانوش
کیانوش نفس عمیقی کشید و گفت :
_ باشه من تسلیم
میتونستم بفهمم چقدر عصبی شده خواستم برم که آریا صدام زد ؛
_ بهار
ناراحت بهش خیره شدم به سمتم اومد بازوم رو تو دستش گرفت و گفت :
_ من کاری نمیکنم به ضرر تو باشه میدونم چقدر از دست من ناراحت شدی اما یه روزی میرسه که درک میکنی چرا همچین چیزی از تو خواستم .
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و جوابش رو دادم :
_ تو من و به این ترجیح دادی
_ من اسم دارم !.
آریا چشم غره ای به سمتش رفت و جواب من رو داد :
_ تو بیشتر از همه واسه من با ارزش هستی به هیچ عنوان حاضر نمیشم تو رو با کسی یکی کنم تو خواهر من هستی من هیچوقت کاری نمیکنم به ضرر تو باشه پس بهم اعتماد داشته باش باشه ؟!
_ باشه

وقتی آریا و طرلان رفتند بیشتر ناراحت شدم ، احساس خیلی بدی داشتم داشتم با کسی که بهم تجاوز کرده بود زندگی میکردم مگه میشد احساس خوبی داشت ، چشمهام رو با درد روی هم فشار دادم که صدای کیانوش بلند شد :
_ فردا واسه عقد وقت گرفتیم
خیره به چشمهاش شدم و گفتم ؛
_ برو به جهنم
با شنیدن این حرف من اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ درست صحبت کن دوست نداری که یه بلایی سرت بیارم هان ؟!
با شنیدن این حرفش ساکت شدم من بشدت از مردی که روبروم بود میترسیدم ، میترسیدم دوباره قصد داشته باشه بهم تجاوز کنه ، با دیدن چشمهای ترسیده من دستی داخل موهاش کشید و گفت :
_ آروم باش
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم :
_ خواهش میکنم من و اذیت نکن
نفس عمیقی کشید
_ من قصد ندارم اذیتت کنم
_ داری دروغ میگی !.
بلند شد و گفت :
_ میدونم بهم اعتماد نداری اما من اون شب مست بودم وگرنه هیچوقت همچین کاری نمیکردم .
با گریه پرسیدم :
_ پس چرا میخوای باهام ازدواج کنی ؟!
_ چون مجبور هستم !.
_ نیستی
_ من پای کاری که انجام دادم هستم بعدش باید از پسرت مراقبت کنم .
_ بهادر برگرده فکر میکنه بهش خیانت کردم من …
_ بهادر زنده نیست
با خشم از سر جام بلند شدم دستم رو به نشونه ی تهدید جلوش تکون دادم و داد زدم :
_ بهادر زنده هست دیر یا زود میاد مطمئن باش تو حق نداری درموردش بد صحبت کنی شنیدی ؟!
_ نه
_ یه روزی با دستای خودم میکشمت مطمئن باش
_ هیچ کاری نمیتونی بکنی
_ حالا میبینی !.

داشت من و ناامید میکرد همیشه مقصودش این بود بهم بگه بهادر زنده نیست اما من اصلا نمیتونستم بفهمم چرا داشت همچین چیزی میگفت ، چون همش داشت باعث میشد من عذاب بکشم با صدایی که بشدت گرفته شده بود گفتم :
_ کیانوش
خیره بهم شد و گفت :
_ بله
_ من هیچوقت تو رو نمیبخشم مطمئن باش یه روزی تقاص پس میدی چون باعث شدی همچین بلایی سر من بیاد ، مطمئن باش شوهرم برمیگرده اونوقت خودش حسابت رو میرسه
پوزخندی زد :
_ وقتی اسمت رفت تو شناسنامه من حق نداری اسمش رو به زبون بیاری شنیدی ؟!
با شنیدن این حرفش دود داشت از سرم خارج میشد چجوری جرئت میکرد همچین چیزی به زبون بیاره کاش میتونستم یه بلایی سرش بیارم ، چند تا نفس عمیق کشیدم وقتی آروم شدم خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ خوب گوشات رو باز کن ببین چی دارم بهت میگم !.
خیره به چشمهام شد و گفت :
_ بگو میشنوم
_ این عقد یه عقد صوری هست مطمئن باش بعد اینکه کسایی که باعث شدند شوهر من گم بشه و پسرم رو تهدید کردند پیدا شدند ازت طلاق میگیرم شنیدی ؟!
_ نه
بعدش گذاشت رفت با شنیدن حرفاش دود داشت از سرم خارج میشد این بشر بیش از حد داشت روی مخ من راه میرفت و من مثل همیشه باید ساکت میشدم در برابر حرفاش این اصلا درست نبود .
* * * *
بابا روبروم نشست و گفت :
_ بهار
_ جان
_ کیانوش گفت قصد داری باهاش ازدواج کنی آره ؟!
بغض کرده جواب دادم :
_ آره
_ ناراحت نباش منم از دستت ناراحت نیستم تو حق زندگی داری نمیتونی همیشه مجرد باشی من همیشه پشتت هستم ، واسه فردا عقد میکنید درسته ؟!
_ آره
_ منم میام تنهات نمیزارم
با شنیدن حرفای بابا بیشتر ناراحت میشدم چون من به هیچ عنوان دوست نداشتم بابام رو از دست بدم واسه همین خیلی ناراحت میشدم با حرفایی که داشت میگفت

 

The post رمان عشق تعصب پارت ۵۲ appeared first on رمان دونی.

]]>
http://roman-doni.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b9%d8%b4%d9%82-%d8%aa%d8%b9%d8%b5%d8%a8-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-52/feed/ 16
رمان استاد خلافکار پارت ۷۹ http://roman-doni.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d8%ae%d9%84%d8%a7%d9%81%da%a9%d8%a7%d8%b1-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-79/ http://roman-doni.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d8%ae%d9%84%d8%a7%d9%81%da%a9%d8%a7%d8%b1-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-79/#comments Fri, 20 Mar 2020 10:17:02 +0000 http://roman-doni.xyz/?p=1739   #لیلی نگران پرسیدم _امیر خوبی؟ فقط با درد چشماش و باز و بسته کرد. باید هرچه زودتر به بیمارستان می رسوندمش وگرنه تلف میشد. جاده اصلی پیش گرفتم و تا اونجایی که می تونستم تند رفتم. روی یه تابلو نوشته بود که فقط ۳۵ کیلومتر دیگه تا شهر مونده! دوباره نگاهم و بهش دوختم …

The post رمان استاد خلافکار پارت ۷۹ appeared first on رمان دونی.

]]>
 

#لیلی

نگران پرسیدم
_امیر خوبی؟
فقط با درد چشماش و باز و بسته کرد.
باید هرچه زودتر به بیمارستان می رسوندمش وگرنه تلف میشد.
جاده اصلی پیش گرفتم و تا اونجایی که می تونستم تند رفتم.
روی یه تابلو نوشته بود که فقط ۳۵ کیلومتر دیگه تا شهر مونده!
دوباره نگاهم و بهش دوختم و گفتم
_یکم دیگه تحمل کن…تا شهر چیزی نمونده.
در جوابم فقط سرش و تکون داد و چشماش و بست.
با بسته شدن چشماش ناگهان احساس عجیبی بهم دست داد و کسی از ته ذهنم بهم تلنگر زد
_الان بهترین فرصته لیلی! می تونی به راحتی ازش انتقام بگیری…انتقام خودت،لاله،آرش و تموم دخترایی رو که بدبخت کرد.
انگار شیطون وارد جلدم شده بود و سعی داشت وسوسم کنه!
حس نفرت سراسر وجودم رو پر کرده بود و داشت مجبورم می کرد تا امیرو بکشم!

کلافه نفسم و فوت کردم و فرمون بین دستام فشردم.
نه نه من قاتل نبودم!
با کشتن امیر تبدیل میشدم به یکی مثل خودش…
بی رحم و نامرد…
دور از انسانیت بود که با این وضعی که الان داره یه بلایی سرش بیارم.
به قول خودش، باید با راهی غیر از کشتن انتقام بگیرم تا طرف زجر بکشه.
نه اینکه با کشتن یه مرگ راحت بهش هدیه بدم…

تموم حواسم رو به رانندگیم دادم و تا موقع رسیدن به بیمارستان سعی کردم ذهنم رو از هر گونه فکری خالی کنم.
به بیمارستان که رسیدیم، آروم تکونش دادم و گفتم
_امیر…امیر…بلندشو…رسیدیم بیمارستان!
لای چشماش و باز کرد و اسمم رو نالید
_لیلی!
به طرفش خم شدم و دستم و روی گونش گذاشتم.
_فکر می کردم قوی تر از این حرفا باشی…پاشو،یه زخم سطحی که نمی تونه تورو از پا دربیاره.

لبخند بی جونی زد که تند از ماشین پیاده شدم و به سمتش رفتم.
دره ماشین و باز کردم و خواستم کمکش کنم تا پیاده بشه که گفت
_صبر کن!
منتظر نگاهش کردم که ادامه داد
_گلوله دربیار لیلی.
متعجب لب زدم
_چیییییی؟ دیوونه شدی! من نمی تونم این کاره یه پزشکه.
با انزجار صورتش و جمع کرد و گفت
_می تونی…تو مثلا یه پلیسی! مطمئنم یه چیزایی راجب امداد بهت یاد دادن…زودباش لیلی؛ اگه گلوله درنیاری دکتر به محض اینکه گلوله ببینه به پلیس خبر میده.

* * * * *
با بی قراری طول و عرض راهرو بیمارستان و طی می کردم.
از طرفی نگران امیر بودم و از طرف دیگه هم نمی دونستم کاره درستی انجام دادم یا نه!
می تونستم به راحتی دخل امیر و بیارم اما این کارو نکردم.
یعنی نتونستم.
یه حسی از درونم مانعم شد…
کلافه روی یکی از صندلی ها نشستم و به نقطه نامعلومی زل زدم.
حتی الانم می تونستم فرار کنم اما چرا اینکارو نمی کردم؟
شاید از این می ترسیدم که دوباره امیر پیدام کنه و اینبار واقعا برای مجازات من یه بلایی سره خانوادم بیاره…

توی افکار درهمم غرق بودم و مونده بودم چیکار کنم که همون لحظه دکتر به سمتم اومد و مقابلم ایستاد.
تند از جام بلند شدم و پرسیدم
_حالش چه طوره؟
سری تکون داد و گفت
_خوبه…فقط!
_فقط چی؟
دستی میون موهای جو گندمیش کشید و گفت
_شما باید به من بگید که چه اتفاقی براش افتاده.
به سختی آب دهانم و قورت دادم و سعی کردم کلمات و کنار هم قرار بدم تا یه دروغ شاخدار بگم که ادامه داد
_من می دونم اون زخم بر اثر گلولس! پس بهتره حقیقت رو بگید.

درمونده نگاهش کردم.
مونده بودم که چی بهش بگم!
اگه حقیقت و به زبون میاوردم قطعا به پلیس خبر میداد.
ناچارا گفتم
_من نمی دونم…وقتی این اتفاق براش پیش اومد من خونه نبودم،بهتره وقتی بهوش اومد از خودش بپرسید.
موشکافانه پرسید
_چه نسبتی باهاش دارید؟
تلخ جواب دادم
_همسرش هستم
چیزی نگفت که ادامه دادم
_می تونم ببینمش؟
_بله فقط صبر کنید تا به بخش منتقلش کنن.
زیر لب باشه ای گفتم و منتظر گوشه راهرو ایستادم.
کمی بعد امیرو از اتاق عمل بیرون آوردن و به اتاقی که دکتر گفت منتقل کردن.
به سمت اتاق رفتم و آروم در و باز کردم.
یه پرستار بالای سرش ایستاده بود و داشت سرمش و تعویض می کرد.
کارش که تموم شد از اتاق بیرون رفت و من و با امیر تنها گذاشت.
نفس عمیقی کشیدم و به سمتش رفتم.
کناره تختش روی صندلی نشستم و به چهره غرق در خوابش زل زدم.

می تونستم بکشمت اما چرا اینکار و نکردم؟
می تونستم هم خودم و نجات بدم و هم خیلیای دیگه رو!
اما نتونستم…
سرم و بین دستام گرفتم و زیر لب نالیدم
_وای خدایا آخه من چم شده؟ چرا کاری رو که به صلاح همه بود انجام ندادم؟!

* * * * *
لیوان و از آب میوه پر کردم و به سمتش برگشتم.
از موقعی که بهوش اومده بود به من زل زده بودش و حتی پلک هم نمی زد.
کنارش ایستادم و خواستم کمکش کنم تا بلند بشه که بی مقدمه پرسید
_چرا من و نکشتی؟ چرا به حال خودم رهام نکردی؟

با اینکه سوالش خیلی ناگهانی بود اما انتظارش و داشتم! برای همین تند جواب دادم
_چون هنوزم چیزی به اسم انسانیت دارم…من مثل تو نیستم امیر! آدما رو توی سخت ترین شرایط رها نمی کنم چون قلب دارم،احساسات دارم…آره می تونستم بکشمت یا وسط اون پارک جنگلی رهات کنم تا دخلت و بیارم اما نتونستم! نتونستم مثل تو بی رحم باشم…وقتی دیدم به کمک نیاز داری قید همه چیزو زدم و کمکت کردم.
عمیق نگاهم کرد و چیزی نگفت.
پوزخند تلخی زدم و ادامه دادم
_خیلی دلم می خواست می تونستم بگم کاش عوض میشدی! اما هم من و هم خودت می دونیم که این امکان پذیر نیست…قلب تو سیاه شده و راه درمانی نداره.

لیوان و کنارش روی میز قرار دادم و به سمت در رفتم.
خواستم از اتاق بیرون برم اما با حرفی که زد میخکوب سره جام ایستادم.
_قلب من و بابای بی غیرت تو سیاه کرد.
لب زدم
_می دونم! اما تو هم انتقام گرفتی…هم از من و هم از لاله؛ اما هنوزم قصد نداری بیخیال بشی.
_چرا اتفاقا من خیلی وقته که بیخیال شدم…دیگه کاری نه با اون بابات دارم و نه با لاله! اما ازم نخواه که بیخیال تو یکی بشم که نمی تونم،تو زنمی لیلی.
دلم زیر و رو شد!
نفس عمیقی کشیدم و برای اینکه متوجه حال آشفتم نشه تند از اتاق بیرون زدم.
پشت در ایستادم و دستم و روی قلبم گذاشتم.
باز داشت با اون زبونش خرم می کرد.
امکان نداشت بیخیال من و یا خانوادم بشه…
این بشر تا موقعی که زندس دست از سره من و خانوادم بر نمیداره…مطمئنم!

شاید اصلا اشتباه کردم که نجاتش دادم…می تونستم به حال خودش رهاش کنم تا بمیره اما اونوقت وجدانم راحت نبود…

 

#هانا

* * * * *
خوشحال شروع کرد به بالا و پایین پریدن و ذوق زده گفت
_آخ جون…آخ جون شهر بازی!
با اخم نگاهش کردم که بدون توجه به من به سمت آرمین رفت و گونش و بوسید.
_ممنون آرمین جون.
خدایا از دست این بچه.
یه جوری رفتار می کنه که انگار اصلا شهره بازی ندیده…
آرمین مهربون دستی میون موهای آیلا کشید و گفت
_بدو برو حاضر شو تا بریم.
آیلا نگاهی به لباساش انداخت و رو کرد سمت من و مظلومانه گفت
_مامان میشه اون لباس پرنسسی قرمز رو که آرمین جون برام خریده بپوشم؟
ابرویی به معنای نه بالا انداختم و گفتم
_نخیر.
به طرفم اومد و لب و لوچش کج کرد و نالید
_آخه چرا؟
بغلش کردم و گفتم
_به خاطر اینکه اون لباس مهمونی نمیشه بیرون بپوشی…بعدشم تو می خوای بری بازی کنی، اون لباس پفی و بلند همش توی دست و پاته.
_مامان تورو خدا…بزار بپوشم دیگه.
دهن بازم کردم تا مخالفت کنم اما آرمین مانعم شد
_اشکالی نداره بپوشش…نهایتش یه دست لباس برات برمیداریم اگه اذیت شدی اونجا عوض می کنی.
آیلا جیغی از سره خوشحالی کشید و گفت
_آخ جووووون!مرسی آرمین جون تو خیلی خوبی.
و بعد از بغلم بیرون اومد و در حالی که داشت بدو بدو به سمت طبقه بالا می رفت گفت
_الان سریع حاضر میشم.
با رفتنش رو کردم سمت آرمین و با غیظ گفتم
_خیلی داری لوسش می کنی!
یه تای ابروش و بالا انداخت و زمزمه کرد
_مطمئنم لوس تر از مامانش نمیشه.

کلافه نفسم و بیرون فرستادم و در حالی که داشتم به سمت طبقه بالا می رفتم گفتم
_منم میرم حاضر بشم.
هنوز پام به پله اول نرسیده بود که صدام زد.
_هانا.
به سمتش برگشتم و سوالی نگاهش کردم که انگشتش و تهدید آمیز بالا آورد و ادامه داد
_وای به حالت اگه از اون آشغالا به صورتت بمالی.
لبخند محوی زدم و از پله ها بالا رفتم.
هنوزم از آرایش متنفر بود!

 

#لیلی

* * * * *
گاز بزرگی به ساندویچ همبرگر زدم و با اشتها مشغول خوردن شدم.
تموم مدت نگاه خیره امیر و روی خودم احساس می کردم اما نسبت بهش بی توجه بودم.
وقتی همبرگرم و کامل خوردم به پشتی صندلی تکیه دادم و گفتم
_آخیش! مردم از بس غذاهای بدمزه بیمارستان و خوردم.
_می خوای یکی دیگه برات سفارش بدم؟
دستی به شکمم کشیدم و گفتم
_نه ممنون سیر شدم اما تو اصلا لب به غذات نزدی!
بی پروا توی چشمام زل زد و گفت
_برات مهمه؟
اخم کردم.
داشتم زیادی بهش رو میدادم.
انگار فراموش کرده بودم که این همون امیره سابقه!
بزرگ ترین خلافکار و البته یکی از بی رحم ترین افرادی که تا به حال دیدم.
با غیظ گفتم
_اصلا به من چه…می خوای بخور می خوای نخور!
لبخند معنا داری زد و گفت
_این سه روزی که توی بیمارستان مراقبم بودی همش منتظر بودم تا اقدام به فراری کنی اما اینکارو نکردی!
چیزی نگفتم که ادامه داد
_می خوام بدونم چرا؟
برای اینکه فکر و خیال الکی نبافه تند گفتم
_فکر نکن چون کشته مردتم فرار نکردم اتفاقا خیلی هم دوست داشتم بمیری تا از شرت راحت بشم، اما اگه فرار نکردم فقط به این خاطر بود که می دونستم برام به پا گذاشتی! از همون موقعی که یکی از نوچه هات اومد بیمارستان تا اون دکتره رو با پول بخره متوجه شدم که حواست بهم هست.

انگشتاش و درهم قفل کرد و با اعتماد به نفس گفت
_اما من مطمئنم تموم اون مراقبت هات از روی علاقه بود!
زهرخندی زدم و گفتم
_هه! اینقدر اون دخترا و دانشجو های احمقت خره حرفات شدن که فکر می کنی همه کشته مردتن…اما نخیر امیر خان…من هیچ وقت قلبم و به تو نمی بازم این و توی اون کلت فرو کن.
_برای همینه دوستت دارم لیلی…تو با تموم دخترایی که دیدم فرق داری.
یه تای ابروم رو بالا انداختم و بدون فکر گفتم
_اما من یه نفره دیگه رو دوست دارم.
با تموم شدن حرفم لبخندش روی لب هاش ماسید و اخم وحشتناکی بین ابروهاش جا خوش کرد.
جوری که به خودم لعنت فرستادم که چرا همچین حرفی زدم.

🍁🍁🍁🍁
🆔 @romanman_ir

The post رمان استاد خلافکار پارت ۷۹ appeared first on رمان دونی.

]]>
http://roman-doni.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d8%ae%d9%84%d8%a7%d9%81%da%a9%d8%a7%d8%b1-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-79/feed/ 188