" /> رمان عشق تعصب Archives - رمان دونی

رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۴۱

  _ وقتی عاشق بشی میتونی من و درک کنی ، جدایی از معشوقت خیلی سخت میشه واست !. بعدش…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۴۰

  واسه شام هممون دور هم نشسته بودیم رو به سمت فاطمه خدمتکار خونه برگشتم و گفتم : _ بهنام…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۳۹

  کنار پرستو نشستم کیانوش هم روبروم نشسته بود ، به سمت بابا برگشتم و گفتم : _ جان باهام…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۳۸

  متعجب بهش خیره شدم و گفتم : _ مهمون چه کسایی هستند ؟ با شنیدن این حرف من بهم…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۳۷

  اخمام رو تو هم کشیدم و گفتم : _ پس برای چی اومدی ؟ نشست به من اشاره کرد…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۳۶

  با شنیدن این حرفش سئوالی بهش خیره شدم که خودش ادامه داد : _ میدونم که بابت پرستار قبلی…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۳۵

  _ خواهشا مزخرف نگو بهار خودت هم میدونی که داری چرت و پرت میگی ، هیچکدوم از حرفات واقعیت…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۳۴

  _ من میخوام درمورد مسئله مهمی باهاتون صحبت کنم . بعدش صحرا رو صدا زد تا بیاد بهنام رو…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۳۳

  فکرم درگیر آریا بود نگرانش بودم ، اون زن که خیلی چیزای بدی ازش شنیده بودم دوباره برگشته بود…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۳۲

  بعد رفتنشون بهادر با عصبانیت به مادرش خیره شد و گفت : _ من میدونستم اینجوری میشه برای همین…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۳۱

  داخل خونه نشسته بودم داشتم برای خودم غاز میچروندم که مامان بهادر زنگ زد راننده اشون رو فرستاده دنبال…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۳۰

  نشست داخل اتاق و خیره به چشمهام شد و گفت : _ پس کنارت میمونم نیاز نیست بترسی .…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۲۹

  تموم شب رو خیلی راحت کنار بهادر خوابیدم ، چون بهادر حالش خوب نبود سعی میکردم آرومش کنم ،…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۲۸

  _ تا موقعی که چی !؟ با شنیدن این حرفش ساکت و صامت بهش خیره شدم ، تا موقعی…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۲۷

  کنار طرلان نشسته بودم ، آریا و بهادر داشتند مثل مجرما به ما دوتا نگاه میکردند سرم و بلند…

بیشتر بخوانید »

codebazan