رمان عشق تعصب Archives - رمان دونی

رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۴۶

  کیانوش و آریا رفتند بیرون لابد میخواستند تنها صحبت کنند من چیزی متوجه نشم همونجا نشستم و سرم رو…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۴۵

  بهنام حالا داشت گریه میکرد میدونستم اونم احساس کرده مامانش چقدر ناراحت شده بلاخره با بدبختی تونستم آرومش کنم…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۴۴

  بعد چند ثانیه سکوت ادامه دادم : _ من دوست داشتم بهنام پیش شما بزرگ بشه ، دوست داشتم…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۴۳

  شوکه شده بودم باورم نمیشد این خونه به اسم من باشه با صدایی که حالا به وضوح داشت میلرزید…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۴۲

  _ چیزی نیست بریم من چمدون ها رو آماده کردم فقط برم لباسم رو بپوشم و بهنام رو آماده…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۴۱

  _ وقتی عاشق بشی میتونی من و درک کنی ، جدایی از معشوقت خیلی سخت میشه واست !. بعدش…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۴۰

  واسه شام هممون دور هم نشسته بودیم رو به سمت فاطمه خدمتکار خونه برگشتم و گفتم : _ بهنام…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۳۹

  کنار پرستو نشستم کیانوش هم روبروم نشسته بود ، به سمت بابا برگشتم و گفتم : _ جان باهام…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۳۸

  متعجب بهش خیره شدم و گفتم : _ مهمون چه کسایی هستند ؟ با شنیدن این حرف من بهم…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۳۷

  اخمام رو تو هم کشیدم و گفتم : _ پس برای چی اومدی ؟ نشست به من اشاره کرد…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۳۶

  با شنیدن این حرفش سئوالی بهش خیره شدم که خودش ادامه داد : _ میدونم که بابت پرستار قبلی…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۳۵

  _ خواهشا مزخرف نگو بهار خودت هم میدونی که داری چرت و پرت میگی ، هیچکدوم از حرفات واقعیت…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۳۴

  _ من میخوام درمورد مسئله مهمی باهاتون صحبت کنم . بعدش صحرا رو صدا زد تا بیاد بهنام رو…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۳۳

  فکرم درگیر آریا بود نگرانش بودم ، اون زن که خیلی چیزای بدی ازش شنیده بودم دوباره برگشته بود…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۳۲

  بعد رفتنشون بهادر با عصبانیت به مادرش خیره شد و گفت : _ من میدونستم اینجوری میشه برای همین…

بیشتر بخوانید »

codebazan