رمان عشق تعصب Archives - رمان دونی

رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۵۲

  _ بسه داری شورش رو درمیاری من بهت اجازه نمیدم بری حالا عین آدم برو بتمرگ تو اتاقت خواستم…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۵۱

  با احساس درد چشمهام رو باز کردم با دیدن کیانوش نیمه لخت کنار خودم تموم اتفاق های دیشب مثل…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۵۰

  واقعا نمیشد درکش کنم نگران حال بهنام بود یا قصد داشت من اذیت بشم داشتم دیوونه میشدم از شنیدن…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۴۹

  با صدایی که از شدت عصبانیت داشت میلرزید گفتم : _ درست حرف بزن فکر کردی منم مثل خودت…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۴۸

  _ هیس انقدر به خودت فشار نیار بلاخره همه چیز درست میشه قرار نیست همیشه همینجوری باشه شنیدی !؟…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۴۷

  _ مامان چند مدت هست اینجوری شده بعدش یه چیزی خیلی عجیب بود آریا _ چی ؟ _ مامان…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۴۶

  کیانوش و آریا رفتند بیرون لابد میخواستند تنها صحبت کنند من چیزی متوجه نشم همونجا نشستم و سرم رو…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۴۵

  بهنام حالا داشت گریه میکرد میدونستم اونم احساس کرده مامانش چقدر ناراحت شده بلاخره با بدبختی تونستم آرومش کنم…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۴۴

  بعد چند ثانیه سکوت ادامه دادم : _ من دوست داشتم بهنام پیش شما بزرگ بشه ، دوست داشتم…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۴۳

  شوکه شده بودم باورم نمیشد این خونه به اسم من باشه با صدایی که حالا به وضوح داشت میلرزید…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۴۲

  _ چیزی نیست بریم من چمدون ها رو آماده کردم فقط برم لباسم رو بپوشم و بهنام رو آماده…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۴۱

  _ وقتی عاشق بشی میتونی من و درک کنی ، جدایی از معشوقت خیلی سخت میشه واست !. بعدش…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۴۰

  واسه شام هممون دور هم نشسته بودیم رو به سمت فاطمه خدمتکار خونه برگشتم و گفتم : _ بهنام…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۳۹

  کنار پرستو نشستم کیانوش هم روبروم نشسته بود ، به سمت بابا برگشتم و گفتم : _ جان باهام…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۳۸

  متعجب بهش خیره شدم و گفتم : _ مهمون چه کسایی هستند ؟ با شنیدن این حرف من بهم…

بیشتر بخوانید »

codebazan