" /> رمان خان زاده Archives - رمان دونی

رمان خان زاده

رمان خان زاده پارت ۴۶

  به سختی جواب داد _بابای هلیا… متحیر گفتم _اما چرا؟ بی رمق چشماشو بست. تند به گونه ش زدم…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده پارت ۴۵

  نگران به سمتم اومد. _چی شدی؟ با وحشت گفتم _بچه م اهورا… * * * * * _خدا رحم…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده پارت ۴۴

  ‌داد زد _بسه دیگه دروغ نگو… من احمق بودم که به حرف تو تا اینجا اومدم. کلافه گفتم _چرا…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده پارت ۴۳

  به محض باز کردن در یکی وحشیانه دست دور گردنم انداخت و هلم داد داخل. با چشمای گرد شده…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده پارت ۴۲

  اخم داشت… بعد از حرفای اهورا ازش می ترسیدم. خواستم درو ببندم که پاشو لای در گذاشت و هلم…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده پارت ۴۱

  سکوت کرد و چیزی نگفت. سرم و پایین انداختم. شاید قسمت بوده این همه بدبختی و ببینم. یه ندایی…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده پارت ۴۰

یه عالمه لباس دیگه رو انداخت جلوم و گفت _اینا رو هم آب بکش! نفس عمیقی کشیدم تا خونسرد باشم.…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده پارت ۳۹

  حتی توان برگشتن هم نداشتم. ادامه داد _فقط می‌خوام امشب و با خیال راحت با عطر موهات بخوابم. اخم…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده پارت ۳۸

  نگاهی به دور تا دور اتاق انداختم. اتاق کوفتیش فقط یه بالکن داشت. تیز به اون سمت رفتم و…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده پارت ۳۷

  * * * * * نگاهی به صورت غرق در خوابش انداختم و در حالی که سعی می‌کردم صدای…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده پارت ۳۶

  من هرزه بودم؟اگه نبودم این قدر راحت اجازه نمی‌دادم بهم نزدیک بشه. اهورا کلافه گفت _اشتباه متوجه شدی عزیزم.بیا…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده پارت ۳۵

  * * * * * از اتاق اومد بیرون. تند به سمتش رفتم و گفتم _چی شد؟ شونه بالا…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده پارت ۳۴

  هلیا با دهن باز به اهورا نگاه می‌کرد.. با تاسف سر تکون دادم و خواستم برم که بازوم و…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده پارت ۳۳

  با خشم گوشی و به دیوار کوبید و عربده زد. ترسیده به صورت کبود شده از خشمش نگاه کردم…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده پارت ۳۲

  با سری پایین افتاده گفتم _دیگه بهتره این صحبتا رو نکنیم. منم عجله دارم می‌خوام برم.. راهمو سد کرد…

بیشتر بخوانید »

codebazan