رمان خان زاده Archives - رمان دونی

رمان خان زاده

رمان خان زاده پارت ۵۱

  حرفش و ادامه داد و با بدترین شکل ممکن غرورم و له کرد _نمی‌خوام اونم مثل مادرش بشه! پوزخندی…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده پارت ۵۰

  ترسیده به مونس نگاه کردم. اهورا پیاده شد و در عقب و باز کرد. _چش شده این؟ نگران گفتم…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده پارت ۴۹

  نفسم و رها کردم و از اتاق بیرون رفتم. روی مبل نشستم و جزوه مو باز کردم. هنوزم باورم…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده پارت ۴۸

  خشڪم زد. چه طور ممڪنه؟ با لڪنت گفتم _ڪدوم بیمارستان؟ اسم بیمارستان و ڪه گفت فهمیدم دارن میارنش همین…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده پارت ۴۷

  از ترس نگاهش چسبیدم به دیوار. اولین بار بود این طوری می دیدمش.تا این حد عصبی و پریشون… با…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده پارت ۴۶

  به سختی جواب داد _بابای هلیا… متحیر گفتم _اما چرا؟ بی رمق چشماشو بست. تند به گونه ش زدم…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده پارت ۴۵

  نگران به سمتم اومد. _چی شدی؟ با وحشت گفتم _بچه م اهورا… * * * * * _خدا رحم…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده پارت ۴۴

  ‌داد زد _بسه دیگه دروغ نگو… من احمق بودم که به حرف تو تا اینجا اومدم. کلافه گفتم _چرا…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده پارت ۴۳

  به محض باز کردن در یکی وحشیانه دست دور گردنم انداخت و هلم داد داخل. با چشمای گرد شده…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده پارت ۴۲

  اخم داشت… بعد از حرفای اهورا ازش می ترسیدم. خواستم درو ببندم که پاشو لای در گذاشت و هلم…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده پارت ۴۱

  سکوت کرد و چیزی نگفت. سرم و پایین انداختم. شاید قسمت بوده این همه بدبختی و ببینم. یه ندایی…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده پارت ۴۰

یه عالمه لباس دیگه رو انداخت جلوم و گفت _اینا رو هم آب بکش! نفس عمیقی کشیدم تا خونسرد باشم.…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده پارت ۳۹

  حتی توان برگشتن هم نداشتم. ادامه داد _فقط می‌خوام امشب و با خیال راحت با عطر موهات بخوابم. اخم…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده پارت ۳۸

  نگاهی به دور تا دور اتاق انداختم. اتاق کوفتیش فقط یه بالکن داشت. تیز به اون سمت رفتم و…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده پارت ۳۷

  * * * * * نگاهی به صورت غرق در خوابش انداختم و در حالی که سعی می‌کردم صدای…

بیشتر بخوانید »

codebazan