فوریه 2020 - رمان دونی

ماه: فوریه 2020

رمان ترمیم

رمان ترمیم پارت ۴۸

  _ مامان گلی کوجاس؟ زبانش می‌گیرد و کلمات را با حالت خاصی بیان می‌کند. او را به‌سمت خودم برمی‌گردانم،…

بیشتر بخوانید »
رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۴۸

  _ هیس انقدر به خودت فشار نیار بلاخره همه چیز درست میشه قرار نیست همیشه همینجوری باشه شنیدی !؟…

بیشتر بخوانید »
رمان استاد خلافکار

رمان استاد خلافکار پارت ۷۲

  #لیلی با ایستادن ماشین مقابل فرودگاه نفس عمیقی کشیدم. نقشه از همین جا شروع میشه و من نباید خراب…

بیشتر بخوانید »
رمان خان زاده

رمان خان زاده پارت ۵۳

  انگار از خود بی خود شده بود چون هر چی مشت به سینش می‌کوبیدم بی اثر بود. دکمه هاشو…

بیشتر بخوانید »
رمان ترمیم

رمان ترمیم پارت ۴۷

  نگرانم. انگار این‌ها همه موقتی است. انگار مال ما نیست که این‌قدر خوب و راحت هستیم. به ماشین که…

بیشتر بخوانید »
رمان استاد خلافکار

رمان استاد خلافکار پارت ۷۱

  #هانا نکنه برای آرمین اتفاقی بیوفته…؟! با ترس گفتم: _بسه بسه میلاد…! خونسرد شونه ای بالا انداخت و گفت:…

بیشتر بخوانید »
رمان سکانس عاشقانه

رمان سکانس عاشقانه پارت ۴۹

بی محل به جمله و سوالش … حتی حرفاش روی داشبورد میزنم : نگه دار …. با توام … می…

بیشتر بخوانید »
رمان استاد خلافکار

رمان استاد خلافکار پارت ۷۰

  #لیلی کلافه لب زدم: _اصلا سردر نمیارم چی میگی…! کتابشو داخل یکی از قفسه های کتابخونش قرار داد و…

بیشتر بخوانید »
رمان ترمیم

رمان ترمیم پارت ۴۶

  _ به‌نظرت یه روز می‌آد که بهت نپرم؟! اشک‌هایم را پاک می‌کند و روی چشم‌هایم را می‌بوسد. _ آره……

بیشتر بخوانید »
رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۴۷

  _ مامان چند مدت هست اینجوری شده بعدش یه چیزی خیلی عجیب بود آریا _ چی ؟ _ مامان…

بیشتر بخوانید »
رمان خان زاده

رمان خان زاده پارت ۵۲

  با پرویی ادامه داد: _اون قدر ادا و اطوار اومدی ببین دیگه…ارباب هرگز این بچه رو به عنوان نوه…

بیشتر بخوانید »
رمان استاد خلافکار

رمان استاد خلافکار پارت ۶۹

  #هانا با تموم شدن جملم؛ جوری عصبی نگاهم کرد که از ترس غالب تهی کردم و به یکباره کل…

بیشتر بخوانید »
رمان سکانس عاشقانه

رمان سکانس عاشقانه پارت ۴۸

  سلحشور باز سرجاش میشینه و سرخ شده منو نگاه میکنه که براش ابرو بالا می ندازم …. آریا تند…

بیشتر بخوانید »
رمان ترمیم

رمان ترمیم پارت ۴۵

  _ این چیه، بها؟ _گفتم هیچی نداری بندازی… نترس، قرض می‌دم بهت؛ امشب‌و باهاش بگذرون. دهانم از حرفش باز…

بیشتر بخوانید »
رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۴۶

  کیانوش و آریا رفتند بیرون لابد میخواستند تنها صحبت کنند من چیزی متوجه نشم همونجا نشستم و سرم رو…

بیشتر بخوانید »

codebazan