رمان عشق تعصب پارت 52 - رمان دونی
رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۵۲

 

_ بسه داری شورش رو درمیاری من بهت اجازه نمیدم بری حالا عین آدم برو بتمرگ تو اتاقت
خواستم چیزی بهش بگم که صدای آریا بلند شد :
_ بسه
جفتمون ساکت شدیم که به سمت من برگشت و گفت :
_ چیشده ؟!
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و جوابش رو دادم ؛
_ این آقا دیشب به من تجاوز کرد
خشک شده داشت به من نگاه میکرد بعدش به سمت کیانوش برگشت و داد زد :
_ تو چه غلطی کردی ؟!
کیانوش خونسرد بهش خیره شد
_ بیا بیرون باید باهات صحبت کنم بعدش میتونی من و کتک بزنی
آریا همراهش گذاشت رفت که طرلان بهم اشاره کرد بشینم رفتم یه گوشه نشستم که گفت :
_ واقعا دیشب بهت تجاوز کرد
_ آره
_ اصلا باورم نمیشه
با گریه نالیدم :
_ منم باورم نمیشه بهم تجاوز شده باشه اما واقعا دیشب بهم تجاوز کرد مست شده بود اصلا حالیش نبود حالا صبح پا شده میگه مسئولیتش رو قبول میکنم بمیره عوضی
طرلان خدمتکار رو صدا زد اومد بهنام رو بهش سپرد بعدش اومد کنارم نشست دستش رو پشتم کشید و گفت ؛
_ هیس عزیزم قربونت بشم آروم باش
با چشمهای قرمز شده ام خیره به چشمهاش شدم و جوابش رو دادم :
_ دارم دیوونه میشم چرا باید همچین بلایی سر من بیاد
_ آروم باش بلاخره درست میشه
_ هیچوقت قرار نیست درست بشه فقط داره بدتر میشه من میخوام از کیانوش دور باشم اون یه کثافط هست
سرش رو با تاسف تکون داد چند دقیقه گذشت که آریا همراه کیانوش اومدند بلند شدم و گفتم :
_ بریم
_ نه
متعجب به آریا خیره شدم
_ چرا ؟!
_ چون تو باید با کیانوش ازدواج کنی
نگاهی به کیانوش انداختم بعدش بلند بلند خندیدم خیره بهش شدم و پرسیدم :
_ داری شوخی میکنی مگه نه آریا ؟!
_ نه
اخمام تو هم فرو رفت
_ تو دیوونه شدی فکر کردی من با این عوضی ازدواج میکنم و به عشقم خیانت میکنم آره ؟!

آریا نفس عمیقی کشید و گفت :
_ بهادر خیلی وقته کشته شده میفهمی باید این و بفهمی بهار بیخود داری خودت رو اذیت میکنی .
با شنیدن حرفای آریا اشکام روی صورتم جاری شدند با گریه نالیدم :
_ بخاطر این کیانوش عوضی داری باعث میشی قلب من شکسته بشه آریا من بمیرم هم باهاش ازدواج نمیکنم اون باعث شد من کشته بشم میفهمی ؟!
آریا نگاهش سرد سرد بود هیچ احساسی نداشت
_ تو بخاطر بهنام باید باهاش ازدواج کنی چون کیانوش تنها کسی هست که میتونه مراقبش باشه بعدش بعد اتفاقی که دیشب افتاده باید زن عقد کرده اش بشی
روی زمین افتادم با صدای بلند داشتم گریه میکردم من نمیتونستم زن کیانوش بشم چرا داشت من و شکنجه میکرد
_ بهار
با شنیدن صدای طرلان سرم و بلند کردم خیره بهش شدم و گفتم :
_ جان
_ خواهش میکنم گریه نکن باشه عشقم ؟!
_ مگه میشه ببین آریا چی داره میگه
_ من دارم واقعیت رو بهت میگم
بلند شدم دستی به صورتم کشیدم نگاهی به کیانوش انداختم و گفتم :
_ به هیچ عنوان حاضر نیستم باهات ازدواج کنم ، قرار نیست بیام پیش تو آریا که بخوای بهم همچین حرفایی بزنی میرم مشهد پیش مادرم
خدمتکار رو صدا زدم که صدای کیانوش بلند شد
_ پات و از این خونه بزاری بیرون اونم بدون من شک نداشته باش پسرت رو از دست میدی
با صدای لرزون شده پرسیدم :
_ تو داری من و تهدید میکنی ؟!
_ نه
_ پس این حرفت چه معنی میده ؟!
_ کسایی که باعث کشته شدن بهادر شدند انقدر خطرناک هستند که حد نداره یه جوری باعث میشن پسرت رو از دست بدی که دیوونه میشی
_ بهشون همچین اجازه ای نمیدم
_ البته اگه تونستی
با شنیدن حرفای کیانوش باعث شده بود بترسم ، واسه خودم اصلا نگران نبودم اما پسرم حق داشت زندگی کنه من نمیتونستم با زندگیش بازی کنم ، پس باید یه کاری میکردم تا از جون پسرم محافظت بشه .

_ تو چی از جون من میخوای ؟!
به سمتم اومد خیره به چشمهام شد و گفت :
_ من هیچ دشمنی باهات ندارم اما تو باید زن عقدی من بشی ..
_ من به تو اعتماد ندارم تو دیشب باعث شدی به من تجاوز بشه
_ اون یه اتفاق بود چون دیشب من مست شده بودم خودت هم میدونی پس بیخود چرت و پرت نگو
هنوز دو دل شده بودم مخصوصا با حرفایی که شنیده بودم ، با صدایی گرفته شده گفتم :
_ باشه قبول اما شرط دارم
_ چی ؟!
_ باید مراقب پسرم باشی و به هیچ عنوان به من نزدیک نشی
نیشخندی زد
_ همچین تحفه ای نیستی بخوام بهت نزدیک بشم .
صدای عصبی آریا بلند شد :
_ کیانوش
کیانوش نفس عمیقی کشید و گفت :
_ باشه من تسلیم
میتونستم بفهمم چقدر عصبی شده خواستم برم که آریا صدام زد ؛
_ بهار
ناراحت بهش خیره شدم به سمتم اومد بازوم رو تو دستش گرفت و گفت :
_ من کاری نمیکنم به ضرر تو باشه میدونم چقدر از دست من ناراحت شدی اما یه روزی میرسه که درک میکنی چرا همچین چیزی از تو خواستم .
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و جوابش رو دادم :
_ تو من و به این ترجیح دادی
_ من اسم دارم !.
آریا چشم غره ای به سمتش رفت و جواب من رو داد :
_ تو بیشتر از همه واسه من با ارزش هستی به هیچ عنوان حاضر نمیشم تو رو با کسی یکی کنم تو خواهر من هستی من هیچوقت کاری نمیکنم به ضرر تو باشه پس بهم اعتماد داشته باش باشه ؟!
_ باشه

وقتی آریا و طرلان رفتند بیشتر ناراحت شدم ، احساس خیلی بدی داشتم داشتم با کسی که بهم تجاوز کرده بود زندگی میکردم مگه میشد احساس خوبی داشت ، چشمهام رو با درد روی هم فشار دادم که صدای کیانوش بلند شد :
_ فردا واسه عقد وقت گرفتیم
خیره به چشمهاش شدم و گفتم ؛
_ برو به جهنم
با شنیدن این حرف من اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ درست صحبت کن دوست نداری که یه بلایی سرت بیارم هان ؟!
با شنیدن این حرفش ساکت شدم من بشدت از مردی که روبروم بود میترسیدم ، میترسیدم دوباره قصد داشته باشه بهم تجاوز کنه ، با دیدن چشمهای ترسیده من دستی داخل موهاش کشید و گفت :
_ آروم باش
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم :
_ خواهش میکنم من و اذیت نکن
نفس عمیقی کشید
_ من قصد ندارم اذیتت کنم
_ داری دروغ میگی !.
بلند شد و گفت :
_ میدونم بهم اعتماد نداری اما من اون شب مست بودم وگرنه هیچوقت همچین کاری نمیکردم .
با گریه پرسیدم :
_ پس چرا میخوای باهام ازدواج کنی ؟!
_ چون مجبور هستم !.
_ نیستی
_ من پای کاری که انجام دادم هستم بعدش باید از پسرت مراقبت کنم .
_ بهادر برگرده فکر میکنه بهش خیانت کردم من …
_ بهادر زنده نیست
با خشم از سر جام بلند شدم دستم رو به نشونه ی تهدید جلوش تکون دادم و داد زدم :
_ بهادر زنده هست دیر یا زود میاد مطمئن باش تو حق نداری درموردش بد صحبت کنی شنیدی ؟!
_ نه
_ یه روزی با دستای خودم میکشمت مطمئن باش
_ هیچ کاری نمیتونی بکنی
_ حالا میبینی !.

داشت من و ناامید میکرد همیشه مقصودش این بود بهم بگه بهادر زنده نیست اما من اصلا نمیتونستم بفهمم چرا داشت همچین چیزی میگفت ، چون همش داشت باعث میشد من عذاب بکشم با صدایی که بشدت گرفته شده بود گفتم :
_ کیانوش
خیره بهم شد و گفت :
_ بله
_ من هیچوقت تو رو نمیبخشم مطمئن باش یه روزی تقاص پس میدی چون باعث شدی همچین بلایی سر من بیاد ، مطمئن باش شوهرم برمیگرده اونوقت خودش حسابت رو میرسه
پوزخندی زد :
_ وقتی اسمت رفت تو شناسنامه من حق نداری اسمش رو به زبون بیاری شنیدی ؟!
با شنیدن این حرفش دود داشت از سرم خارج میشد چجوری جرئت میکرد همچین چیزی به زبون بیاره کاش میتونستم یه بلایی سرش بیارم ، چند تا نفس عمیق کشیدم وقتی آروم شدم خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ خوب گوشات رو باز کن ببین چی دارم بهت میگم !.
خیره به چشمهام شد و گفت :
_ بگو میشنوم
_ این عقد یه عقد صوری هست مطمئن باش بعد اینکه کسایی که باعث شدند شوهر من گم بشه و پسرم رو تهدید کردند پیدا شدند ازت طلاق میگیرم شنیدی ؟!
_ نه
بعدش گذاشت رفت با شنیدن حرفاش دود داشت از سرم خارج میشد این بشر بیش از حد داشت روی مخ من راه میرفت و من مثل همیشه باید ساکت میشدم در برابر حرفاش این اصلا درست نبود .
* * * *
بابا روبروم نشست و گفت :
_ بهار
_ جان
_ کیانوش گفت قصد داری باهاش ازدواج کنی آره ؟!
بغض کرده جواب دادم :
_ آره
_ ناراحت نباش منم از دستت ناراحت نیستم تو حق زندگی داری نمیتونی همیشه مجرد باشی من همیشه پشتت هستم ، واسه فردا عقد میکنید درسته ؟!
_ آره
_ منم میام تنهات نمیزارم
با شنیدن حرفای بابا بیشتر ناراحت میشدم چون من به هیچ عنوان دوست نداشتم بابام رو از دست بدم واسه همین خیلی ناراحت میشدم با حرفایی که داشت میگفت

 

14 دیدگاه

  1. شرمنده نویسنده جان
    ولی انگاری یه بچه دبستانی نوشته . اخه این چه وضعشه .
    مثلا الان کش دادن داستان بدرد چی میخوره

    1. دارم به اینکه کیانوش همون بهادره شک میکنم با این رفتاراشون
      نویسنده بره کتاب داستان کودکانه بنویسه بهتره تا بخواد رمان بزرگسالان بنویسه
      والا

  2. نه نویسنده فیلمهای تغییر چهره• خون خواهی• دوچهره• ایزل و حکایت کهنه و بازگشت به خانه رو دیده•• مخصوصن ایزل 😀😁😂 بگذریم
    یه چیزی هیچ کدوم از دوستان اینجا سوالهای منو ندیده🤔 واقعن دیگه حوصلم نمیکشه سوالم برای بار۱۰۱مین بارتکرارکنم

  3. این اولین باری بود که این رمان رو دیدم اون هم به خاطر اینکه دستم ناگهانی خورد.یعنی زندگی اینقدر چرت و به درد نخور وابکی هست که شما داری اینجا مینویسی؟اینو انگاریه بچه اول ابتدایی نوشته من بهذشما پیشنهاد می کنم یه جای اینکه بیشتر ابروتو ببری کلا سرو تهشو جمع کنی وخلاص

    1. منم باهات موافقم ولی می دونی از چی لجم می گیره از اینکه توی هر شرایطی باشه طرف به کسی که صداش می کنه میگه جان . آخه وقتی بهت تجاوز شده چجوری می تونی با ناز و عشوه بگی جان ؟ بعد مگه کشکه ؟ من نظرم با شما متفاوته به نظرم اگه رمان رو ول کنه و بره سنگین تره تا اینکه بخواد تمومش کنه متنفرم از اینکه همه ی مرگ ها تو رمان ها صحنه سازیه . مرگ واقعیه درد واقعیه زندگی هم واقعیه و متاسفانه کسی از امثال این نویسنده ها قادر به درک چنین موضوعی نیستن

      1. با نظرتون موافقم کسانی که دارن این رمان رومیخونن بهتون پیشنهادمیکنم بیخیال شید چون وقتتون تلف میشه به جای دنبال یه رمان چرت اونم درحد……بهتره یه رمان خوب رو دنبال کنید توی همین سایت هم هست چون خودتون بعدن پشیمون میشید رعیس مغرور من چی بود که حالا این بخواد ادامش باشه هه

      1. ببخشید من فکر میکنم شما توی رمان استادخلافکار هم کامنت گذاشتید اگه بخواید می تونم یه رمان بهتر بهتون پیشنهاد کنم.

        1. اقااااااااااااا
          یکی بگه اینجا چه خبره ؟؟؟
          کیانوش کیه ؟؟؟
          اریا و اون چی میدونن که به بهار نمیگن ؟؟؟
          چرا پدر بهادر به این راحتی اجازه داد عروسش با کیانوش زندگی کنه ؟؟؟
          یعنی کیانوش همون بهادره ؟؟؟؟
          اییییی خداااا 😭😭
          آخرش از دست این نویسنده ها سر به کوه و بیابون میزارم 😭😭

          1. می دونی بهتره نخونی تا هم ذهن با ارزشتو درگیرشون نکنی هم از فانتزی های نامعلوم و بی پایه و اساس فاصله بگیری . من عاشق ژانر فانتزی و سای فای هستم ولی اگه سازنده و حساب شده باشه مثل یک کتاب …

  4. آره یه سری برای خالی کردن مغزم اونجا کامنت میذاشتم … راستش خیلی وقته رمان نمی خونم اما خب باشه معرفی کنید .

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan