رمان عشق تعصب پارت 45 - رمان دونی
رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۴۵

 

بهنام حالا داشت گریه میکرد میدونستم اونم احساس کرده مامانش چقدر ناراحت شده بلاخره با بدبختی تونستم آرومش کنم وقتی خوابید بوسه ای روی پیشونیش گذاشتم و رفتم تو اتاق خوابوندمش که صدای کیانوش اومد داشت من و صدا میزد سریع از اتاق خارج شدم به سمت پایین رفتم و گفتم :
_ من اینجام چیشده کیانوش ؟
به سمتم برگشت و با عصبانیت پرسید :
_ کی اومده ؟
با شنیدن این حرفش هم متعجب شدم هم یه جورایی بهم برخورد چرا داشت اینجوری از من سئوال میپرسید اخمام رو تو هم کشیدم و گفتم :
_ مامان و پرستو
با شنیدن این حرف من نفسش رو آسوده بیرون فرستاد
_ به هیچ عنوان در خونه رو واسه هیچ غریبه ای باز نکن شنیدی بهار ؟
با شنیدن این حرفش نگران شدم
_ چیزی شده کیانوش ؟!
_ نه
_ کیانوش دروغ نگو میدونم یه چیزی شده خواهش میکنم به من راستش رو بگو
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد
_ کسایی که دشمن بهادر بودند و باعث قتلش شدند الان دنبال شما هستند
چشمهام گرد شد
_ چی ؟
_ هنوز کینه اشون تموم نشده ، واسه همین در خونه رو به هیچ عنوان واسه هیچکس باز نمیکنی شنیدی ؟
_ آره
اومد نشست سرش رو میون دستاش فشار داد ، قطره اشکی روی گونم چکید
_ کیانوش
با شنیدن صدای بغضدار من سرش رو بلند کرد ، با چشمهای قرمز شده اش خیره به چشمهام شد
_ جان
_ اینا همونایی هستند که باعث شد بهادر کشته بشه ؟
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد
_ آره
اشکام روی صورتم جاری شدند
_ چرا به پلیس نمیگید ؟ مگه بهادر تصادف نکرده بود پس چرا میگید کشته شده ؟
_ اون یه تصادف برنامه ریزی شده بوده واسه همین به قتل رسیده پلیس از همه چیز خبر داره ، خیلی وقت هست که دنبالش هست

بهت زده دستم رو روی دهنم گذاشتم ، باورم نمیشد بهادر من کشته شده بود اون هم به دست چند دشمن چی میشد همه چیز درست میشد ، اشکام روی صورتم جاری شده بودند کیانوش اومد کنار من نشست و گفت :
_ آرومش
لب گزیدم :
_ نمیتونم کیانوش دارم دیوونه میشم بهادر من به قتل رسیده چه دشمنی باهاش داشتند اون که آزارش حتی به یه مورچه هم نمیرسید
با تاسف سرش رو تکون داد
_ دنیا همینه نمیشه تغیرش داد
_ بچم رو بدون پدر گذاشتند هیچوقت نمیبخشمشون هیچوقت نمیتونم کسایی که باعث قتلش شدند رو ببخشم اصلا
_ اما باید باهاش کنار بیای !.
_ من تموم تلاش خودم رو میکنم تا با این قضیه کنار بیام ببینم چی در انتظارم هست شاید روزی بهادر دوباره برگشت میدونم زنده هست
_ چرا انقدر اصرار داری زنده هست !؟
با چشمهای پر از اشک بهش خیره شدم و گفتم :
_ شاید فقط دارم تلاش میکنم به خودم ثابت کنم اون زنده هست و دوباره برمیگرده .
با شنیدن این حرف من چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد و گفت :
_ هنوزم دوستش داری ؟
_ مگه میشه کسی که عاشقش هستیم رو فراموش کنیم ؟
_ نه
واقعا هم نمیشد کسی که دوستش داریم رو فراموش کنیم این موضوع به هیچ عنوان نمیشد
_ بهار
سرم و بلند کردم و گفتم :
_ بله
_ بهنام خوابیده ؟
_ آره
_ شماره ی من و داری اگه چیزی شد باهام تماس بگیر ، قراره از فردا یه چند تا خدمه و نگهبان بیارم .
_ نیازی به این کار …
_ هست !.
ساکت شدم کیانوش بیشتر از من نگران بود لابد میدونست تا چه حد و اندازه میتونند خطرناک باشند ، البته من هم میدونستم چقدر خطرناک هستند اما چه میشه کرد باید مثل همیشه ساکت بود تماشا کرد
_ کیانوش
_ جان
_ مواظب خودت باش دوست ندارم چیزیت بشه !.

_ باشه
بعدش کیانوش بلند شد و گفت :
_ من باید برم همه منتظرم هستند
سری واسش تکون داد ، بعد رفتن کیانوش تنها شدم و همش فکر و خیال اومد تو سرم من نمیدونستم بهادر به قتل رسیده و یه کسایی همچین کاری انجام دادند وگرنه هیچوقت بیخیال پیدا کردن قاتل نمیشدم ، البته الان هم دیر نشده ، شماره آریا رو گرفتم زیاد طول نکشید که جواب داد :
_ بله
تک سرفه ای کردم و گفتم :
_ کجا هستی ؟
با شنیدن این حرف من متعجب جواب داد :
_ چطور چیشده ؟
_ میخوام ببینمت همین الان
_ باشه من تا یکساعت دیگه میام ، چیزی شده ؟
_ بیا درموردش صحبت میکنیم .
_ باشه
بعدش گوشی رو قطع کردم ، میدونستم آریا از هیچ چیزی بی خبر نیست زیاد طول نکشید که آریا اومد در رو براش باز کردم نگران بهم خیره شد
_ حالت خوبه بهار ؟
سری واسش تکون دادم :
_ من خوب هستم نیاز نیست نگران باشی فقط چند تا سئوال داشتم میشه جواب بدی ؟
سرش رو تکون داد :
_ آره
_ پس بیا
رفتیم داخل نشیمن نشستیم سئوالی بهم خیره شد که پرسیدم :
_ خوب میشنوم چرا همچین کاری انجام دادی ؟
با شنیدن این حرف من ابرویی بالا انداخت و گفت :
_ چیکار کردم ؟
_ چرا بهم نگفتی بهادر به قتل رسیده ؟
اخماش به طرز وحشتناکی تو هن فرو رفت و گفت :
_ کی همچین چیزی بهت گفته هان ؟
با شنیدن این حرفش نفسم رو با حرص بیرون فرستادم
_ آریا جواب من و بده !
_ آره
چشمهام برق زد از شدت اشک اما خودم رو کنترل کردم تا سرازیر نشه
_ پس چرا بهم نگفتی ؟
_ چون حالت بد بود دلیلی نداشت بفهمی
با گریه گفتم :
_ باید بهم میگفتی چیشده من میخواستم دنبال قاتل بهادر باشم میفهمی ؟
سرش رو تکون داد
_ آره

دستی به صورتم کشیدم و گفتم ؛
_ میخوام قاتلش رو پیدا کنم میخوام …
وسط حرف من پرید :
_ تو هیچ کاری انجام نمیدی بهار ذاتا ما دنبال قاتلش هستیم و اجازه نمیدم خودت رو قاطی اینکار کنی شنیدی ؟
با تاسف سرم رو تکون دادم
_ داری اشتباه میکنی من باید دنبال قاتل شوهرم پدر بچم باشم نمیتونم بیخیال باشم آریا میفهمی ؟
_ میدونم چقدر عاشق بهادر بودی و هستی اما اون آدما خیلی خطرناک هستند حتی اگه بویی ببرند تو چیزی میدونی هم خودت هم بچت رو میکشن جوری که هیچکس نتونه بفهمه پس باید بیخیال بشی چرا چون من و کیانوش خیلی وقته دنبالشون هستیم ، کیانوش واسه همین برگشته تا دنبال قاتل بهادر باشه پلیس خبر داره اما مخفیانه دنبالشون هست پس بفهم شوخی بردار نیست این چیزا
اشکام روی صورتم جاری شدند
_ چرا بهادر ؟
_ چون بهادر خیلی قدرتمند شده بود و اینا میخواستند با استفاده از بهادر تو کار های خلاف دست داشته باشند که بهادر اصلا موافقت نکرد و همین شد که اونا دنبال بهانه هستند
چشمهام رو با درد روی هم فشار دادم
_ کاش اصلا بهادر پولدار نبود کاش اصلا بهادر ….
ساکت شدم میدونستم با کاش گفتن چیزی درست نمیشه
_ بهار
چشمهام رو باز کردم خیره بهش شدم که با مهربونی گفت :
_ انقدر خودت رو اذیت نکن میدونی که بلاخره یه روز همه چیز درست میشه
_ باشه
_ سلام
با شنیدن صدای کیانوش آریا جوابش رو داد که کیانوش متعجب پرسید :
_ چیزی شده ؟
_ مثل اینکه بهار فهمیده بهادر به قتل رسیده میخواست قاتلش رو پیدا کنه باهاش حرف زدم حل شد مگه نه بهار ؟
_ آره
کیانوش اخماش رو تو هم کشید
_ من بهت گفتم نباید پیگیر باشی بهار ؟
_ نمیتونستم وقتی میفهمم بهادر چجوری کشته شده قلبم به درد میاد فقط میخوام زودتر اون قاتل عوضی پیدا بشه
_ پیدا میشه مطمئن باش فقط دیگه به هیچ عنوان همچین چیزی به زبون نمیاری شنیدی ؟
سرم رو تکون دادم :
_ آره

 

3 دیدگاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan