رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۴۲

 

_ چیزی نیست بریم من چمدون ها رو آماده کردم فقط برم لباسم رو بپوشم و بهنام رو آماده کنم .
سرش رو تکون داد همراهش برگشتیم داخل بابا مامان پرستو نشسته بودند داشتند صبحانه میخوردند به سمتشون رفتم و رو به بابا گفتم :
_ من و پسرم داریم میریم بابا
با شنیدن این حرف من همشون دست از خوردن کشیدند ، بابا بلند شد روبروی من ایستاد و گفت :
_ کجا ؟
_ میخوام برم یه کار پیدا کردم ، تو خونه کیانوش کارهاش رو انجام میدم غذا نظافت میتونم مراقب پسرم باشم شما هر وقت دوست داشتید میتونید ببینیدش
بابا به چشمهام خیره شد :
_ از تصمیمی که گرفتی مطمئن هستی ؟
_ بله
_ باشه میتونی بری هر وقت به چیزی نیاز داشتی باهام تماس بگیر من خودم همیشه بهت زنگ میزنم میام دیدنت یادت نره تو هم واسه من مثل پرستو هستی و فرقی نداری برای من
لبخندی روی لبهام نشست که صدای عصبی مامان بلند شد :
_ من اجازه نمیدم بهنام بیاد باهات خودت هر گوری خواستی برو
لبخند روی لبهام ماسید ، اخمام تو هم فرو رفت بس بود هر چی سکوت کرده بودم به چشمهاش زل زدم و با جدیت گفتم :
_ من از اینجا میرم پسرم رو با خودم میبرم هر وقت دوست داشتید میتونید بیاید ببینیدش اینکه نشستید من و تهدید میکنید فحش میدید باعث نمیشه چیزی عوض بشه ، اگه دوست دارید بهنام رو داشته باشید برید دادگاه از من شکایت کنید ببینیم دادگاه بهنام رو به کی میده .
بعدش گذاشتم رفتم سمت اتاق همین که داخل شدم روی تخت نشستم و اجازه دادم اشکام روی صورتم جاری بشند چقدر سخت بود
_ چرا نشستی گریه میکنی ؟
با شنیدن صدای کیانوش سرم و بلند کردم
_ من گریه نمیکنم
نیشخندی بهم زد :
_ آره کاملا مشخص هست !
_ میشه اذیتم نکنی همینجوریش حالم بد هست .

اومد کنارم نشست و گفت :
_ میدونم چرا حالت بد هست بخاطر حرفایی که به زن عمو زدی اما تو بهش بی احترامی نکردی بلکه اون باهات خیلی بد صحبت کرد پس نیاز نیست ناراحت باشی ، تو بخاطر پسرت باید مبارزه کنی نه اینکه ثانیه به ثانیه ناراحت بشی ، حالا پاشو باید بریم
با شنیدن این حرفش سرم رو تکون دادم :
_ درسته من باید بخاطر پسرم هم که شده قوی باشم نه اینکه یه گوشه بشینم و زانوی غم بغل کنم .
بعدش بلند شدم تا لباسم رو بپوشم کیانوش از اتاق خارج شد ، لباسم رو که عوض کردم وسایلم رو برداشتن از اتاق خارج شدم که صدای کیانوش از پشت سرم اومد :
_ بهار
ایستادم به سمتش برگشتم و گفتم :
_ جان
_ کجا داری میری ؟
با شنیدن این حرفش چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم :
_ پایین
_ بیا بهنام و بگیر من خودم وسایل رو میبرم
_ باشه
رفتم سمتش بهنام رو بغل کردم ، کیانوش چمدون هارو برداشت رفتیم پایین ، مامان با دیدن من و چمدون ها بلند شد روبروم ایستاد و گفت :
_ اجازه نمیدم نوه ی من و با خودت ببری .
_ لطفا برید کنار من دوست ندارم هیچ دلخوری پیش بیاد
مامان عصبی خندید
_ تو باعث شدی پسرم و از دست بدم حالا نشستی واسه من اراجیف بهم میبافی ، فکر کردی میزارم نوه ی من و با خودت ببری آره ؟ نه اشتباه میکنی من …
_ بسه
با شنیدن صدای داد بابا ساکت شد به سمتش برگشت و متعجب گفت :
_ تو بخاطر این سر من داد میزنی ؟
بابا با عصبانیت به سمتش اومد و گفت :
_ چون تو عقلت رو از دست دادی اصلا مشخص نیست داری چیکار میکنی بیش از حد خودخواه شدی همش به فکر خودت هستی .
با شنیدن این حرفش چشمهام رو روی هم فشار دادم حق با بابا بود
مامان با بهت گفت :
_ من به فکر خودم هستم ؟
_ آره به فکر خودت هستی وگرنه باعث نمیشدی بهار ناراحت بشه و از این خونه بره اصلا نمیشناسمت گیسو تو خیلی عوض شدی یه شکلی شدی ، دست از سر بهار بردار وگرنه با من طرف هستی .
مامان رفت کنار با تشکر نگاهی به بابا انداختم بعدش گذاشتم رفتم چون دوست نداشتم با کسی بحث کنم .

داخل ماشین ساکت نشسته بودم کیانوش هم داشت رانندگی میکرد نگاهم رو به بهنام دوختم که خیلی آروم خوابیده بود ، صداش بلند شد :
_ ناراحت شدی ؟
با شنیدن صداش به سمتش برگشتم و با صدای گرفته گفتم :
_ بعد اون همه توهینی که بهم شد آره ناراحت شدم اما مثل همیشه تو قلبم دفنش میکنم .
_ نمیدونم چرا این همه سال زن عمو ساکت بوده
نیشخندی زدم :
_ شاید منتظر بوده وقتش بشه روی واقعیش رو نشون بده ، کاش بهادر زنده بود اون وقت هیچکدوم از این اتفاق ها نمیفتاد
_ از کجا انقدر مطمئن هستی ؟
_ میدونم چون همیشه بهادر دنبال آرامش بود ، مامان باباش خیلی دوستش داشتند شاید بخاطر اون مثل این چند سال چیزی نمیگفتند که باعث شکسته شدن قلب من بشه .
_ دلت واسش تنگ میشه ؟
_ خیلی دلم واسش تنگ میشه اونقدری که نمیتونم توصیفش کنم اما من جز سکوت هیچ چاره ای ندارم .
سرش رو با تاسف تکون داد :
_ درسته حق داری میفهمم چی داری میگی !.
_ فکر نمیکنم هیچکس از قلب من خبر داشته باشه و بفهمه چی دارم میکشم .
جفتمون ساکت شدیم دیگه هیچ حرفی زده نشد تا وقتی برسیم با دیدن عمارت روبروم متعجب شدم نمای قدیمی داشت اما مشخص بود تازه درست شده هنوز ایستاده بودم که کیانوش گفت :
_ چطوره ؟
به سمتش برگشتم و با تعجب پرسیدم :
_ چرا قدیمی ؟
آهسته خندید
_ همیشه دوست داشتم همچین خونه هایی داشته باشم .
با تاسف سرم رو تکون دادم :
_ من نمیدونستم
خودش خندید
_ از کجا باید میدونستی تو تازه هست داری من و میشناسی .
سرم رو تکون دادم :
_ درسته
_ بفرمائید
و اشاره کرد راه بیفتم ، کیانوش بعضی رفتار هاش باعث میشد من یاد بهادر بیفتم واسه همین بود بهش اعتماد کرده بودم چون احساس بدی نسبت بهش نداشتم .

یه اتاق خیلی بزرگ بهم نشون داد که با خجالت به سمتش برگشتم و گفتم :
_ من یه خدمتکار هستم نیاز نبود همچین اتاقی به من بدید
اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ این چه حرفیه همیشه هر اتاقی که دوست داشته باشی واسه خودت هست .
با تشکر بهش خیره شدم :
_ واقعا ممنون هستم اصلا نمیدونم چجوری باید از شما تشکر کنم .
لبخند قشنگی روی لبهاش نشست
_ نیاز به تشکر نیست من همیشه مراقب تو و بهنام هستم شماها یادگاری های بهادر هستید همینطور عمو از من خواسته مراقبتون باشم .
اشک تو چشمهام جمع شد
_ بابا مثل همیشه دوست داشتنش صادقانه هست .
سرش رو تکون داد
_ نیاز نیست ناراحت باشی ، حالا داخل شو
داخل شدم با دیدن تخت بچگانه و وسایل متعجب به سمتش برگشتم که خندید و گفت :
_ بهنام بچه هست میدونم باید شب ها پیشش باشی واسه همین واسش تو همین اتاق تختش رو گذاشتم .
با قدر دانی بهش خیره شدم اما یهو یه چیزی به ذهنم خطور کرد که با تعجب پرسیدم :
_ میشه یه سئوال بپرسم ؟
سرش رو تکون داد :
_ آره
_ تو از کجا میدونستی که من میام اینجا مشغول به کار بشم که از قبل همه چیز رو آماده کردی ؟
با شنیدن این حرف من به وضوح جا خورد اما خیلی زود به خودش اومد که باعث شد با چشمهای گشاد شده بهش خیره بشم چون باورم نمیشد همچین چیزی یعنی اون … نه همچین چیزی امکان نداشت نمیشد میدونستم !.
_ چون عمو بهم گفته بود .
با بهت پرسیدم :
_ چی ؟
_ عمو بعد اون دعوا فهمید دیگه تو نمیتونی باهاشون زندگی کنی بعدش یه چیزی هم هست که نمیدونی .
خیلی شکه شده بودم چند تا نفس عمیق کشیدم وقتی به خودم اومدم گفتم :
_ چی !؟
_ عمو همیشه تو رو حمایت میکنه از همه لحاظ چون دوست نداشت بهت آسیبی برسه بعدش تو قرار نیست اینجا خدمتکار باشی چون نصف این خونه به اسم تو هست .

 

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫8 نظرها

  1. آدم بره رمان آفلاین بخونه سنگین تره تا این یکی !!
    لابد کیانوش همون بهادره که باباشم میدونه و از این چرتو پرتا اگه هم بهادر نیس لابد عاشق این دختره میشه با هم ازدواج میکنن و به خوبیو خوشی تموم میشه به همین چرتییییییی
    قلم نویسنده هم قربونش برم داره بچگانه مینویسه

  2. دوستی را از زنبور یاد نگرفته ام که از گلی به سراغ گل دیگری میرود
    دوستی را از ماهی یاد گرفته ام که بدون آب میمیرد……

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن