" /> رمان عشق تعصب پارت 34 - رمان دونی
رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۳۴

 

_ من میخوام درمورد مسئله مهمی باهاتون صحبت کنم .
بعدش صحرا رو صدا زد تا بیاد بهنام رو که خوابش برده بود ببره داخل اتاقش بعد اومدن صحرا و بردن بهنام بهش خیره شدیم که نفس عمیقی کشید و گفت :
_ قراره برای یه مدت کوتاه پسر داداشم بیاد اینجا و با ما زندگی کنه دوست ندارم بهش بی احترامی بشه یا چیزی فهمیدید ؟
متعجب خندیدم :
_ چرا باید بهش بی احترامی بشه مگه دیوونه هستیم ما ؟
سرش رو تکون داد
_ نه
کلافه بهش خیره شدم
_ پس چرا همچین چیزی میگید باباجون ؟
خندید
_ قبلش خواستم خودی نشون بدم
گیسو خانوم با تاسف سرش رو براش تکون داد :
_ تو هیچوقت قرار نیست آدم بشی همش حرص میدی
با شنیدن این حرف گیسو خانوم شروع کردم به خندیدن که باباجون بهش خیره شد
_ دستت درد نکنه خانوم
_ خواهش میکنم
بلند شدم
_ بااجازه من برم بخوابم شب بخیر
همه با خوش رویی جوابم رو دادند به سمت اتاقم رفتم تا بخوابم هنوز هم نمیتونستم خوشحال باشم و بین جمع باشم همش بهادر میومد تو ذهنم کاش بیشتر پیشش میموندم ، واقعیت این بود ما آدما تا وقتی کسی رو از دست ندادیم قدرش رو نمیدونیم نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم داخل اتاق شدم روی تخت دراز کشیدم و یکی از پیراهن های بهادر رو بغل کردم چشم هام رو بستم و با آرامش خوابیدم .
* * *
با دیدن مرد غریبه ای که روبروم بود چشمهام گرد شد متعجب بهش خیره شدم و گفتم :
_ ببخشید شما ؟
نگاه نافذی بهم انداخت :
_ من باید این سئوال رو از شما بپرسم !
با شنیدن صداش جا خوردم ، احساس کردم قلبم ایست کرده باورم نمیشد صداش تا این حد شبیه بهادر باشه
نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم که صدای گیسو خانوم اومد :
_ کیانوش پسرم چرا اونجا وایستادی ؟
به سمت گیسو خانوم برگشتم و سئوالی بهش خیره شدم که به سمتم اومد و گفت :
_ کیانوش پسر عموی بهادر
بی اختیار با بغض گفتم :
_ صداش !
مامان متوجه شد با ناراحتی بهم خیره شد که نگاهم رو ازش گرفتم و از سالن خارج شدم واقعا صداش انگار صدای خود بهادر بود

فقط داشتم به صداش گوش میدادم ، اصلا متوجه هیچکدوم حرفاش نبودم فقط صداش بود که من رو محو خودش کرده بود ، انگار خود بهادر بود اشکام بدون اینکه اراده ای از خودم داشته باشند روی گونه هام جاری بودند
_ بهار
با شنیدن صدای باباجون انگار تازه به خودم اومدم ببخشیدی گفتم و بلند شدم به سمت رو شویی رفتم دست و صورتم رو شستم ، از سرویس خارج شدم که پرستو رو پشت در دیدم سئوالی بهش خیره شدم که گفت :
_ حالت خوبه ؟
غمگین بهش خیره شدم :
_ صدای پسر عموت خیلی شبیه صدای بهادر منه وقتی صداش رو شنیدم یاد بهادر برام زنده شد پرستو من هنوز دوستش دارم هنوز منتظر برگشتش هستم نمیدونم چرا اما یه حسی بهم میگه بهادر زنده اس شاید فکر کنی دیوونه شدم اما من واقعا همچین احساسی دارم .
_ منم امید دارم که داداشم زنده باشه !
لبخندی بهش زدم که ادامه داد :
_ اما تو نباید خودت رو داغون کنی بهار حداقل بخاطر بهنام میدونی که داداش چقدر دوستش داشت و منتظر به دنیا اومدنش بود .
قطره اشکی که داشت میفتاد رو پس زدم
_ سعی میکنم قوی باشم و فراموش کنم چه اتفاق های بدی افتاد
سرش رو تکون داد :
_ آفرین قشنگم ، حالا بیا بریم سر میز خیلی زشت شد
_ باشه
بعدش همراهش رفتیم سر میز شام نشستیم دوباره که صدای کیانوش بلند شد :
_ حالتون خوبه ؟
به چشمهاش خیره شدم چرا حتی حالت چشمهاش هم شبیه بهادر من بود ، خدایا داشتم دیوونه میشدم
به سختی گفتم :
_ آره ممنون
خدایا من چجوری باید طاقت میاوردم خیلی سخت بود کنار کسی باشی که رفتارش شبیه عشقت باشه ! عشقی که یه مدت بود کنارم نبود حسش نکرده بودم چشمهام با درد بسته شد
تموم مدت غرق افکارم بودم اصلا نمیدونستم دارم به چی فکر میکنم . وقتی شب شد همه رفتیم به قصد خواب اما من تا خود صبح بیدار بود و یه لحظه نتونستم بخوابم صبح اول همه رفتم تو آشپزخونه میز رو چیدم که صدایی از پشت سرم اومد :
_ چه سحر خیز شدید !
با شنیدن صداش به عقب برگشتم به سختی لبخندی بهش زدم :
_ صبح بخیر
فقط سرش رو تکون داد و در حالی که داشت به سمت یخچال میرفت پرسید :
_ شما با من مشکلی دارید
چشمهام گرد شد

_ نه چه مشکلی باید با شما داشته باشم ؟
لبخندی زد
_ هر وقت من و میبینید فرار میکنید ، احساس کردم شاید با من مشکلی دارید
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و صادقانه جوابش رو دادم :
_ صدای شما شبیه شوهر منه برای همین سخته برام خاطرات برام تداعی میشه و …
ساکت شدم که خودش ادامه داد :
_ منظورتون شوهر خدابیامرزتونه ؟
با شنیدن این حرفش عصبی به چشمهاش خیره شدم و داد زدم :
_ شوهر من زنده است میفهمی ؟
ساکت شد ، بعدش پوزخندی گوشه ی لبش شکل گرفت
_ وقتی فوت شده چرا انقدر عصبی میشی ؟
خواستم چیزی بگم که صدای گیسو خانوم اومد :
_ چیشده اینجا ؟
به چشمهاش خیره شدم چند تا نفس عمیق کشیدم و از آشپرخونه خارج شدم داشتم بیش از حد عصبی میشدم اونجا شوهر من زنده است من میدونم برمیگرده هیچکس حق نداشت بگه بهادر فوت شده .
قطره اشکی که داشت روی گونم میچکید رو پس زدم
_ خانوم
به سمت پرستار برگشتم و گفتم :
_ بله
_ پسرتون بیدار شده داره بیقراری میکنه
سری تکون دادم و به سمت اتاق بهنام راه افتادم باید آرومش میکردم بیش از حد داشت بیقراری میکرد ، داخل اتاق شدم با دیدن بهنام که با گریه دستش رو به سمتم دراز کرد دلم ضعف رفت براش محکم بغلش کردم و آرومش کردم خیلی زود آروم شد داشتم نوازشش میکردم که با دیدن دست کبود شده اش چشمهام گرد شد به سمت بیرون رفتم پرستو رو صدا زدم که اومد بهش خیره شدم و گفتم :
_ بهنام رو ببر داخل اتاق تا من بیام باشه ؟
متعجب پرسید :
_ چیشده بهار ؟
_ پرستو کاری که گفتم رو انجام بده
سرش رو تکون داد و رفت داخل اتاق چند تا نفس عمیق کشیدم و به سمت پایین رفتم من باید حساب اون پرستار رو میرسیدم چجوری به خودش جرئت داده بود
سر پسر من همچین بلایی بیاره تو سالن بود و داشت عرض اندام میکرد
_ هی تو پرستار
با شنیدن صدام به سمتم برگشت و گفت :
_ بله خانوم ؟
رفتم روبروش ایستادم به چشمهاش خیره شدم و گفتم :
_ به چه حقی دست پسر من رو کبود کردی ؟

با شنیدن این حرف من چشمهاش گرد شد با صدایی که به وضوح میشد ترس رو داخلش حس کرد گفت :
_ خانوم من اصلا متوجه نمیشم شما …
سیلی محکمی تو گوشش زدم که ساکت شد و دستش رو روی صورتش گذاشت ، گیسو خانوم به سمتم اومد و با نگرانی گفت :
_ بهار داری چیکار میکنی ؟
عصبی خندیدم :
_ واقعا من دارم چیکار میکنم باید زنگ بزنم به پلیس …
پرستار با شنیدن این حرفم به التماس افتاد :
_ تو رو خدا خانوم من …
صدای عصبی کیانوش اومد :
_ چیشده ؟
بدون اینکه به سمتش برگردم جواب دادم :
_ این عوضی دست پسر من رو کبود کرده اصلا معلوم نیست این مدت که پسرم دستش امانت بوده باهاش چیکار کرده باید تقاص پس بده من نمیزارم قسر در بره
حالا همه فهمیده بودن قضیه چیه ، باباجون با خشم گفت :
_ وقتی رفتی بازداشتگاه میفهمی نباید هر غلطی دوست داشتی انجام بدی بدبختت میکنم میفهمی ؟
پرستار با ترس گفت :
_ من مجبور شدم درسا خانوم من و فرستادن گفتند باید پسرتون رو …
_ چی ؟
ساکت شد با گریه و التماس بهم خیره شده بود ، صداش داشت تو گوشم زنگ میزد اون بخاطر درسا اومده بود اینجا همش به دستور اون بود پس میخواسته به پسرم آسیب بزنه دستم رو روی سرم فشار دادم دیگه اصلا نمیشنیدم چیشد چون باز همون سردرد لعنتی بهم فشار آورده بود نمیدونم چیشد چشمهام سیاهی رفت و تاریکی مطلق
_ بهار
با شنیدن صدای گیسو خانوم کنار گوشم آهسته چشمهام رو باز کردم بهش خیره شدم که گفت :
_ حالت خوبه ؟
سردرد بدی داشتم دستم رو روی سرم گذاشتم
_ سرم درد میکنه
با ناراحتی بهم خیره شد
_ استراحت کن حالت خوب میشه باشه ؟
با شنیدن این حرفش سری تکون دادم :
_ بهنام کجاست ؟
لبخندی زد :
_ نگران نباش پیش پرستو هست اون مواظبش هست تو باید استراحت کنی ، فشارت خیلی پایین بود .
اشک تو چشمهام جمع شد :
_ اون زن چی از جون من میخواد ؟ چرا قصد داشت پسرم رو اذیت کنه اگه من نمیدیدم پسرم رو هر روز شکنجه میداد من …
_ هیس آروم باش از درسا شکایت کردیم همینطور اون پرستار جفتشون به سزای کارشون میرسند .

کیانوش با عصبانیت سرم داد زد :
_ جای اینکه همش بشینی عزاداری کنی واسه شوهری که فوت شده بهتره حواست به پسرت باشه میدونستی اگه متوجه نمیشدی چه اتفاقی ممکن بود واسه پسرت بیفته چرا انقدر بی مسئولیت هستی هان ؟
با شنیدن حرفاش که شبیه واقعیت بود به جای اینکه عصبی بشم بیشتر ناراحت شدم و بغضم گرفت چون حق باهاش بود اما من تموم این مدت مریض بودم اما بااین وجود حتی یه لحظه هم از پسرم غافل نمیشدم پس من لایق شنیدن همچین حرفایی نبودم ، گیسو خانوم به کیانوش خیره شد و گفت :
_ کافیه
کیانوش نیشخندی زد :
_ چرا دوست ندارید واقعیت رو بفهمه ؟
گیسو خانوم اینبار خشمگین به کیانوش خیره شد و گفت :
_ داری زیاده روی میکنی، بهار بعد مرگ بهادر روزای سختی داشت پسرش رو بدترین روزا بدنیا آورد تحت درمان پزشک چون هنوز نتونسته با خودش کنار بیاد و فکر میکنه بهادر زنده هست اما بااین وجود هیچوقت از پسرش غافل نشده این تقصیر ما بود که پرستار آوردیم چون بهار از همون اولش مخالف بود و دوست نداشت هیچ پرستاری وارد این خونه بشه حالا فهمیدی ؟
کیانوش بهت زده داشت به من نگاه میکرد چون به ناحق قضاوت کرده بود ، سریع به سمت اتاقم دویدم همین که داخل شدم شروع کردم به گریه کردن من نباید هیچکدوم از اون قرص های لعنتی رو بخورم من نباید کم بیارم خدایا خودت بهم کمک کن من نباید فراموش میکردم !
صدای در اتاق اومد
_ بهار
با شنیدن صدای پرستو خش دار گفتم :
_ بله
_ میشه بیام داخل ؟
_ بیا
در اتاق باز شد و پرستو اومد داخل اتاق با ناراحتی بهم خیره شد و گفت :
_ چرا گریه میکنی ؟
با شنیدن این حرفش شونه ای بالا انداختم :
_ نمیدونم
_ بخاطر حرفای کیانوش ناراحت شدی ؟
_ همش واقعیت بود ، واقعیت همیشه باعث ناراحتی میشه با مرور زمان هم درست میشه .
پرستو به سمتم اومد و گفت :
_ اما هممون میدونیم هیچکدوم از حرفاش واقعیت نداشت تو همیشه حواست به بهنام بود .
_ حق با کیانوش پرستو تو نیاز نیست به من دلداری بدی من خودم واقعیت رو فهمیدم باهاش کنار میارم .

🍁🍁🍁🍁🍁

8 دیدگاه

  1. ادمین لطفا پیام های مارو به نویسنده برسون
    واقعا چرت شده تا دوپارت قبلی که بهادر بود همه چی خوب بود
    اصلا آرمین کجاست ؟؟
    واقعا این بی احترامیه به ما که این همه مدت این رمان رو دنبال کردیم این طوری داره تمومش می‌کنه نویسنده
    اگر وقت نمیکنی دیگه بنویسی میخوای تمومش کنی خب به خوبی خوشی بهادر و بهار زندگی میکردن واقعا نمی‌فهمم این کار رو
    اگر هم قراره با این کیارش عروسی کنه که دیگه چرت تر
    لطفاً پارت های بدی ضعف این پارت هارو درست کن

  2. نویسنده عزیز اینارو مینویسم و امیدوارم که بخونی!
    اولا که قلم بسیار نپخته ای دارین و نمیتونین نوشتتون و کامل و زیبا بنویسید و ثانیا عزیزم از رمانای دیگه تقلید نکن چون خیلی جذابیت رمانو کم میکنه الان اینایی که نوشتین یه قسمتایی از رمان گناهکاره…وحتی با وجود تقلید‌ هم زیبا ننوشتین!!

  3. متاستفم بابت زمانیکه گذاشتم برای این رمان.و فصل اولش که هم از هم چرت تر بودن جالبه که تو دوتا فصل مدام اسم شخصیتارو جا به جا میکنه نویسنده مگه آلزایمر داری خب بنویس یه جا که یادت نره واقعا افتضاحه زودترم جمعش کن لطفا

  4. من تازه این رمان را شروع کرده بودم به خوندن وچقدر پشیمونم بابت وقتی که گذاشتم قلم نویسندش خیلی ضعیفه مشخصه رمان اولشه .داعم یکی به این دختر تجاوز میکرده الانم که چپ و راست غش میکنه و ساهی مطلق😐آخه این چه وضع نوشته توی بقیه پارتا جوری از تجاوز به یه دختر حرف زده انگاری خیلی عادیه واسش عزیزم شمایی که رمان مینویسی برو زندگی کسایی که بهشون تجاوز شده را بخون بعد بیا این جوری تو رمانت بنویس طرف بعده تجاوز خودکشی میکنه بعد شما‌خیلی عادی جلوش میدی 😏

    1. رمتن اولش نیست جلد یک داره این رمان که درمورد زندگی آریا و طرلانه ولی کلا دو تا رمانش مزخرفه واقعا حیف وقت من کاملا با نظرات موافقم

  5. بعدم کدوم آدم بیشعوری خبر مرگ یه نفرا اینطوری میده که شما‌ تو پارتای قبل نوشتید خصوصا که پلیس باشه😐واینکه یه آدم چه طور میتونی تنها آدم زندگیش که مادرش باشه را تنها بذاره و به زندگی خودش برسه و بچش به دنیا بیاد و مادرش نیاد دیدنش🤦‍♀️ جمع کن بابا آدمی که رمان مینویسه باید به همه ی وقایع توجه کنه😊

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan