رمان سکانس عاشقانه پارت 46 - رمان دونی
رمان سکانس عاشقانه

رمان سکانس عاشقانه پارت ۴۶

 

ـ خیلی …. خیلی …
می خوام فحشش بدم ، بگم خیلی بیشعوری ، یا اصا آدم نیستی … اصلا هرچی فحش بلدم بهش بگم …. اما هنوزم یادمه آرواره هام جا به جا شده بود سری قبل از سیلی که خورده بودم … همینطور که عینه سگ پاچه ش رو میگیرم … همونقدر هم عینه سگ می ترسم ازش …
ـ ها …. تعارف نکن بگو .. تو دلت نگه ندار …. منتها بشنوم می خواستی چی بگی میام از همون طبقه ای که الان هستی خِر کِشِت میکنم تا پایین … خود دانی …. الو … می شنوی ؟ …
ـ نخیر تو گو …
صدای ظریف و پر عشوه ی زنی رو پشت تلفن میشنوم : جناب سرگرد .. هاشمی رو بردن اتاق بازجویی تشریف نمیارین ؟ …
آریا عصبیه از من … از گفت و گوی بینمون … با همون تُن صدای عصبی و فوق العاده بَمی که قبل از خودش من عاشقه همین تُن شده بودم … میگه : شما بفرما … در جریانم خودم ! …
ابروهام بالا می پره … خوبش شد … پلیسه یا نازبُکُنی که آریا باید نازش رو بخره ؟ … لبم رو گاز میگیرم … به من چه اصلا ؟ …. اما از وقتی که یادمه آریا رو بده نبود … به هیچ مونثی … هیچی !
ـ الو … می شنوی ؟ .. رها مُردی به سلامتی ؟ …
باز اخم میکنم : من تا تو نَمیری نمیمیرم …
محل نمیده به این جمله م … باز میشنوم : زود راست و ریستش

من راست و ریستش کنم ، حداقل تو یکی کج و کوله میشی …. خب ؟ …
صدای بوق اشغال می پیچه تو گوشم … کیفم رو زمین می ندازم … هنوزم سرپام وسط اتاق …. بلاتکلیف و عصبی …
ـ رها … رها مامان جان …
چند باری نفس عمیق میکشم … فایده نداره … سمت کمد میرم …

*آریا *
گوشی رو روی میز هل میدم … زل میزنم به گوشی پرت شده .. به صفحه ی خاموشش … گوشی که شماره ی رها رو توش خانوم سِیو کردم ! … خانوم ؟ … تنها کلمه ای که بهش نمیاد …. همیشه به عقل آدمایی که مریضاشون رو می سپردن به رها شک می کردم … یه دختر بچه ی نق نقو … با … با چشمای قشنگ …
دستی لا به لای موهام می کشم … این فکارا نباید تو سرم وول بخوره …
ـ جناب سرگرد .. رَد یکی از دخترا رو زدن ..
فکر کردن به رها … به بدبختی که زندگیم رو گرفته عقب هل میدم … اخم کرده زل میزنم به رحمتی و تند دستور میدم .. ریز و درشت …
ـ بگو هاشمی رو ببرن باز داشتگاه … بذارن بشنوه یکی از دخترا پیدا شده … ترس برش می داره … بازجویی بمونه برای فردا … به حسام بگو تلفنه سمیعی رو ردیابی کنه ، دست برنداره … حتما میره پیشه اِبلیس …. نیرو ها رو هم آماده باش بده … خودتم با من بیا … دِ یالا …
احترام نظامی میذاره و هول شده و تند بیرون میره … زندگی من همینه … همین با خشم دستور دادن … دویدن و دویدن … مردونگی حکم میکنه جونه کسی رو خطر نندازم … هیچکسی رو ….
بیرون می زنم از دفتر … سر و صدای مجرمای دستگیر شده با صدای دستور دادنه مامورای وظیفه تو سالن می پیچه و همهمه ی زیادی درست میکنه … من بی اهمیت از لا به لای این شلوغیا میگذرم … رها چه می دونه اینجا چه خبره !!!! ….

*رها *
ـ رها حواست هست چی میگم ؟ …
بی حواس و هول سر بلند میکنم … میگم : ها ؟ …
متعجب و شاکی نگاهم میکنه … مامانم رو میگم … لبخند ژکوندی می زنم … بگم چی ؟ … که فکرم کنار دو سه ساعته پیش تو پارکینگه … که دارم تخمین میزنم قدِ من و قَدِ تارخ چقدر با هم اختلاف داره و غرقم تو فانتزی های رنگا رنگم ؟ … معلومه که نمیگم ….
مامان ـ میگم یه وقت آریا نصفه شبی نره خونه ببینه نیستی … بهش اطلاع دادی دیگه …
ـ آ .. آره آره …. زنگ زدم … گفت نگرانش نباشم …
بابا ـ توام چقدر نگرانی واقعا ! …
خنده م میگیره و میگم : فیلم برداری چطور بود ؟ …
بابا لیوانش رو از نوشابه ی روی میز پر میکنه و میگه : دلم برای نقشه اول بودن تنگ شده …. پیر شدم … باید بابای چند نفری باشم ….
مامان ـ تو نقشه منفی بهت میاد ! …
من میخندم ، مامان فرشته و آقا جونم … بابا اما با لبخند و پر عشق به مامان زل میزنه و میگه : آره …. تو بهتر از من ، منو می شناسی ! …
چهره م رو لوچ میکنم و رو به آقا جون شاکی میگم : کممممک …. منو کمک کنین … چندشا …
بابا ـ زهره مار …. آریا چطور تحمل میکنه تو رو …
ـ قبلا که میگفتی شکله مامانم … همونطور که تو مامان رو تحمل میکنی …
مامان دسته ی ریحان و شاهی رو از روی دیس سبزی برمی داره و فرو میکنه توی دهن باز موندم و میگه : غذا بخور … حرف نزن …
بابا ابرو بالا میندازه … به علامته پیروزی …. مامان فرشته سری تکون می ده و بابا حسین بشقاب مامان رو از برنج پر میکنه …. شبه خوبی حساب میشه … به شرطی که من نخوام به همش بزنم … تصور اینکه خانواده م بفهمن دقیقا ۲ ماه بعد از عروسی طلاق گرفتم منو می ترسونه … خیلی می ترسونه ! ….

#رها

خانوم احمدی مرخص شد ؟ …
پرستار سر بلند میکنه … با اون لب های برجسته و ابروهای تاتو شده ش با ناز جواب میده : بله … امروز صبح …
سری تکون میدم و پرونده ی بیماری که تازه سرکشی کردم رو پر میکنم … می بندمش و روی پیشخوان میذارم … خوابم میاد … خییییلی …
دستام رو توی جیب های روپوشم فرو میکنم … قرار دارم امروز … با نمایشگاه ماشینی که بابا حسین بهم آدرسش رو داده … دستم رو از جیبم درمیارم و گِردی ساعتم رو نگاه میکنم .. کو تا عصر ؟ …
سرم و حواسم به ساعتم گرمه که به کسی می خورم … سر بلند میکنم و سلحشور رو که می بینم اخم کرده نیم قدم عقب میرم …. می شنوم که میگه :
ـ ببخشید حواستون نبود به من خوردین !. ..
کنایه میزنه … خنگ نیستم که نفهمم … اخمام رو حتی یه سانت هم باز نمیکنم و جواب میدم : خواهش میکنم ، بیشتر مراقب باشین ! ….
پرستار جوونی که کنارشه ریز می خنده و سلحشور قرمز میشه از عصبانیت ! … پشت چشمی نازک میکنم و ازکنارش میگذرم …. بساطه لبخند روی لبام پهن میشه و از خم راهرو میگذرم … به اتاقم میرم …. روی صندلیم که جا گیر میشم صفحه ی روشن شده ی گوشیم رو می بینم … از واتس آپ برام پیام اومده و اسم سلحشور با اعصابم بازی میکنه ….
پیامش رو باز میکنم ، میبینم که نوشته ( خودت خواستی ! ) …. جا می خورم … نکنه بخواد کاری کنه … چیکار مثلا ؟ … مردکه هیز … گوشیم رو توی جیب روپوشم هل میدم تا جلوی چشمم نباشه … کلا انگاری جریانه فیلم و دوربین و شیشه ی ماشینش یادم رفته ….
باز مشغول سر و کله زدن با مقاله های علمی و پزشکی میشم که در اتاق تند باز میشه …. اخم کرده سر بلند میکنم …. سپیده یکی از همکارام چشماش رو درشت کرده و پر هیجان میگه : بگو چی شده ! ..
بی محل به جمله ش میگم : بلد نیستی در بزنی ؟! ..
اونم بی محل به سوالم میگه : یکی شیشه های ماشین شهسوار رو آورده پایین …
چشمام گرد میشن …. کی بوده جز من ؟ … اینکه سپیده میگه یکی یعنی نمی دونه اون یه نفر من بودم ! … تند از جا بلند میشم .. رنگ و روم پریده …
سپیده اونقدر خنگه که اصلا نمی فهمه این جا خوردن رو … این رنگ به رنگ شدن رو … لب میزنم : خـ … خب ؟ …
ـ هیچی دیگه زنگ زده مامور بیاد … چند نفر از کلانتری اومدَ…
کلانتری ؟ …. جا می خورم … اگه آریا باشه چی ؟ … خدا لعنتت کنه سلحشور … حساب کتاب فحشام از دستم در میره و نمی ذارم سپیده حرفاش تموم بشه .. پا تند میکنم و بیرون می زنم از اتاق ، محاله آریا بیاد … آریا خودش گفته بود تو پرونده های پیش پا افتاده ی این مدلی یا جنگ و دعوا اصلا خودش رو دخالت نمیده ، گفته بود بیشتر روی قاچاق و قتل و کوفت و اینا کار میکنه …. نه … محاله که بیاد …. تو سرم این فکرا وول میخورن و دلشوره تا بیخه خِرَم بالا اومده … تا خود حراست یه نفس می دوم و محل نمیدم به نگاه متعجب آدمای توی راهرو …

به پیچه راهرویی که انتهاش اتاق حراسته میرسم … از نفس افتادم تقریبا … سرباز صفری جلوی در ایستاده و ماموری که دست ها به کمر با اون پیراهن سبز پسته ایش رو به روی سلحشور قد علم کرده و به حرفاش گوش میکنه … نیمرخش رو که می بینم می شناسم ..
نفس راحتی می کشم از آریا نبودنش …. از حسام بودنش … پوفی میکشم و لبم از جا درمیاد اینقدر که گازش میگیرم .. آریا بفهمه پوستم رو می کنه … مگه میشه حسام بهش نگه ؟ …
رئیس بیمارستان کنارشون ایستاده و با دقت گوش میده …. گوشیم رو از جیب روپوشم درمیارم … انگشتام تعادل ندارن .. خیییلی بد میشه اگه بفهمن … خیییلی …. گریه م میگیره و گوشی رو کنار گوشم می ذارم …
صدای موزیک ملایم تلفن همراه حسام پخش میشه تو سالن … از جیبش بیرون میاره و ابرو بالا اندختنش رو میبینم با دیدنه شماره م روی صفحه ی گوشیش ! …
دست دیگه ش رو بلند میکنه و از اون دو نفر اجازه میخواد و دو سه قدمی دور میشه …. تماس که وصل میشه صداش رو میشنوم : به به … پارسـ …
تند بین گفته هاش میپرم : حسام دستم به دامنت ….
جا می خوره و ساکت میشه … تند میگم : تابلو نکنیا … من کنار دیوارم …. دارم میبینمت …. تو رو خدا اینی که میگم به آریا نگی ! …
با مکث پوفی میکشه و میگه : باز چه گندی زدی ؟ …
حرصم میگیره … همچین میگه باز انگاری هر گندی که زدم این جمع کرده ! … همیشه آریا جمع میکرده … اون موقع ها … دلم میگیره … حالا خیلی فرق کردیم با اون موقع ها … وقت این فکرهای بیخودی نیست و تند میگم : من شیشه هاش رو خورد کردم ! …
صداش تو سالن می پیچه : چیییی ؟!؟! …
سلحشور و رئیس بیمارستان آقای ستاری متعجب به این واکنش حسام نگاه میکنن و من میگم : زهره مار … چه خبرته !؟ …
ـ سگ برینه تو این اوضاع … میفهمی آریا بفهمه پوسته جفتمو

•·•·•·•·•·•·•·•·•·•·•·•·•·•·•·•·•·•·•·•·•·•

5 دیدگاه

  1. واااااااااااا نویسنده فازت چیه ؟؟؟؟؟اولین پارت که این رها اومد تو داستان دوست بهار بود حالا شد بچه بهار و امیر علییی؟؟؟؟؟میفهمی چی می‌نویسی اصلااااااا؟؟؟؟؟حیف وقت واسه این رمان متاسفم برات واقعاااااااا دیگه خواندن این رمان فایده نداره

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan