رمان خان زاده

رمان خان زاده پارت ۵۰

 

ترسیده به مونس نگاه کردم. اهورا پیاده شد و در عقب و باز کرد.
_چش شده این؟
نگران گفتم
_نمی‌دونم ببین انقدر گریه کرده رنگش کبود شد.
دستش و به سمتم آورد تا مونس و بگیره که دستش صاف روی دستم گذاشته شد و برق گرفتتم.
تند دستشو کنار کشید و مونس و از بغلم گرفت.
از ماشین پیاده شد و بچه رو تکون داد.
نگران نگاهشون کردم. در کمال تعجب صدای گریه ی مونس قطع شد.
مات بهشون نگاه کردم. اهورا مات صورت مونس شده بود و منم خیره به اون… چه قدر بابا بودن بهش میومد.

باورم نمیشه اونی که الان بغلشه بچه ی ماست! بچه ای که فکر می‌کردم هیچ وقت بوی باباش و حس نمیکنه اما الان توی بغل اونه!
اما نه… اون حقی نسبت به این بچه نداشت. خودش گفت که این بچه رو نمی‌خواد… خودش چند ماه کوچکترین خبری ازم نگرفت.
پس الانم حق نداشت دخترم و ازم بگیره. حق نداشت
پیاده شدم و سرسنگین گفتم
_بدش به من!
نگاهم کرد و بی حرف بچه رو به آغوشم سپرد.
با اخم گفتم
_تو گفتی بچه ی یه هرزه رو نمی‌خوای! الانم مجبور نیستی که ما رو تحمل کنی…تا همین جا هم که آوردی ممنون.
به سمت تاکسی که داشت به این سمت میومد دست تکون دادم که لحظه ای بعد جلوم ایستاد
دستم به سمت دستگیره نرفته بود که بازوم کشیده شد

برگشتم و کلافه گفتم
_دیگه چی از جون من می‌خوای؟
بدون این‌که جوابم و بده رو به راننده گفت
_شما تشریف ببر تاکسی نمی‌خوایم
حرصی نگاهش کردم. با رفتن تاکسی در ماشین خودش و باز کرد و شمرده شمرده گفت
_اگه سوار نشی قسم می‌خورم یه کاری دست یکی تون می‌دم.
چند لحظه نگاهش کردم و با دلخوری سوار شدم.
مونس باز شروع کرد به نق زدن. دکمه ی مانتوم و باز کردم و سینه‌مو گذاشتم دهنش که آروم گرفت.
اهورا با اخم و خشونت رانندگی می‌کرد.
طاقت نیاوردم و پرسیدم:
_از کجا فهمیدی بچه به دنیا اومد؟
از آینه نگاه کرد اما جوابم و نداد.
پوزخند زدم و گفتم
_رگ پدریت گل کرد خواستی ما رو برسونی؟ آفرین. حتما بهت مدال میدن!
عصبی شد اینو از رگ گردنش فهمیدم اما باز هم جوابم و نداد.
چند دقیقه بعد ماشین و جلوی آپارتمانم نگه داشت.
درو باز کردم که دیدم در کمال تعجب پیاده شد. خواست مونس و از دستم بگیره که محکم نگاهش کردم و گفتم
_تو هیچ حقی نسبت به من و این بچه نداری!
اخماش غلظت گرفت. خم شد توی صورتمو غرید
_یه کار نکن حسرت این بچه رو تا عمر داری رو دلت بذارم
دروغ چرا مثل سگ ازش ترسیدم.

مونس و از دستم گرفت. پیاده شدم… جای بخیه هام بدجوری درد می‌کرد اما دلم نمی‌خواست به روی خودم بیارم.
زودتر از من به سمت در رفت و با کلیدی که نمیدونستم از کجا در آپارتمان و باز کرد.
به سختی هر قدمم و برمیداشتم.
یه لحظه برگشت و با دیدنم کلافع راه رفته رو عقب گرد کرد.
خواست بازوم و بگیره که غریدم
_دستت به من نخوره!
چند لحظه نگاهم کرد و بی‌شعور راهشو کشید و رفت.
دکمه ی آسانسور و زد و همون جا ایستاد و منو که با بدبختی داشتم به سمتش می رفتم نگاه کرد
همزمان با رسیدن من آسانسور هم ایستاد
انگار این بار شعورش کشید چون منتظر موند تا من اول سوار بشم.
خودش هم پشت سرم اومد. به محض بسته شدن در قلبم شروع به تپیدن کرد.
عطرش همون عطر بود اما خودش زیادی تغییر کرده بود.
چهره ی کاملا مردونه ای انداخته بود و با اینکه موهاش و کوتاه کرده بود اما هزار برابر به جذابیتش اضافه شده…
نگاهش قفل مونس بود و بی اراده گفت
_خیلی شبیه توعه
تعجب کردم. آخه از نظر من کاملا به اهورا رفته بود.
آسانسور ایستاد. باز هم کلیدی از جیبش بیرون کشید.
متاسف سر تکون دادم. خجالت نمی‌کشید کلید خونه ی منو نگه می داشت؟

از نگاهم پی به منظورم برد اما به روی خودش نیاورد و رفت تو و یه راست وارد اتاق مهمون شد.
در حالی که به سختی به اون سمت می رفتم گفتم
_براش سیسمونی نگرفتم، ببرش اتاق خودم تا…
با دیدن اتاق دهنم باز موند و حرف توی دهنم ماسید.
اتاق مهمون با شکل قشنگ و کودکانه ای چیده شده بود.
همه چی بود، تخت… کمد… همه چی…
متعجب گفتم :
_اینا…
مونس و روی تخت گذاشت که باز گریه‌ش بلند شد.
_اینا چیه اهورا؟ من چیزی ازت نخواستم.
بدون هیچ توضیحی روی تخت نشست و گفت
_بیا بهش شیر بده
چپ چپ نگاهش کردم.
مونس و برداشتم و پشت بهش نشستم.
در حالی که دکمه ی مانتوم و باز می‌کردم گفتم
_برو اهورا… مثل این چند ماهی که نبودی بازم نباش!منو که نمی‌خوای… دختر یه هرزه رو هم نخواسته باش!
صدای مونس که به خاطر شیر خوردن قطع شد. اهورا خش گرفته گفت
_دخترم و می‌خوامش!
لبخند تلخی زدم.این چند ماه حال من کوچکترین اهمیتی براش نداشت‌؟
_تا دو سال با تو بزرگ میشه بعدشم…
مکث کرد. دلم هری ریخت. قصد داشت دخترم و ازم بگیره؟؟

🍁🍁🍁🍁🍁

‫11 نظرها

  1. من واقعا نمیفهمم تو این پنج روز چه غلطی میکنی (البته با عرض پوزش حقشه)
    نمی تونی بده یکی دیگه بنویسه

    1. عزیزدلم حدیث جان
      واقعا باید به این نویسنده تبریک گف با این قلمش واقعا کارخیلی سختیه هم زمان چند تا رمان بخونه هم زمان نکته برداری کنه و از همه مهم تر اینکه کنار هم بچینه و ی مطلب مفید و مختصر ازش دربیاره و به عنوان پارت بزارعه ما بخونیم
      انصافن کارت عالیه نویسنده😂😂😂😂😂

      1. دوستان روزتعطیلتون خوش😀😁 واااای واقعان من به جای این نویسنده ها دلم میخواد شخصیتهای/پسر•مرد/ رمانشون مفقودالثر کنم بفرستم جایی که؛ ع•ر•ب نی نینداخت😉😀😁 اینقدر از بعضی شخصیتهای اینجوری مثل:آرمان•هاکان•ماکان• اهورا•آرمین و امیر• بهادر•••••••••• بدم میاد که حد نداره😡😠 به قول یکی از دوستان عزیز که اگر اینها واقعی بودن• من هم یا میکشتمشون😐😑😶😮🤐😫😓😒🙁😞😟😤😯😲🔫🔪😳😵😨 یا یجوری بستریشون میکردم تو؛ ت•ی•م•ا•ر•س•ت•ا•ن[دیونه خونه] اینا فرق خاصی با شوهره ملی ندارن••••

    1. 😂😂😂😂😂😂واای تو هم احساس میکنی این رمان و جایی خوندی
      من که خوندم احساس کردم این رمانو جایی خوندم بعد با خودم گفتم امکان نداره حالا که پیام شما رو دیدم حسم به واقعیت تبدیل شد
      این رمان ماله ی نویسنده ی دیگه اس

  2. خدا شاهدعه این پارت و نمیزاشتی خیلی سنگین تر بودی
    حالا یعنی چی بعد از ۵روز چند خط گذاشی مثلا اسمشو گذاشتی پارت
    اگه میخوای واقعا پارت بزاری یکم طولانیش کن یا اینکه هر دو روز ی بار اینقد بزار من جای تو خجالت کشیدم بخدا ۵روز همه رو الاف خودت کردی فقط اینقدر ای خدااا

  3. نویسنده عزیز من از رمان های اربابی خوشم میاد ولی دیگه شورش در اومده هر یک هفته پارت میذاری دو کلمه یا نذار یا درست بذار

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن