رمان استاد خلافکار پارت 65 - رمان دونی
رمان استاد خلافکار

رمان استاد خلافکار پارت ۶۵

 

#لیلی
اروم روی پاهام ایستادم و با کمک دیوار چندقدمی راه رفتم که صدای دکتر نایت کسی که منو میخواست بلند شد
_خودتُ خسته نکن،تا فردا بهتر میشه حالت
مقابلم ایستاد و مجبورم کرد روی ویلچرم بشینم
کاغذ و خودکاری روی پام گذاشت و گفت
_این قرارداد خرید توعه!امضاش کن
برای خروج ازاینجا لازمه
نگاهی به چشمای دریاییش انداختم،سرد و بی روح
با لرزش خودکار و تودستم گرفتم و امضا پایین ورقه زدم
باعجز نالیدم
_میشه زودتر ازاینجا بریم
سری تکون داد و ویلچرم رو به حرکت انداخت

تمام فکرم پیش ارمین بود.اون بخاطر من اومده بود اینجا و حالا من راحت داشتم تنهاش میذاشتم
نگاهم به اتاقی که ارمین رو توش دیده بودم افتاد،اهی کشیدم که دکتر نایت زمزمه وار گفت
_برسیم عمارت درباره این صحبت میکنیم
سرمو بالا گرفتم تا متوجه منظورش از این بشم که به اتاق اشاره کرد

#هانا

با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدارشدم،شماره ناشناس بود از ایران
کورسوی امید تودلم روشن شد،حتما آرمینه…آره خودشه
سریع اتصال رو زدم و با بغض گفتم
_آرمین
_سلام

با لکنت لب زدم
_‌شـ…شما؟
صدای عصبی و نگرانش باعث شد دلم هری بریزه
_هانا توهم از آرمین خبر نداری،چه بلایی سرش اومده
_شما کی هستید؟میشه درست حرف بزنید
از چه بلایی میگی
_هانا من ارشم،من با ارمین چند روز پیش تماس گرفتم و خبردادم لیلی رو دزدیدن و قراره بفروشنش
بهش گفتم فقط خبر بگیره کجاست و اطلاع بده تا اقدام کنیم ولی بهم گفتن سرخود به محل مورد نظر رفته و دیگه هیچ کس خبری ازش نداره
نه از لیلی خبرداریم نه آرمین

با گفته هاش وحشت و حسادت به دلم چنگ انداخت…بدون اینکه بخوام لحنم عصبی و لجوجانه شد
_اون لیلی کیه که پدر بچه من باید دنبالش بره و تو دردسر بیوفته؟تو چرا باید از شوهر من بخوای دنبال اون بره…دوست دخترشه نه؟
بدرک…هربلایی سرشون بیاد حقشونه

در حالی که بند بند وجودم میلرزید تلفن رو قطع کردم و روی میز پرتش کردم
درحالی که بهش گفتم حامله ام هرچند دروغ ولی از رفت دنبال دوست دختر عفریته اش
قدرت کنترل کردن اشکام رو نداشتم…دروغ چرا حسادتم شد
من دیوانه وار عاشق ارمینم…مرد رمانتیکی نبود ولی قلب من باحضورش محکم تر توسینه ام میکوبه
روی تخت دراز کشیدم و به سقف خیره شدم
یعنی الان ارمین کجاست؟چه بلایی سرش اومده؟
نگاهم بی اختیار به سمت موبایلم چرخید!

#لیلی

با خروج از اون محیط ترسناک نفسم و رها کردم و اروم اشک ریختم
خدایا شکرت که نجاتم دادی از دست اون موجودات بی رحم
تو یک ماشین سفید رنگ نشستم..توقع داشتم دکترم مثل رمان ها پیش من میشینه و بازجوییم میکنه اما برعکس اون توماشین سیاه رنگ پشت سری نشست
نفس عمیقی کشیدم و چشمامو روی هم گذاشتم
باید ببینم این از من چی میخواد…حاضره بهم کمک کنه تا آرمین رو از اونجا بیرون بیارم
با یاد اوری ارش نفسم تنگ شد!
چقدر دلم براش تنگ شده…این تاوان اشتباه خودمه…این بار نباید چیزی ازش پنهان میکردم
خریت کردم.جون خودم و ارمین رو توخطر انداختم
خدا میدونه آرش توچه حالیه…
نفهمیدم چقدر گذشت که با ایستادن ماشین از پنجره به بیرون خیره شدم
تو تاریکی شب چیزی معلوم نبود!فقط میتونستم حضور درختای انبوه و تنومند رو حس کنم
در ماشین باز شد و ادمای دکتر پیاده ام کردن
_به منزل جدید خوش اومدی!فقط حواست باشه تو هرچیزی سرک نکشی از دخترای سرکش خوشم نمیاد اونوقت باهات بد تسویه می کنم

سرم رو تکون دادم که وارد عمارت بزرگ و مجللی شدیم
نور زیاد چشمام رو میزد که مجبورشدم دستم جلوی صورتم بگیرم
با کارم نایت دستور داد تا چراغ ها و لوستر ها رو خاموش کنن
_حالا راحت باش،کم کم به این فضا عادت میکنی
اتاقت تا وقتی بتونی راه بری اون در کنار پله هاست

به جایی که اشاره کرد نگاه کردم…لابد یک سوله با یک تخت کهنه
موزخندی زدم و تشکرکردم
_میتونی بری تواتاقت،فرداصبح میبینمت
لباس هم برات گفتم گذاشتن
شب بخیر

#آرمین

بین خواب و بیداری بودم که حس کردم صدای پچ پچ بالاسرم میاد
اینقدر کتک خورده بودم که دیگه توانی برای به هوش بودن نداشتم
با تمام توانم تلاش کردم تا لای پلکام رو باز کنم….سه نفر بالاسرم بودن و فارسی صحبت میکردن
قصد داشتن تا اعضای بدنم رو بفروشن
بی جون دوباره پلکام و روی هم گذاشتم…کاش میدونستم اخرین باریه که هانا رو بغل میکنم
اینجوری تا اعماق وجودم عطرشو داخل ریه هام میکشیدم
صورتش رو غرقه بوسه می کردم و بهش اعتراف می کردم وقتی پیشم نیست چطوری بی تابشم
حس می کردم همه از بالاسرم رفتن
اروم زیر لب زمزمه کردم
_ارمین تهرانی بالاخره توهم به بن بست رسیدی،دیگه نمیتونی قلدری کنی و هانارو تحت فشار بذاری…اینجا دیگه آخر خطه
کاش میتونستم تو رو به یکی بسپارم تا مواظب تو و بچه هامون باشه
با قرار گرفتن چیزی روی بینی و دهنم وحشت زده چشمای سنگینم رو باز کردم که در کسری از ثانیه تو دنیای بی خبری غرق شدم

با سردرد شدیدی چشمامو باز کردم که نگاهم به سقف سفید افتاد
اخرین لحظه رو به یاد اوردم که یک مرد سیاه پوست بالاسرم بود و بیهوشم کرد
نیم خیز شدم که اه ازنهادم بلندشد…درد شدیدی توستون فقراتم پیچید که مثل جسم بی جون تو تخت افتادم

 

#هانا

تولد آیلا بود،اصلا دل و دماغ نداشتم ولی میلاد دست بردار نبود و می گفت باید حتما براش جشن بگیریم
به چه بهونه ای نمیدونم ولی موفق شد ایلارو با خود‌ش ببره بیرون تا من بتونم خونه رو اماده کنم واسه جشن سه نفره
آهی کشیدم و زمزمه کردم
_کا‌ش امسال پیش دخترت بودی آرمین
یک ندایی از درونم گفت:فقط پیش دخترش یا پیش تو!
سرمُ به طرفین تکون دادم
دیوونه هم شدی هانا!مشکلاتت کم بود فقط این یک قلم کم بود که باخودت بحث کنی که اونم اضافه شد
کیک کاکائویی یخچالی درست کردم،اسون ترین و ساده ترین کیک با کمترین امکانات!
ریسه ها و بادکنکارو به دیوار زدم…دور میز و روی مبل هم با ریسه ها تزئین کردم
به میلاد گفته بودم از طرف من هم کادو بخره به سلیقه خودش…امسال تنها سالی بود که اینقدر ناراحت بودم و اصلا به ایلا فکر نمی کردم
نم کنار چشمم رو گرفتم…یک دوش اب گرم میتونست به این هیاهوی ذهنم ارامش بده و ارومم کنه!
با لباسم زیر دوش رفتم و گذاشتم شلاق های اب داغ روی بدنم فرود بیان
زیر لب اهنگی رو زمزمه کردم و یکی یکی لباسم رو ازتنم در اوردم و تو وان نشستم
_شاید برای تو سخت است بفهمی حال من را
باید شبیه من کمی دیوانه باشی بفهمی حال من را
من حاضرم از عشق تو چتر از سر بارون بگیرم!
من بیخیال زنده موندن حاضرم باتو بمیرم…!
من بیخیال زنده موندن حاضرم باتو بمیرم…!
بی تو اوار شدم…
از همه بیزار شدم…!
نیستیُ من خواب ندارم…
اخرش باخت دلم…!
با همه چیت ساخت دلم…
نیستیُ من تاب ندارم…!
بی تو اوار شدم…
از همه بیزار شدم…!
نیستیُ من خواب ندارم…
اخرش باخت دلم…!
با همه چیت ساخت دلم…
نیستیُ من تاب ندارم…!
اگه با من نباشی…
میخوام دنیا نباشه…!
به این دلشوره ها عادت ندارم…
محاله بی تو من طاقت بیارم…!
من دلواپسُ تنها نذارن…
شبهای بی قراری…!
چقدر چشم انتظاری…
یه کاری کن یکم اروم بگیرم…!
تو دنیای خودم بی تو اسیرم…
من عاشق نذار تنها بمیرم…!
بی تو اوار شدم…
از همه بیزار شدم…!
نیستیُ من خواب ندارم…
اخرش باخت دلم…!
با همه چیت ساخت دلم…
نیستیُ من تاب ندارم…!
بی تو اوار شدم…
از همه بیزار شدم…!
نیستیُ من خواب ندارم…
اخرش باخت دلم…!
با همه چیت ساخت دلم…
نیستیُ من تاب ندارم…!

تو حس و حال خودم بودم که صدای میلاد رو شنیدم
سریع از جام بلندشدم و حوله پیچ از حموم بیرون رفتم
پوهای خیسم دورم ریخته بود که از لای در سرمو بیرون کردم
_میلاد کی اومدید
باصدام سر میلاد به سمتم چرخید و به طرف اتاق اومد
نگاهش از چشمام سُر خورد و سمت شونه های برهنه ام رفت
اب دهنش رو قورت داد و گفت
_ایلارو نیاوردم…گذاشتمش شهربازی پیش مرجان
با حرفش اخمام درهم شدو گفتم
_پس تو چرا اومدی اینجا؟
_گفتم بیام کمک تو
_ممنون همه کارارو انجام دادم…فقط دیگه اماده شدن خودم مونده برو ایلارو بیار
خواستم درو ببندم که پاشو بین در گذاشت و باصدای زمختی لب زد
_دیگه وقتش رسیده هانا…باهام راه بیا
دیگه ‌طاقت منتظرت موندنُ ندارم
قبل از اینکه به خودم بیام درُ هل داد و خودشو چسبوند بهم
چشماش خمار شد و سرش جلو اومد که به عقب هولش دادم
با لرزشی که ناشی از عصبانیت بود فریاد زدم
_رسما داری بهم تجاوز میکنی میلاد…برو بیرووون
نذار حرمت بینمون خراب بشه!
بی توجه جلو اومد و بازوهای لختم رو بین دستاش گرفت
_بفهم هانا من دوستت دارم…چندساله بخاطرت صبرکردم…هرسازی زدی رقصیدم
توهم منُ درک کن…به خواسته ام برسون
خوشحالم کن
باحرکت دستاش روی بازوم حس بدی بهم منتقل میشد
بی حس شدن پاهام رو میفهمیدم…بی جون لب زدم

_دست از سرم بردار!
دخترمُ بیار میلاد…خواهش میکنم

 

میلاد سر خورده از اتاق بیرون رفت…همونجا پایین تخت زانوهام سست شد و روی زمین نشستم
وحشت داشتم از این که کسی بهم دست درازی کنه…دستمو روی قلبم گذاشتم و نفسای پی در پی میکشیدم تا حالم جا بیاد
من وقتی قلبم واسه ارپین میکوبه و بی قرارشم مال یکی دیگه بشم…ارمین هرچقدر هم بد و خشن باشه بازم دوستش دارم و مالک جسم و روحمه!
لباس صورتی یقه شل با شلوارک سفید و صندل های صورتی ست کردم
موهلی بلوندم رو دم اسبی بستم و یک ارایش ملیح اماده شدم واسه تولد ایلا
با صدای زنگ در بدون اینکه ادکلنم رو بزنم به طرف در رفتم
قبل از رسیدن به در ورودی یک بادکنک هم برداشتم و با هیجان و لبخند ساختگی درُ باز کردم
_تــــــولـ…

با دیدن جسم نیمه جون ارمین جلوی در وحشت زده جیغی زدم و به طرفش دوییدم
_آرمین…ارمین خوبی
دستمو زیر سرش گذاشتم و یکم بلندش کردم
سیلی ارومی روی گونه اش زدم
_توروخدا چشماتو باز کن…آرمین!
هقی زدم و ترسیده سرمو روی قلبش گذاشتم
چیزی نمیشنیدیم…خدای من
کی اوردتش اینجا تو راه پله رهاش کرده
با گریه به سمت واحد کناریم رفتم و مشتای ضعیفمو تو در کوبیدم
اقای لن بیرون اومد که با گریه گفتم
_خواهش میکنم کمک کنید
با حرفم به سمت ارمین اومد و سوالی نگاهم کرد
_نمیدونم…الان اوردنش توروخدا کمک کنید
مرده؟
_نه خانوم مجد…نبضش یکم ضعیفه بهتره ببریدشون بیمارستان

🍁🍁🍁🍁
🆔 @romanman_ir

122 دیدگاه

  1. وااای خدای من
    ارمین چیزیش نشه لطفا
    واای ادمین جان خیلی خیلی ممنونم بابت پارت گذاری
    کاش نویسنده همینطوری پیش بره و رمانو خراب نکنه

  2. باریکلا باریکلا جاداره که بگم دتس کیوت .بلاخره نویسنده میس ترنم یه تکونی به خوش داد و این همه غر و انتقاد که البته همشون حق بود روش تاثیر گذاشت و یه پارت متفاوت با پارت های قبل این رمان رو نوشت .درسته که کلن پارت گذاریش کوتاهه و متن قوی نداره ولی خب به نظرم ایندفعه خیلی خوب نوشته و از همه گفت و یه سرو سامونی به ماجرا داد نه اینکه صرفا به لوکیشن رو به تصویر بکشه و بعدم تو همون لوکیشن بمونه و رمان رو تموم کنه .بازم میگم این رمان خیلی خواننده رو اذبت کرد و رسما نویسنده با قلپش و پارت گذاری های فوق العاده مزخرفش البته به جز این پارت به شعور خواننده توهین میکرد ولی لازم دونستم که به خاطر تغییر پروسه همیشگی به نویسنده بگم آفرین

  3. آخییشش
    این آرمین و هانا بهم برسن دیگه نمیخونم
    گور بابای لیلی
    معلوم نیست به آرش میرسه یا امیرکیان یا این چشم آبی جدیده/=

  4. وای خدا ، قلبم اومد تو دهنم ،،، نکنه ارمین بمیره ،یا بره تو کما و بعدش هانا رو فراموش کنه ،نکنه میلاد عوضی آیلا رو بدزده ، نکنه ارمین رو فلج کرده باشن ?¿?¿…
    وای خدااااا مخم ترکید 🤯🤯 استرس مثل خوره افتاده به جونم 😖😖

  5. اون روز به ادمین کانال پیام دادم،گف رمان رو ترنم جون ادامه نمیده یعنی واگذارکرده یکی دیگه ادامه میده،براهمینه که پارتاش طولانی شده فک کنم.

      1. دادا قادر دلارام راست میگه دیگه ترنم خانم ادامه نمی ده مگه میشه مگه داریم
        ولی خدا وکیلی هرکی داره ادامه میده دستش درد نکنه بابت این پارت که دیروز گذاشت
        اصلا من اول اندازه پارت رو دیدم بعد خوندم وقتی دیدم یکم زیادتره تا بقیه تعجب کردم ولی خداییش خیلی خوب نوشت اینو نسبت به بقیه

  6. وای عالی بود این پارت
    خط به خطش پر از استرس و هیجان بود. این پارت هم طولانی تر بود هم جذاب.
    فقط من نفهمیدم چرا نویسنده ها باید رمان رو جای حساس تموم کنند که ما خواننده ها از استرس قش کنیم تا پارت بعدی. کسی فهمید بگه.
    ولی به نظرم این دفعه بازم میگم خیلی خوب بود چون دید یه طرفه نداشت.
    دست نویسنده مرسی…
    ادمین جان سپاس فراوان

    1. سلام عزیزم
      تو اسمت حناس یا هانا؟؟؟
      عاقا بخدا سوال پیش اومد واسم
      خاستگارم پیدا نشده واست
      قتل هم نکردی
      کار های دیگ هم نکردی فقد ی سوال ساده بود

  7. خیلی چرتو مسخره بووووود حالم از لیلی بهم میخوره اونم از هانا که ادعای عاشقی میکنه و میلادو نمیخواد بعد یقه شل میپوشه همه جاش دیده بشه مسخرههههههه با همین چیزا دارین طبیعیش میکنین محرم نامحرمو

  8. ادمین دوست ندارم ایدیمو بزارم اینجا..شاید یه کانال زدم لینکشو گذاشتم.. از اونجا بردار عکسارو…

  9. ایول ترنم خانم جان دست وپنجه ات درد نکنه فقط یه خواهش دارم بی زحمت ارمین نمیره خوب ممنونم ترنم خانم
    وای دادا قادر (ادمین) ممنونم بابت این پارت گذاشتنت دست درد نکنه وای بخدا نمی دونی چه قدر خوشحالم که آرمین نجات یافت دستت درد نکنه دادا قادر ممنون خیلی خوشحالم کردی

    1. پری خانمم مگه اینو ترررررنم خاااانم نوشته بود که دست و پنجش درد نکنه ،،می‌خوام ایشالا دست و پنجش بشکنه که اینقدر مارو عذاب میداد …

      1. یاسی خانمم منم اینوزمانی نوشتم که هنوز نفمیده بودم که ترنم خانم ننوشته بلکه یکی دیگع نوشته

    1. این لیلی رو زنده زنده بندازن جلو سگ تیکه پارش کنه من دلم خنک شه… آرمین دل نازک اومد صواب کنه کباب شد… همشم به خاطر اون لیلی نفهم بی شعور عششک …

  10. بی تو مهتاب شبی باز از ان کوچه گذشتم…
    همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
    شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
    شدم ان عاشق دیوانه که بودم
    در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید
    باغ صد خاطره خندید
    عطر صد خاطره پیچید
    یادم امد که شبی باهم از ان کوچه گذشتیم
    پر گشودیم و در ان خلوت دلخواسته گشتیم…
    ساعتی بر لب ان جوی نشستیم
    تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
    من همه محو تماشای نگاهت…
    آسمان صاف و شب ارام
    بخت خندان و زمان رام
    خوشه ی ماه فروریخته در اب….
    شاخه ها دست براورده به مهتاب
    یادم اید تو به من گفتی:
    از این عشق حذر کن!…
    لحظه ای چند براین اب نظر کن
    اب ایینه ی عشق گذران است…
    توکه امروز نگاهت به نگاهی نگران است
    باش فردا که دلت با دگران است
    تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن…
    با تو گفتم حذر از عشق؟! ندانم…
    سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم!
    اشکی از شاخه فرو ریخت
    مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
    اشک در چشم تو لرزید
    ماه بر عشق تو خندید!
    یادم اید که دگر از تو جوابی نشنیدم
    پای در دامن اندوه کشیدم
    نگسستم، نرمیدم
    رفت در ظلمت غم ان شب و شب های دگر هم
    نگرفتی دگر از عاشق ازرده خبر هم…
    نه کنی دیگر از ان کوچه گذر هم…
    بی تو اما به چه حالی من از ان کوچه گذشتم!…
    …فریدون مشیری…

  11. پاسخ هما میر افشار به این شعر:
    بی تو من زنده نمانم…
    بی تو طوفان زده ی دشت جنونم
    صید افتاده به خونم
    تو چه سان میگذری غافل از اندوه درونم؟
    بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
    بی من از شهر سفر کردی و رفتی
    قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
    تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
    تو ندیدی
    نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی
    چون در خانه ببستم
    دگر از پای نشستم
    گوییا زلزله امد
    گوییا خانه فروریخت سر من
    بی تو من در همه ی شهر غریبم
    بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی
    برنخیزد دگر از مرغک پربسته نوایی
    تو همه بود و نبودی
    تو همه شعر و سرودی
    چه گریزی زبر من؟…
    که ز کویت نگریزم
    گر بمیرم ز غم دل
    به تو هرگز نستیزم
    من و یک لحظه جدایی؟!
    نتوانم نتوانم
    بی تو من زنده نمانم….

  12. ادمین (مسعود یا حالا قادر)
    چرا اون دوتا عکسو نمیزاری ؟؟؟؟؟
    کِی ازون عکسا گذاشتی فقط یه ۴ بار ترو خدا بزار

      1. ایول گل گفتی دادا ادم نگاشون میکنه نمی دونه طرف دختر یا پسر
        آزاده جون مسعود کیه مگه دادا ادمین نگفت اسمش قادره پس چرابهش میگی مسعود

        1. درضمن مگه تو ایران میشه زن و مرد رو تشخیص داد که دارین اینجوری میگین
          من خودم یه بار تو کافه یه پسرو دیدم که با دخترا مو نمیزد دماغشم عملی بود
          خوبه یه این چشم بادومیا بگم با کرونا بیفتن به جونتون خخخخخخ😂😂😂😂😉😉😉😉

          1. یکی از فا میلامون تو چین درس میخونه الان تهران قرنطینه ست… میخواد بیاد اینجا رو به گند بکشه… اه! …

        2. شوهر آینده ی آزاده است
          هنوز بهش نرسیده به همه میگه مسعود
          از عشقش دیوانه شده
          افسار گسیخته است
          😂😂😂😂

                1. پله یعنی پلو برنج
                  بسود هم سوخته /سوختن
                  تو ترجمه فارسی معنی نمیده
                  ولی هم قافیه هستن😂

                1. عزیز من انقد سست عنصر نیستم که یه کسی ک نمیشناسمش نمیدونم کیه به اسم دیگ بگم همون ادمین میگم راحت ترم 😊

            1. آزاده خانم چرا اسم می ذاری رو مردم شاید دوست نداشته باشه که بهش بگی مسعود.
              آزاده خانم من که چیزی بدی نگفتم درباره چشم بادامی ها اقا انشالله یکی از همین چشم بادامی ها قسمتت بشه که بشه شوهرت گلم
              چه چیز خصوصیه بین تو دادا قادر بگو ماهم بدونیم

              1. اولم اسم نزاشتم شما چیزی که نمدونید پس الکی نظر ندید
                دوم اصلا چیزی نگفتی اصلا ؛همه چیزی نمیگن همه!!!!
                سوم بابا ترو خدا ادمین بزارشون

                1. اخ اخ آزاده فکر کنم دوباره عصبانی هستی ….
                  من میرم وقتی تو آروم شدی برمیگردم خواهرم🥴😊

            1. یعنی پریسا تو اگه گاهی وقتا چیزی نگی بخدا کسی نمیگه که خدایی نکرده دور از جون ،نمیتونی حرف بزنی😅😅

  13. ببخشید من یه سوال دارم ؟؟؟؟
    کسی کتاب *به خانه مردگان خوش آمدید *داره یا تا حالا کسی داستانشو خونده؟؟؟؟؟

        1. یاسی منظورش این بود که هانا واقعا حمله بود (یعنی همون شب حامله میشد)بعدش یکمی آرمین دیرتر میومد؛ خانم باهوش

            1. سلام بچه ها میگم اینجا کسی خبر از استادسجاد نداره
              آزاده خانم شما قبلا ها بیشتر شوخی میکردی الان زیاد جدی شدی

              1. هه سلام خوبی ساشا جان ؟؟؟؟
                والا میگن مار گزیده از ریسمان سیاه و سفید میترسه
                اگه من از احوال ایشون بپرسم خیلیا متلک میندازن و میگن آزاده فلانه
                خب اگه کامنت گذاشتن یعنی که حالشون خوبه

              2. ساشا داداش از وقتی تو رفتی آزاده هم مونو ی بار زده
                بیا بزار آروم شه
                ببین تو نیستی به همه میگه مسعود
                😂😂😂😂

              3. سلااااااام داداش ساشا
                هستم بابا رمانو میخونم از سایه میرم کامنت نمیزارم😂
                قبلا که کامنت میزاشتم با آزاده جان کل کل میکردیم
                الانم کامنتا بهم مربوط نبود
                مرسی از توجه ت داداش🌹

                1. استاد دلم کل کل میخواد😢😢😢😢😢
                  بیا دوباره کل کل کنیم ؛تو به من بگو دهه هشتادی منم به شما بگم استاد سجی خخخخختت

              4. ساشا داداش ی سوال داشتم اگه ناراحت نمیشی بپرسم!!!
                چون واقعا حوصله ی دعوا اینا ندارم
                با ملت بیان ۱۰۰۰ تا چیز زیرش بگن

                1. داداش سجاد اون هفته اومده بودم تهران برایه کاری بعدم یهو یادت افتادم گفتم کاش اسم دانشگاه وفامیلیتو میدونستم می یومدم می دیدمت ولی حیف نداشتم خوبی داداش به قول یکی از همکارام حال واحوال سلامتیت چه طوره
                  راستی آزاده خانم شما خوبید بخیه هاتونو کشیدین یانه
                  راستی مسعود کیه عشق جدیدتونه البته سوتفاهم نشه دیدم بقیه ازت می پرسن منم پرسیدم مگه نه به من ربطی نداره

                2. عههه
                  حیف شد که
                  میدونستم ایمیلمو میزاشتم در ارتباط باشیم
                  قربونت خودت خوبی داداش کار و اینا خوبه

                1. سلام ستایش خانم خوبید شما
                  دادا سجاد اشکال نداره حالا اگه شد یه دفعه دیگه خوبی با دانشجوها چیکار میکنی
                  هی منم خوبم کارهم خوبه هی باید با مریض ها سروکله بزنی
                  ادمین مگه قرارنبود دیروز پارت بذاری پس چیشد

  14. یا الله
    سلام به همگی امیدوارم حال تک تکتون خوب باشه
    خیلی وقت بود اینجا نیومده بودمااا
    میبینم که شعر رد و بدل میکنید
    من حال و حوصله نوشتن ندارم ولی پیشنهاد میکنم برین آهنگ *در حصار شب* و *چه دانستم* همایون شجریان رو گوش بدین.

    1. آیلیین جون نیهان اسم یه رمان جدید🤔 اون دختره بود تو سریال؛ اوکیا اسمش توی خوده ترکیه نیهان بود مثل سریالهای؛ماکسیرا•هسل•پاتریکس• و••••••• اونا هم اسماشون عوض کردن توی دوبله

      1. سلاام نیوشاجان… راستی گفته بودی لیست سریالای ایرانی رو بگم… شهرزاد, عاشقانه, گلشیفته, ممنوعه, دل, مانکن, قهوه تلخ, شاهگوش, ویلای من, نهنگ ابی و… بقیش یادم نمیاد!…سریالای قشنگین ولی به نظرم عاشقانه از همشون بهتر بود مخصوصا شخصیت پیمان( هومن سیدی)… و اینکه من معمولا فیلم دوبله فارسی نگاه نمیکنم خوشم نمیاد زبان اصلیش بهتره!…

  15. راستی من کتاب ؛ به خانه مردگان خوش آمدید•••• رو خودم دارم اما خیییلی ناقص خوندم (البته اگر منظورتون همون کتاب استاد آر•ال•استاین باشه)

  16. بچه ها یه پارگراف سنگین ،منکه دوسش داشتم
    ای صد افسوس که چون عمر گذشت ،معنیش می فهمیم
    کودکی بی حاصل،نوجوانی باطل ،وقت پیری غافل
    به زبانی دیگر
    کودکی در غفلت،نوجوانی شهوت،در کهولت حسرت
    دکتر علی شریعتی

  17. یه متن دیگه هم بنویسم هکارای دکتر شریعتی:
    وقتي كه ديگر نبود من به بودنش نيازمند شد
    وقتي كه ديگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم
    وقتي كه ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد
    من او را دوست داشتم
    وقتي او تمام كرد
    من شروع كردم
    وقتي او تمام شد
    من اغاز شدم
    و چه سخت است تنها متولد شدن
    مثل تنها زندگي كردن
    مثل تنها مردن

  18. سلام
    منم میتونستم رمان رو ادامه بدم
    کاش میدونستم میشه با ترنم ارتباط میگرفتم و ادامش میدادم
    البته من دارم رمان خودم رو می نویسم ولی توانایی ادامه این رو هم داشتم

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan