رمان دونی -
رمان سکانس عاشقانه

رمان سکانس عاشقانه پارت ۴۸

  سلحشور باز سرجاش میشینه و سرخ شده منو نگاه میکنه که براش ابرو بالا می ندازم …. آریا تند…

بیشتر بخوانید »
رمان ترمیم

رمان ترمیم پارت ۴۵

  _ این چیه، بها؟ _گفتم هیچی نداری بندازی… نترس، قرض می‌دم بهت؛ امشب‌و باهاش بگذرون. دهانم از حرفش باز…

بیشتر بخوانید »
رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۴۶

  کیانوش و آریا رفتند بیرون لابد میخواستند تنها صحبت کنند من چیزی متوجه نشم همونجا نشستم و سرم رو…

بیشتر بخوانید »
رمان استاد خلافکار

رمان استاد خلافکار پارت ۶۸

  #لیلی _باید کمک کنی شخصی به اسم پروانه ایدین از زندان ازاد بشه البته همزمان با حرفش شونه هاشو…

بیشتر بخوانید »
رمان خان زاده

رمان خان زاده پارت ۵۱

  حرفش و ادامه داد و با بدترین شکل ممکن غرورم و له کرد _نمی‌خوام اونم مثل مادرش بشه! پوزخندی…

بیشتر بخوانید »
رمان ترمیم

رمان ترمیم پارت ۴۴

  بهادر خاص است. خوب است. زیر این ظاهر سختش، مرد ملایم و مهربانی است که می‌خواهد از همهٔ داشته‌هایش…

بیشتر بخوانید »
رمان ترمیم

رمان ترمیم پارت ۴۳

  کی تصورش را هم می‌کردم روزی یک دکوراتور و چندین نفر برای انجام کارهای خانه‌ام بیایند؟ _ نکن این‌کارا…

بیشتر بخوانید »
رمان سکانس عاشقانه

رمان سکانس عاشقانه پارت ۴۷

  ن کنده س ؟ … ـ نذار بفهمه خب …. ـ زِر نزن …. الان تو توقع داری من…

بیشتر بخوانید »
رمان ترمیم

رمان ترمیم پارت ۴۲

  به خانه حتی نگاه هم نمی‌کنم، همه‌ی حرف‌های پیرمرد به درک. مگر دردهای من را گوش کسی شنوا بود؟…

بیشتر بخوانید »
رمان استاد خلافکار

رمان استاد خلافکار پارت ۶۷

  #لیلی دو روز از حضور من تو خونه دانیل میگذشت ولی هنوز نمیفهمیدم چرا منو خریده هیچ توقعی ازم…

بیشتر بخوانید »
رمان ترمیم

رمان ترمیم پارت ۴۱

  وسایل پانسمان را جمع می‌کند. دل از این تخت نمی‌توانم بکنم… نمی‌توانم. _ اگه… مهراد نبود، تو آنا رو…

بیشتر بخوانید »
رمان ترمیم

رمان ترمیم پارت ۴۰

  اوضاعمان مثل میدان جنگی، بعد از یک شکست پرتلفات است. هردوطرف، عزادار آرزوهای بربادرفته‌ایم. _ صادقانه بگو… تو واقعاً…

بیشتر بخوانید »
رمان خان زاده

رمان خان زاده پارت ۵۰

  ترسیده به مونس نگاه کردم. اهورا پیاده شد و در عقب و باز کرد. _چش شده این؟ نگران گفتم…

بیشتر بخوانید »
رمان ترمیم

رمان ترمیم پارت ۳۹

  می‌دانم هنوز در اعماق فکرش، من‌هم یک زنم مثل سایر زنها. حق دخالت در هیچ‌یک از امورش را ندارم…

بیشتر بخوانید »
رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۴۵

  بهنام حالا داشت گریه میکرد میدونستم اونم احساس کرده مامانش چقدر ناراحت شده بلاخره با بدبختی تونستم آرومش کنم…

بیشتر بخوانید »

codebazan